|
jmiran.de
|
|
تاريخ |
|---|
|
|
|
|
|---|
|
|
|
|
|---|
بررسی شکوه و خزلان نهضت ملی نفت

داوود هرمیداس باوند
آقاي دکتر گفت وگو درباره سقوط دولت دکتر مصدق و بحث هاي پيرامون آن را از چشم انداز مسايل خارجي شروع کنيم. برخي معتقدند که يکي از مهمترين دلايلي که باعث شد قدرت هاي غربي به اين ارزيابي برسند که بايد در ايران کودتا انجام پذيرد، اين بود که مصدق نتوانست به مذاکرات سازنده با بريتانيا ادامه دهد. آيا اينکه دولت وقت ايران در آن برهه نتوانست به توافق با کشورهاي غربي برسد، در اقدام آن کشورها موثر بود؟ و آيا سياست خارجي مصدق پاشنه آشيل او شد؟
مقاطع تاريخي هر کشوري داراي دوران افتخار و دوران خزلان است و پروژه ملي شدن
صنعت نفت هم به اين دو دوره افتخار و خزلان تقسيم مي شود. سياست خارجي تشخيص
امکانات و واقعيات روز و بهره برداري صحيح از امکانات در جهت تحقق منافع ملي
است.حال پرسش اين است که فرصت ها و امکانات به وجود آمده در آن دوره چه بود؟
ازجمله اين امکانات اين بود که پس از پايان جنگ جهاني دوم، يکي از مکانيزم هايي
که براي بازسازي کشورهاي جنگ ديده تعريف شد، فرايند ملي کردن بود. براي نمونه
حزب کارگر انگلستان براي رفع مشکلات اقتصادي و رسيدن به توسعه اقتصادي اقدام به
ملي کردن صنايع و بانک ها کرد. ملي شدن هم عبارت است از انتقال دارايي به طريق
قانوني از بخش خصوصي به دولت براي تامين رفاه و البته به شرط پرداخت غرامت. در
واقع هم دولت انگليس اين اقدام را عملي کرد و هم فرانسه دست به ملي کردن صنايع
زد. بنابراين فرايند ملي کردن صنايع در آن زمان يک روال متداول بود. مساله ديگر
تغيير در روند رابطه شرکت هاي نفتي و کشورهاي توليد کننده نفت است که آغاز آن
را در رابطه آمريکا با ونزوئلا مي بينيم. جنبشي در ونزوئلا شکل گرفت که به موجب
آن اصل پنجاه پنجاه يا اصل تنصيف پذيرفته شد و سپس اين قاعده در مورد عربستان و
کويت به اجرا درآمد. اينها بعد اقتصادي ماجرا هستند.
از سوي ديگر ما در بعد سياسي هم شاهد تغييراتي در زمان ملي شدن صنعت نفت هستيم.
يکي از اين رويدادها و تغييرات، شکاف ميان متفقين جنگ، شروع جنگ سرد و تقسيم
دنيا به بلوک شرق و غرب از 1949 است که فرصتي را براي برخي از دولت ها فراهم
کرد که اين دولت ها بتوانند از اين برخورد و تقابل براي رسيدن به منافع ملي
استفاده کنند. نکته ديگر بروز رقابت ميان خود کشورهاي سرمايه داري بر سر بحث
انرژي است. براي همين منظور در اين سال ها دو کنفرانس انرژي در واشنگتن تحت
عنوان "کنفرانس بين المللي انرژي" تشکيل شد. در آنجا آمريکايي ها مدعي بودند که
اگردولتي انحصار دارد بايد اصل مشارکت را هم بپذيرد که البته اين اصل شامل
ايران هم مي شد. برابر اين ادعا شرکت نفت ايران و انگليس اين موضوع را نپذيرفت
ولي موافقت کرد که مقادير زيادي نفت به قيمت ارزان به کمپاني هاي طرف مقابل
بفروشد. ولي چون اين موضع شرکت نفت راضي کننده نبود، اين رقابت ها ادامه پيدا
کرد. عنصر سوم و موثر روي کار آمدن گروهي جديد در وزارت خارجه آمريکا مانند مک
گي، گريدي و جرج آلن است. اين گروه معتقد بودند يکي از بهترين راه ها براي
جلوگيري از نفوذ خزنده کمونيسم در کشورهايي که خطر افتادن در دامان کمونيسم را
دارند، حمايت از ناسيوناليسم است. بنابراين ما شاهد هستيم که تمام اين اتفاق ها
رخ داده بود و قرارداد گس- گشائيان بدون توجه به اين رويدادها تنظيم شده بود.
به موجب اين قرارداد شرکت نفت انگليس تنها پذيرفت که براي هر تن نفت، 6 دلار به
ايران پرداخت کند، در حالي که در همسايگي ايران اصل پنجاه پنجاه به اجرا مي
آمد. بدين ترتيب است که مجلس چنين مساله اي را نپذيرفت و کمسيون نفت مجلس با
توجه به آنچه در غرب اتفاق افتاده بود، صنعت نفت را ملي کرد. به دنبال آن، دولت
بحث خلع يد را پيگيري کرد; البته با توجه به ضوابط ملي شدن که بايد به موجب آن
25
درصد از درآمد نفت براي پرداخت غرامت کنار گذاشته مي شد.
پس در اين ميان مشکل کار کجا بود؟ چرا قدرت هاي بزرگ به تعامل سازنده با مصدق
يا برعکس نرسيدند؟
اين دلايل متعددي دارد. براي مثال انتظار اين بود که در فرايند برخورد و تقابل
ميان يک کشور استعماري و کشور ديگري مانند ايران، شوروي از ايران حمايت کند ولي
به سه دليل نه تنها شوروي در مقام حمايت بر نيامد بلکه موضعي را اتخاذ کرد که
به نحوي ايجاد شرايط استخوان لاي زخم بود. استالين معتقد بود جنبش هايي که در
تعامل با جهان غرب پديدار مي شوند نهايتا در همان رهگذر حل و فصل خواهند شد; به
همين دليل او به گاندي و نهضت ضد استعماري هند بهايي نمي داد و همچنين به ملي
شدن صنعت نفت ايران. در واقع شوروي نهضت ملي نفت را رقابتي ميان آمريکا و
انگليس مي دانست و چون معتقد بود که انگليس يک قدرت امپرياليستي پير و فرتوت
ولي آمريکا امپرياليسم حاد است و هدف هم اين است که آمريکا جايگزين انگليس شود،
بنابراين ترجيح مي داد که انگليس بماند تا اينکه آمريکا جايگزين آن شود.بدين
ترتيب شوروي استراتژي مهار را در پيش گرفت. از سوي ديگر استالين بر اين باور
بود جنبش هايي که در چارچوب نفوذ شوروي شکل نگرفته اند قابل اطمينان نيستند. با
چنين ديدگاهي طبيعي بود که آنها مصدق را انقلابي ندانند و با توجه به سوابق
مصدق او را ميرزا منش بخوانند.
مجموعه اينها باعث شد که شوروي نسبت به ملي شدن صنعت نفت يک موضع مخالفت اعلام
نشده را اتخاذ کرده و ازطريق حزب توده اقدام به کارشکني مقابل دولت دکتر مصدق
کند.براي مثال از جمله کار شکني هاي توده اي ها اين بود که مي گفت ملي شدن در
ايران کافي نيست و بايد نفت بحرين هم ملي شود; يا اينکه مي گفتند ديوان سالار
هاي ميرزايي در تاريخ ايران هيچ وقت انقلابي نبودند; منظورشان سلطنه ها و دوله
ها بود. روزنامه هاي توده اي مخصوصا تاکيد داشتند که دکتر مصدق را مصدق السلطنه
بنامند. يا اينکه در تظاهراتي که اين حزب پس از فرار شاه برگزار کرده بود، شعار
مي دادند که زير جنبش توده ها شاه فراري شده و تعمدا مي خواستند اين تصور را
ايجاد کنند که مملکت به دست کمونيست ها افتاده است. پس شوروي ترجيح داد که وضع
موجود حفظ شود و بنابراين در شرايطي که انگليس مانع از صدور نفت ايران بود، هيچ
کدام از کشورهاي اروپاي شرقي حاضر نشدند که نفت ايران را خريداري کنند و حتي
وقتي که ايران نياز مالي شديدي داشت، شوروي حاضر نشد طلب ايران را بپردازد.
در اين بين انگليس سياستي را در پيش گرفته بود که به آمريکايي ها نشان دهد دولت
مصدق توانايي مديريت جامعه را ندارد و نهايتا اين دولت شرايطي را ايجاد مي کند
که حزب توده نهايت استفاده را از آن خواهد برد.چنانچه مورد مشابهي در چک
اسلواکي روي داد و دولت ملي اين کشور به حزب کمونيست آزادي عمل داد و حتي آنها
را وارد کابينه کرد و نهايتا هم حزب کمونيست عليه دولت کودتا کرد. در همين
راستا روزنامه هاي دست راستي سعي کردند که کارشکني هاي حزب توده را بزرگ جلوه
کنند. بنابراين آن فضاي به وجود آمده به واسطه اختلاف شرق و غرب که مي توانست
قابل بهره برداري باشد به دلايلي ناکام ماند.
تکليف قدرت سوم يعني آمريکا چه بود؟ آن گونه که پيداست در ابتداي امر آمريکا از
ملي شدن نفت حمايت کرد و سعي کرد ميان مصدق و بريتانيا سازش بر قرار کند. پس
دليل اينکه آمريکا از يک موضع موافق به يک موضع مخالف عدول کرد چه بود؟
برداشت ايران از آمريکا رومانتيک بود. با توجه به سوابق و اقدامات آمريکا در
ايران از جمله ايجاد کالج، مخالفت با عهدنامه 1919،نقش مستشاراني مانند مورگان
شوستر و مليسپو، حمايت آمريکا از ايران در مساله آذربايجان و نهايتا دمکراسي
آمريکا سبب شد که در اذهان ايراني ها اين ديد رومانتيک نقش ببندد.در صورتي که
در مسايل بين المللي هرکشوري دنبال منافع خودش است.
برخورد آمريکا با مساله نفت ايران به سه مرحله تقسيم مي شود. مرحله اول آمريکا
از ملي شدن صنعت نفت حمايت و از اينکه انگليس اقدام نظامي عليه ايران کند
جلوگيري کرد.مرحله دوم نقش ميانجيگري را در پيش گرفت و هاريمن نماينده ويژه
ترومن به ايران آمد که حزب توده عليه او تظاهرات راه انداخت تا به آمريکا نشان
دهند که اولا حزب توده حزبي قدرتمند است و ثانيا دولت مصدق توانايي اداره مملکت
را ندارد. هاريمن مسافرت هاي زيادي در مسير لندن و تهران انجام داد که اين رفت
وآمدها سبب شد انگلستان اصل ملي شدن را پذيرفته و در ادامه دو هيات به ايران
بفرستد. يکي از اين شرکت ها جکسون نام داشت. جکسون پيشنهاداتي را مطرح کرد که
با 9 ماده ملي شدن صنعت نفت مغاير بود.به دنبال رد پيشنهاد جکسون،هياتي ديگر به
نام استوکس به ايران آمد که اين شرکت هم پيشنهاداتي شبيه پيشنهادات جکسون داشت
که به نتيجه نرسيد. در آن زمان هاريمن گفت که کارشناسان نفتي ايران آگاهي از
نظام انرژي ميان شرکت هاي نفتي ندارند.از نظر کارشناسان ايراني، ايران آزاد است
که به هر ترتيب که خواست قرارداد ببندد. در صورتيکه براي آنها قابل قبول نبود.
کارشناس نفتي ايران مهندس حسيبي بود. او معتقد بود که چون غرب به نفت ايران
نيازمند است، ايستادگي ما سبب مي شود که آنها تسليم شوند; در صورتي که آنها
خيلي آسان توليدات نفت عربستان، کويت و عراق را افزايش دادند و کمبود را جبران
کردند و شرکت هاي نفتي آمريکا هم از همان ابتدا اعلام کردند که ما در طلب خريد
نفت ايران نخواهيم بود. عدم آگاهي کارشناسان ايراني از نظام حاکم در روابط شرکت
هاي نفتي يکي از دلايل به توافق نرسيدن در اين مرحله است.درست است که ميان شرکت
ها رقابت وجود دارد ولي اين رقابت هيچ گاه به خلع جايگاه يکديگر ختم نمي شود.
شرکت هاي نفتي با يکديگر رقابت مي کنند ولي نظم انرژي بين المللي را بين خود
تنظيم مي کنند.بنابراين تحليل کارشناسان ما اين بود که اين رقابت تا مرحله خلع
جايگاه يکديگر ادامه مي يابد در صورتيکه چنين نبود.
چرا گروه هاي سياسي در ايران توانايي تحليل درست شرايط را پيدا نکردند و حاضر
نشدند به توافق برسند. آيا دليلي ديگر هم جز بحث ناآگاهي در ميان بود؟
بله. در ايران اعلاميه 9 ماده اي صنعت نفت تبديل به يک ايدوئولوژي شد. يعني
همان گونه که دکتر مصدق گفت;
ملي شدن نفت يک رنسانس سياسي بوده و صرفا مساله اي اقتصادي نيست. او معتقد بود
که دولت انگلستان در روند داخلي ايران دخالت مي کند. بنابراين ملي شدن نه تنها
پايان نفوذ استعمار بلکه نيل به استقلال سياسي و اقتصادي است و لذا بعد سياسي
به بعد اقتصادي اولويت دارد. پس در چنين شرايطي عدول از اعلاميه
9
ماده اي صنعت نفت به منزله خيانت تلقي مي شد. رقبا و مخالفين اعم از حزب توده،
گروه هاي پرو بريتيش، حزب اراده ملي، حزب عدالت و... مترصد بودند که کوچکترين
عدولي شود تا بگويند که کل ملي شدن نفت ساخته و پرداخته بريتانيا بوده است.
بنابراين از روحيه انعطاف پذيري که اگر اقتضا مي کرد بايد انجام مي گرفت، به
خيانت تعبير مي شد
.
آقاي دکتر باز پرسشي پيش مي آيد که آيا مطالبات ايران از طرف هاي غربي درست
بود؟
ببيند موضعي که ايران اتخاذ کرده بود هم با حقوق بين الملل تطبيق داشت و هم با
آنچه در عمل خود قدرت هاي غربي دنبال کرده بودند. همين امر سبب شد که وقتي
انگليس ماجرا را به ديوان بين المللي دادگستري کشاند، به جايي نرسد. علاوه بر
آن چون آن زمان ايتاليا و ژاپن مقداري نفت از ايران خريداري کرده بودند، انگليس
به دادگاه محلي توکيو و ايتاليا شکايت کرد که آن هم راه به جايي نبرد و اين
دادگاه ها راي دادند که اين نفت دزدي نيست. تنها دادگاهي که راي به نفع انگليس
داد، دادگاه عدن بود که آن هم تحت الحمايه انگليس بود. پس از اين اقدامات
انگليس مساله را به شوراي امنيت برد; با اين استدلال که ملي شدن و خلع يد
تهديدي به صلح و امنيت بين الملل است. دکتر مصدق از اين تريبون استفاده کرد و
ستم هايي که دولت انگليس و عدم ايفاي تعهداتش را باز گو کرد و نهايتا شورا نظر
داد که مساله نفت ايران تهديدي براي صلح و امنيت بين المللي نيست.
و مرحله آخر در سياست آمريکا نسبت به ملي کردن نفت؟
ايدن وزير وقت خارجه انگليس در خاطراتش مي نويسد که ما ديديم مصدق با کارت
آمريکايي ها برابر ما بازي مي کند و تا حدودي هم موفق است.بنابراين ما تصميم
گرفتيم اين کارت را خنثي کنيم. او مي گويد; در اجلاس مجمع عمومي سازمان ملل
ملاقاتي با آچسون کردم و پيشنهاد مشارکت در نفت ايران را به امريکا دادم که
آچسون ابتدا استقبال نکرد ولي بعد از ادامه مذاکرات آنها پذيرفتند که مشارکت
برنامه مشترکي باشد که در دستور کار هر دو کشور قرار گيرد. بنابراين آمريکايي
ها پس از پذيرفتن پيشنهاد ايدن، براي نيل به اين مقصود گروه طرفدار ايران در
وزارت خارجه را تغيير پست دادند. براي مثال مک گي را از پست معاونت وزارت خارجه
به سفارت آمريکا در ترکيه انتقال دادند.
علاوه بر اين مذاکراتي را که با هلندي ها در نيويورک بر سر مساله نفت ايران در
جريان بود، متوقف کردند.
اولين پيشنهاد مشترکي که مطرح شد پيشنهاد بانک بين المللي بود. بانک بين المللي
به ايران اعلام کرد که من کاري به ملي شدن صنعت نفت ندارم و دو سال به هر
ترتيبي که صلاح مي دانم عمل خواهم کرد. بنابراين کارشناسان انگليسي بايد بر سر
کار بمانند و وضعيت فعلي تا دو سال ادامه يابد. مصدق در مقام پاسخ گفت که تمام
هياهوي ما براي ملي کردن است و شما نماينده دولت ايران هستيد و نظرات دولت را
بايد ملحوظ کنيد و اينکه بگوييد ملي شدن هيچ، نفي تمام اين دستاوردهاست. در
واقع اگر دکتر مصدق پيشنهاد بانک بين المللي را مي پذيرفت متهم به خيانت مي شد،
حتي بقايي تا آخر مدعي بود که مصدق عامل انگليس هاست.
پيشنهاد مشترک ديگر، پيشنهاد ترومن و چرچيل است که به موجب آن شرکت خريدي تشکيل
مي شد تا ايران بتواند از اين طريق نفت را بفروشد، موضوع غرامت هم بايد به
ديوان ارجاع شود. اين پيشنهاد را مهندس حسيبي و دکتر شايگان با ملي شدن مغاير
دانستند و اين طرح هم به نتيجه نرسيد.
پيشنهاد سوم پس از روي کار آمدن آيزينهاور و شروع دوره مک کارتيسم بر روي ميز
آمد که همان پيشنهاد آيزنهاور و چرچيل يعني کودتا بود. همزمان با اين اتفاقات
در ايران انشعابي در جبهه ملي به وجود آمده بود; بقايي، مکي و حائري زاده از
جبهه انشعاب کرده و با جناح مخالفين يعني حزب عدالت جمال امامي و فدائيان اسلام
هم داستان شده و عليه دولت جبهه عظيمي تشکيل داده بودند. آيت الله کاشاني هم
ديگر با مصدق نبود. از طرفي چون دولت با مشکلات اقتصادي روبرو شد و اقتصاد بدون
نفت را در پيش گرفت و مجبور شد اسکناس چاپ کند، مخالفان سعي کردند که از اين
موضوع استفاده کنند.به اين ترتيب در مجلس مکي را به عنوان کسي که به بانک ها
نظارت کند، انتخاب کردند. توجه کنيد از نظر روانشناسي اقتصادي اگر اعلام شود که
دولت اسکناس بدون پشتوانه چاپ کرده، اقتصاد را به کلي از هم مي پاشد. پس انتخاب
مکي اين نگراني را به وجود آورد. براي رفع اين نگراني دکتر مصدق دست به رفرندام
براي انحلال مجلس زد. با اين تفاسير آمريکا و انگليس به اين نتيجه رسيدند شکافي
عظيم در داخل به وجود آمده است.
از طرف ديگر پس از مرگ استالين، شوروي سياست همزيستي مسالمت آميز با بلوک غرب
در پيش گرفت که اين مساله هم به نفع غرب تمام شد. بدين ترتيب هردو کشور به اين
نتيجه رسيدند که نيل به توافق با دولت دکتر مصدق عملي نيست و بايد اقدام به
برکناري اين دولت کنند. پس از کودتا آيزنهاور در نطق خداحافظي اش از دو موفقيت
دوران کاري اش اسم برد; اولي کودتا در ايران و دومي کودتا در گواتمالا. اقدام
اصلي را انگليس ها انجام دادند و اين زيرکي را داشتند که کاسه کوزه ها را سر
آمريکا خالي کردند.
پس با اين تفسيري که شما ارائه کرديد، دستاوردهاي نهضت ملي چه بود؟
ملي شدن منافع ايران را براساس اصل پنجاه پنجاه تصويب کرد و ديگر اينکه نهضت
ملي نفت ايران بازتاب منطقه اي داشت. انگليسي ها مي گفتند اگر مصدق موفق شود
آنگاه خطر ملي شدن کانال سوئز در پيش است. مساله ايران سبب شد که شوراي امنيت
قطعنامه اي در سال 1954 تصويب کند که به موجب آن حاکميت کشورها بر منابع طبيعي
شان به رسميت شناخته شود. علاوه بر اين وقتي اوپک تشکيل شد مصوب شد که اگر يک
کشور اوپک با شرکت طرف قرداد وارد درگيري شود کشورهاي ديگر مجاز نيستند که
توليد نفت را افزايش دهند که عضو درگير دچار شکست شود.
بنابراين پس از کودتا ايران به پيمان سنتو پيوست. ايران قبل از کودتا سياست بي
طرفي را دنبال مي کرد که دکتر مصدق آن را موازنه منفي مي ناميد.
اين سياست به آنچه شاه ناسيوناليسم مثبت مي ناميد، تغيير يافت.نهضت ملي در
دوران مصدق در طلب سه امر بود; اولي رسيدن به استقلال سياسي و اقتصادي، دوم
احياي ضوابط و هنجارهاي دمکراسي و سوم اعاده نظام عقيم شده مشروطيت و اين اصل
که شاه سلطنت کند نه حکومت. متاسفانه آن افتخارات، دستاوردها و بازتاب منطقه اي
به خزلان منجر شد. در يک صد سال اخير هر وقت تحولي به وجود آمده، پيامدش خزلان
بوده است; متاسفانه دوران افتخار ما کوتاه بوده و استمرار نداشته است.
تصويري که مطبوعات خارجي از مصدق ارئه مي کردند، تصوير پيرمردي بود که مدام در
حال گريه کردن است يا از فرط پيري جلسه هيات دولت را در خانه روي تخت خوابش
تشکيل مي دهد. يا ايدن مذاکره با مصدق را به راه رفتن در دالان هاي پرو پيچ و
خمي تشبيه مي کند که انسان پس از مدت ها راه رفتن خود را همان جايي مي بيند که
از آنجا عبور کرده بود.
تصوير غربي ها از مصدق چه مقدار داراي حقيقت است؟
نه اين تحليل ها درست نيست. فدائيان اسلام مصدق را تهديد به ترور کرد و مصدق
براي اينکه خيالش راحت باشد، کابينه را در خانه اش تشکيل مي داد. مساله گريه
کردن هم دال بر نفي ماهيت يک قضيه نمي شود; بسته به اينکه انسان کجا گريه کند
بايد بررسي کرد.
دکتر مصدق همه جا که گريه نمي کرد; در مواردي که اقتضايش پيش مي آمد گريه مي
کرد. مثلا در جريان برخورد با سيد ضيا و مخالفت با اعتبار نامه او وقتي گذشته
سيد ضيا را بيان مي کرد، اشک از چشمانش جاري شد که سيد ضيا گفت مصدق مثل زن
گريه مي کند ودکتر مصدق هم پاسخ داد که سيد ضيا هم مثل زن گيس دارد. يا اينکه
برخي از مخالفان براي تخريب کردن او به مصدق نخست وزير پتويي مي گفتند.
آقاي دکتر دليل مخالفان مصدق چه بود که حاضر به همراهي با نهضت نشدند؟ از دربار
گرفته تا موافقيني که مخالف شدند.
اگر وحدت داخلي يک جنبشي تبديل به تخاصم شود، دال بر اين است که شرايط ناکامي و
شکست براي آن جنبش پيش مي آيد. شاه طبيعتا در مقابل فشار تسليم مي شد.
وقتي شاه رفت ايتاليا مايل نبود به ايران برگردد و سفير انگليس با اوملاقات کرد
و اتمام حجت کرد تا اينکه پذيرفت به ايران باز گردد. حتي وقتي در ايران کودتا
شد، شاه خارج ازرم بود و مي گشتند که پيدايش کنند. درباره بقايي بايد گفت که
اوجاه طلب بود; شاه به او قول نخست وزيري داده بود تمام بازي ها را کرد که نخست
وزير شود و آخر هم نشد.
مصدق خسته شده بود، نمي دانست با کشور خارجي مبارزه کند يا در داخل به اين
مسايل رسيدگي کند;
يا مثلا عبد القادر آزاد 4،5 وزير در کابينه مي خواست. اگر مبارزه در اولويت
است پس وارد شدن به اين موارد ناچيز ديگر چيست؟ وقتي زمان مبارزه است بايد وحدت
نسبي در کار باشد. در مورد مکي هم مي شود گفت که بزرگترين علت مخالفت او اين
بود که وقتي هياتي از ايران به آمريکا مي رفت او در ليست نبود.
درباره همين موضوع ناظرزاده کرماني در مجلس خطاب به دکتر مصدق مي گويد; تند مرو
اي دلير ره شايد، که خسته دلي در قفاي قافله باشد، بعد خطاب به مکي مي گويد;
دوست نبايد زدوست در گله باشد، مرد نبايد که تنگ حوصله باشد.
شاه در کتاب پاسخ به تاريخ فصلي را به دوران مصدق اختصاص داده و عنوان آن را
"مصدق، عوامفريبي در راس قدرت" مي گذارد و مي گويد که در دوران مصدق اصلاحات
توسعه طلبانه من متوقف شد. ادعاي شاه را چه طور ارزيابي مي کنيد؟
هيچ برنامه اصلاحاتي در آن دوره مطرح نبود. اصلا پول آنچناني وجود نداشت که
اصلاحات انجام شود، درآمدهاي نفت بسيار ناچيز بود و حتي کمک آمريکا هم موثر
نبود. بنابراين اين گفته که شاه برنامه اصلاحاتي داشته و از پيش اعلام کرده بود
و سه سال دولت مصدق رخصت نداد که انجام شود، درست نيست. اصلاحات زمان کندي
انجام شد که آمريکايي ها اميني را بر سر کار آوردند و برنامه اصلاحات ارضي را
در پيش گرفتند که شاه آن را انقلاب سفيد ناميد.
اين اصلاحات را هم آمريکايي ها تحميل کردند. در واقع امکان مالي اصلاحات نبود و
زماني به وجود آمد که بحران انرژي در جهان پيش امد و دست ايران کمي باز شد. در
اين مورد هم حتي به دليلي اتهام هايي که در اين باره زده مي شد که بحران
اقتصادي و بيکاري معلول گران شدن نفت است، شاه شروع به ريخت وپاش کرد; 2
ميليارد به مصر، 1 ميليارد به فرانسه، 700 ميليون دلار به پاکستان و... کمک هاي
ايران کشورهاي خارجي بود.بايد در نظر داشت که در خاطرات نويسي هرکس سعي مي کند
خود را تطهير کندhttp://www.fararu.com/vdcfetdt.w6djtagiiw.html.
:
*****
ما فدائيان فرزندان خودمان هستيم
گفتگو با فرامرز خیابانی؛ نواده شیخ محمد خیابانی
سالار سیف الدینی
جنبش آزادیستان عصر مشروطه واکنشی بود به بحرانی که در ساحت وجدان ایرانی به دنبال شکست در جنگ های ایران و روس ایجاد شد و باعث بازگشت نخبگان کشور از تعطیلات تاریخ گردید. خیابانی از اندک نخبگان سیاسی بود که دریافت ِ معقولانه و درستی از منطق مناسبات جدید و الزمات تجدد پیدا کرد. اتفاقا تجددخواهی و بقول ملکم خان آیین ترقی که به دنبال شکست در جنگ های ایران و روس و با پدیدار شدن بحران در آگاهی ایرانیان بروز کرد، نیز در کانون تجددخواهی و وطن پروری یعنی "تبریز" نطفه ریزی شد و اطرافیان عباس میرزا در دارالسلطنه تبریز جلودار آن بودند(1). "مکتبی" که یکی از ثمرات سیاسی آن برآمدن خیابانی و اندیشه های سیاسی او بود. ندای تجددخواهی خیابانی آغازی بود بر پایان همه سنت های سیاسی- فکری دوران قدیم. در دستگاه فکری خیابانی مفاهیم فکری جدید بر اساس نیاز ملی و روح جدید ملت ایران جایگاه خود را یافت و به نام ایرانیت عقاید و مسلک ملل جدید دنیا (الزامات جهان نو) اخد و تمثیل گردید. دوران جدید تاریخ ایران در شرایطی آغاز شد که نظام سنت قدمایی از درجه اعتبار ساقط بود و به دنبال سده های تصلب سنت،اندیشیدن در ماهیت دوران جدید جز بیرون از سنت قدمایی امکان پذیر نمی شد.
خیابانی که از نوادر روزگار خود بود در کسوت شریف روحانیت ندای «تجدد» سر داد و شگفتا، نه کسانی که در «جامه اهل صورت» بودند توانستند دریابندش و نه کسانی که دعوی فرنگ و تجددمآبی داشتند و مدرن بودن شان از پوسته فراتر نمی رفت! زیرا شیخ محمد خیابانی عرصه ای به گستردگی ساحت وجدان و روح ایرانی را نشانه می رفت... .
"فرامر خیابانی اصل" (از نوادگان پسری شیخ محمد خیابانی)ساکن آلمان و از ایرانیان موفق این دیار است و از فرزانگی و ایران دوستی نیای ِ خویش بهره برده.در مجالی که به دست آمد،گفتاری با ایشان پیرامون زوایای ناشناخته یا کم تر دانسته شیخ انجام گردید.
__________________________
- جناب فرامز خیابانی! پیش از هر چیز در مورد شیخ محمد خیابانی و خانواده اش بگویید:
من نوه پسری از فرزند سوم شيخ محمد خيابانی، يعنی هاشم خيابانی اصل هستم.خيابانی پنج فرزند داشت به نام های: (به ترتيب سن) فاطمه، حسن، ربابه، هاشم، محمود، و محمد كه اكنون هيچ يك در قيد حيات نيستند.ما نوه ها يعنی نسل سوم خيابانی متشکليم از پنج پسر و سه دختر (سيروس و ملوس فرزندان ربابه / فرزين، ليدا و ميترا فرزندان محمد / بهرام، فرامرز و فريبرز فرزندان هاشم). مادر بزرگ ما بانو خيرالنساء خيابانی اصل (نام پدری: نيک پندار)، معروف به "خانم آغا" دختر عمو و همسر دوم خيابانی بود که شيخ محمد در 33 سالگی با ايشان ازدواج کرد.
- خانواده شیخ پس از شهادت وی چه سرنوشتی داشتند و چگونه زندگی کردند؟
بازماندگان خيابانی پس از به شهادت رسيدن او مدت کوتاهی در تبريز مانده و سپس به تهران مهاجرت مي کنند. خيابانی در 22 شهريور 1299 خورشیدی در تبريز به فرمان مخبرالسلطنه هدايت كشته شد و پس از دفن موقت در گورستان امامزاده حمزه تبريز، پس از چند ماه توسط همسرش به حضرت عبدالعظيم در شهر ري منتقل گشت. آرامگاه خياباني که با همکاری بی دريغ مسئولين اداری و فنی آستان ترميم و بازسازی شده، در صحن عبادتگاه و تقريبا سی متری ورودی بازار جديد و سی متر دورتر از مزار سردارملی ستارخان قرار دارد. در رابطه با مکان آرامگاه خيابانی چند روايت اشتباه هست و اميدوارم هرگونه شکی زينپس منتفی باشد.
خانواده خيابانی (از اين پس با تصويب شهرداری تبريز و ثبت در سجل احوال منطقه بنام "خيابانی اصل") پس از کوچ به تهران در بخشی از شهر سکنی گزيدند و فرزندان به ادامه تحصيل پرداختند. بانو خيرالنساء با مواجب و مستمری که از طرف مجلس چهارم و شهرداری تبريز برای ايشان به عنوان بازمانده شهيد خيابانی تعيين و تصويب شده بود روزگار مي گذراندند. اولاد ذکور پس از پايان تحصيلات جملگی به مشاغل دولتی از جمله در اداره نفت و شيلات وزارت دارايی، وزارت آب و برق و اداره راه آهن پرداختند.آرامگاه بانو خير النساء و دو پسرشان (حسن و محمود) نيز در کنار مزار خيابانی قراردارد. مزار ساير فرزندان در بهشت زهرای تهران است.
- برآمدن شیخ محمد خیابانی به عنوان یکی از نخبگان سیاسی،دگرشد شگرفی در ساحت اندیشه سیاسی ایران زمین پدید آورد. در جستجوی پیشینه نظری و تاریخی دولت مدرن و حاکمیت ملی در کشور،شیخ از نخستین و مهم ترین کسانی است می تواند بررسی شود. وی مبانی معرفتی جدید را که در ورای دیوارهای ستبر آل عثمان قرار گرفته بود به خوبی دریافت و در حالی که بسیاری دیگر دچار اضمحلال در ساحت اندیشه و دانش و فضیلت بودند با «بینش ملی» خاص خود افق فراخ تری از برای آینده ملت ایران در نظر گرفت.اکنون از منظرگاه جهان مدرن، ماهیت اندیشه های سیاسی وی را چگونه ارزیابی می کنید؟
بسیار از مولفه های فکری خیابانی امروزه نیز در ایران و جهان مطرح است.وی روی شاخصه هایی انگشت گذاشته بود که امروز هم کهنه نشده است.او نیاز جامعه ایران را دریافته بود.يک مطالعه هرچند ساده در اندیشه های کليدی و بينش خيابانی و نظری به سخنراني های ايشان، شخصيت او را در رده تعداد انگشت شمار بنيانگذاران راه «تجدد»، نوآوری و نوگرایی ايران در اوايل قرن قرار مي دهد. خيابانی را بسياری از صاحب نظران "پيشوای تجدد" مي خوانند. هستند بزرگانی که پوشيدن لباس فرنگی و شنيدن موسيقی کلاسيک اروپا را بعنوان "مدرن شدن" مي شناسند ولی خيابانی مدرن شدن جامعه را در سطوح بسيار بالا تری در نظر داشت.که تشعشعات آن مي توانست روزی در کيفيات خاص انسانها از جمله زندگی روزمره نيز دخيل باشد. خيابانی پرورش يافته در اعماق سياه دوران قجر اندیشه جمهوری در سر مي پروراند(دوراني که جنبش بيداری و تتمه رنسانس در اروپا مي تازيد تا عصر وحشت و خون ريزی آن قاره را به پايان رساند و عاقبت اش دو جنگ جهانی و چندين جنگ ديگر با بيش از يکصد و شصت ميليون کشته بود) .
افکاری که رسيدن به آن افقی باز، ضميری بس روشن و بشردوستانه را طلب مي کند. خيابانی منشا مدرنيته را در وحله اول در بيداری جامعه مي دانست. نگاهی به بنيان گذاری اولين مدارس غير مکتبی، بنيانگذاری نخستین شهرداری در ايران، راه اندازی تئاتر و تماشاخانه و سالن کنسرت، راه اندازی سازمانی بنام حزب و چندين واقعه همانند در تبريز نماياگر کيفيت زمينه فکری اوست.سوء تفاهم پيش نيايد، خيابانی راسا نه بنيان مدرسه ای را گذاشت و نه سالن کنسرتی ساخت ولی افکارش بستر پذیرش این دگردیسی ها را محیا کرد و تلويحا به اين جهت هدايت نمود و مجوز داد.نگاهی به نوشتارهای «روزنامه تجدد»، ارگان حزبی خيابانی - که در آن زمان بانوان نيز در آن شاغل بودند - گويای اندیشه های اوست.
خيابانی معتقد بود بسياری از علوم که از ايران زمين سرچشمه گرفته اند و اکنون به دست خارجی ها ترويج و تکميل مي شوند مي بايستی به زادگاه خود بازگردند.به همين خاطر ايشان چون به زبانهای فرانسوی و روسی تسلط داشت، افکار فلاسفه دنيای جديد را بخوبی مي شناخت. بعنوان مثال امور کشور داری و يکی از پايه های اصلی آن که امور مالياتی و خزانه داری باشد از ايران به دنيا هديه داده شده. پس چرا ما در اوايل قرن، در دوران قاجار نبايد خزانه درستی داشته باشيم که حقوق قشون و لشکر زحمتکش خود را بپردازد. در اين راستا بايد يادآور شد که شاهان قجر وام های بسيار هنگفتی از روس ها و انگليسی ها گرفته بودند و همين امر ايشان را به وجه دردناکی وابسته اجنبی کرده بود. او در اين رابطه تغييرات بزرگی در سيستم اداره ايالت آذربايجان بوجود آورد(ر. ک. به سيستم اداری ايالت آذربايجان در دوران خيابانی).
تحکيم حاکميت ملی و استقلال سياست خارجی يکی از دغدغه های عميق و اصلی خيابانی بود. اوست که مي گويد:«پلتیک ایران مال ایران است،وزارت خارجه ایران نیز باید مال ایران باشد».این یعنی استقلال در سیاست خارجی و داخلی.
در اخطار به روس ها در سبزه میدان تهران می گوید:«ملتی که شش هزار سال سابقه استقلال دارد به آسانی از استقلال خود صرف نظر نخواهد کرد.زیرا استقلال هر ملتی شرافت اوست». پس او استقلال را پايه شرافت قرار داده و ملک بدون استقلال را بدون شرافت مي خواند.فکر مي کنم شرافت برای ما ايرانيان و با احساساتی که در خودمان مي شناسيم احتياج به توضيح و حلاجی ندارد.در نطق ديگری ميگويد:«ايران را ايرانی بايد آزاد کند!». چه جمله ای ژرف تر از اين. يا این سخن: «ای ايران لايموت، سرت را بلند دار و زنده و پاينده باش!».
مغز و هسته تمامی اين کلمات خيابانی که مي توانم ده ها نمونه ديگر نيز بياورم استوارند بر ايران، ايرانيت، شرف ملی، غرور ايرانی، خودباوری و منزلت ملی و بالاخره جوهر کلام: «دوری از اجنبی».متاسفانه جيره خوار اجنبی بودن، فرمان گرفتن از خارجی و کمک و نجات خواستن از خارجی، در دوران قاجار رسم رايج بزرگان دربار بود و همين امر عامل جرقه های اول انقلاب مشروطه چون تحريم تنباکو گشت. به ياد مصاحبه اوريانا فالاچی با وينستون چرچيل مي افتم که از او پرسيده چرا در بيخ گوش خودتان در ايرلند زورتان به آشوبگران و غيره نمي رسد ولی در خاور ميانه دولت مي نشانيد؟ در جواب مي گويد: در ايرلند خائن کم يافت مي شود ولی در خاور ميانه اکثريت نادان و يک اقليت خائن زمينه را برای ما باز ميکند.خيابانی در سال 1297 خورشيدی در رابطه با حاکميت ملی و اتحاد ملی تلويحا از کشور کوچک سوئيس ياد کرده و در يک سخنرانی چنين مي گويد:
"با وجود اين كه چندين ميليون قشون بيگانه در چهار سمت كشور سوئيس مستقر بود كوچكترين تخطی به خاك اين كشور به عمل نيامد. ولی چرا هر دسته لجام گسيختهای وارد ايران میشد؟ زيرا ملت ايران اظهار وجود نميكرد، اراده نداشت و بيان رای و عقيده نمینمود. شما بياييد اراده كنيد ايران مال ايرانيان است و آنگاه ببينيد كه هيچ قوه گستاخ و حد نشناسی پيدا نميشود كه به خاك ايران تجاوز نمايد."
در اينجا خيابانی فشرده و مختصر به يکی از معدود خواص مثبت سوئيس، کشوری کوهستانی، بسيار کوچک، چهار زبانه، بدون منابع طبيعی ولی با غرور ملی و اتحادی بی پايان، اشاره مي کند که ضامن پايداری و دست نخورده ماندن چند صد ساله اين کشور است.
- در دستگاه فکری خیابانی،ایران و ایران گرایی هسته مرکزی را تشکیل می داد.شیخ دارای بینش ملی بود و همه پدیدارها را از زاویه منافع ملت بزرگ ایران می نگریست.ایران دوستی وی از دید شما در چه درجه ای بود؟
از شيخ محمد خيابانی کم تر نوشته يا سخنرانی يافت مي شود که محور معنای اصلی يا تلويحی آن ايران، ايرانی، تماميت سرزمنی ايرانيت و ایران گرایی نباشد.دیدگاه های او چه از ديد جزء به کل و چه برعکس کاملا روشن و بی چون و چرا هستند. ايشان بعنوان مثال در دهها سخنرانی گفته اند: "آذربايجان جزء لاينفک خاک ايران است" و در جای ديگر ايران را بدون آذربايجان ملکی ناقص مي شمارد.
بی دليل نبود که وقتی امپراطوری روس و آرانی های تابع، نام جمهوری غير مستقل آران را به جمهوری آذربايجان(!) تبديل کردند به اميد آنکه روزی مرز بين دو آذربايجان را هم بردارند! خيابانی بسيار خشمگين و در عين حال مضطرب گشت و چون حکومت مرکزی و سست قاجار با طفلی بعنوان پادشاه،کوچکترين جوابی نداد تصميم گرفت تا از روی احتياط هم که شده نام آذربايجان را موقتا به "آزاديستان" تغيير دهد تا روس ها بدانند ايرانيان، هرچند موضعی، به اين نيرنگ ها پاسخ محکم مي دهند.خيابانی اميدوار بود که نقشه برملا شده روس ها منحل شود ولی نشد چون دولت قاجار دغدغه های دیگر داشت و فشار يک تنه ايالت آذربايجان کافی نبود.خياباني در آخرين سخنرانی خود و در دورانی که دشمن عرصه را بر او بسيار تنگ کرده بود دغدغه ای بجز ايـــران نداشت.او در اين سخنرانی كه بهمثابه وصيتنامه او نيز محسوب مي شود مي گويد:
«تبريز ميخواهد حاكميت بدست ملت باشد. تمام ايران فعلا با زبان حال خود اين تقاضا را مينمايد. هرگاه تهران از قبول اين نظريه سرپيچي كند، ما با اصول راديكاليسم ايران را تجديد بنا خواهيم نمود، ما ميگوييم حاكميت دموكراسي بايد در سراسر ايران جاري باشد. اهالی ايالات و ولايات بايد راي خود را آزادانه اظهار دارند. براي مدافعه اين حق، آخرين مرحله مردن است و مردن در اين راه را ما بر زندگي بی شرفانه ترجيح ميدهيم».بی علت نيست که بزرگمردی ميهن پرست چون ملک الشعرای بهار در وصف خيابانی ميگويد:
گرخون خيابانی مظلوم بجوشد سرتاسر ايران كفن سرخ بپوشد
- چه مباحثی در خانواده وی در مورد شیخ مطرح می شد و او چه جنبه های دیگری داشت که امروزه کمتر به آن پرداخته می شود و جامعه ایرانی از آن بی اطلاع است؟
خيابانی شخصيتی بود فراگير يا به قول اروپايي ها "اونيورسال". او مسلط به دو زبان فرانسوی و روسی بوده و گذشته از سياستمدار بودن، عالم دينی، رياضی دان، تقويم نگار، ستاره شناس، نويسنده و روزنامه نگار بود. وی علوم رياضی، هيئت و تقويم نگاری را تدريس مي کرد. تاريخ نگاران در اکثر موارد يا شايد هميشه تنها جوانب سياسی او را در نظر مي گيرند. ما در خانواده بار ها در رابطه با توانايي های ستاره شناسی، رياضیات و تقويم نگاری او صحبت و گفتگو داشتيم. بسيار جالب بود که شوهر عمه ما، آقای رفيع نيکجو که در دوران جوانی خيابانی را از نزديک ديده بود خيلی وقايع را برای ما تعريف مي کرد. کلمات رمز خيابانی و يارانش برای ما بچه ها بسیار جالب بودند و خيلی دوست داشتيم بدانيم که چرا انگليس: آقا تقی، آئرو پلان:چلوار، اعتداليون:نجار و يا تلگرافچی: چاروادار نامگذاری شده اند ( ر. ک. به نمونه). و صد البته در عالم کودکی فکر مي کرديم که چه ميشد اگر خيابانی در سن چهل و دو سالگی کشته نمي شد و فعاليتش را ادامه مي داد.
جمله ای از خيابانی مرتب نقل مي شد و برايم مشکل بود که معنی آنرا در کودکی به آسانی درک کنم. آن جمله اين بود:«ما فدائيان اولاد خودمان هستيم. ما خواهيم مرد تا آنها زنده بمانند». البته بزرگترهايمان چندين بار توضيح داده بودند ولی افق يک کودک گنجايش چنين وزنه بی نهايت سنگينی را ندارد.
تورق روزنامه تجدد که در آن زمان چند نسخه در خانه داشتيم و هزار دریغ ديگر آنها را نداريم برايم دنيايی بود بی پايان. وقتی نوشته های پدر پدرم را مي خواندم غرور عجيبی مغز لطيف کودکانه ام را بال مي داد. آنجا بود که حسرت مي کشيدم کاش زنده بود و يکبار او را مي ديدم و لمس مي کردم.
زمانی که خيابانی کشته شد فرزندانش خيلی کوچک تر از آن بودند که بتوانند بعد ها خاطراتی جامع تعريف کنند. منبع اطلاعات ما ديگر بزرگان فاميل بودند که برخی هم سن خيابانی بوده و مي توانستند جريانات زمانه را برای ما تعريف کنند.مثلا ماجرای دلگيری احمد کسروی از خيابانی را شاهد عينی يعنی آقای رفيع نيکجو براي ما بازگویی کرد. ماجرا از اين قرار بود: همانطور که کسروی در خاطرات اش مياورد او در زمان اوج قيام خيابانی جوانی بود شانزده الی هفده ساله... .کسروی روزی طی يک سخنرانی حزبی شيخ بين شنوندگان بوده و در جايی از شيخ، البته با در نظر گرفتن سن کم کسروی، گستاخانه سئوالی زمخت مي پرسد و خيابانی در پاسخ مي گويد: «من از مرتجع چندان بدم نمی آيد كه از جوان فضول» و کسروی جوان در جواب ميگويد:«من هم از مرتجع چندان بدم نيايد كه از شيخ متعدی»... به گفته آقای نيکجو پس از اين جمله ی کسروی مجلس بهم مي خورد و کسروی و رفيق اش سلطانزاده مجبور به فرار و به مدت شايد يک هفته در دکان نانوايی مخفی مي شوند.اين آخرين ديدار کسروی با خيابانی بود.
بعد ها کسروی در چند جای مختلف از جمله خاطراتش اظهار پشيمانی فراوان ميکند :«...که من خستوانم[معترف ام]... خيابانی هجده سالی از من بزرگتر بود و مرا شايسته بود در برابر خيابانی خاموش بمانم». (ر. ک. به کسروی در "زندگاني من"، صفحه 129 – 130 و برخی منابع ديگر).
- در برخی نوشته ها که بيشتر در خارج از كشور «تنظیم»مي شود، تلاش شده از پدر بزرگ شما شخصیت متفاوتی برای آذربایجان ترسیم گردد.آیا با توجه به پیشینه و ماهیت حرکت سیاسی پدربزرگ تان؛ می توان حرکت وی را جنبشی در تضاد با یکپارچگی و اتحاد سیاسی ایران به شمار آورد. اصولا دیدگاه های منطقه گرایانه در سیستم فکری وی وجود داشت؟
نظري است که اکثريت قاطع مردم ايران ندارند و آن را نمی پذیرند. اصولا بحث درباره چنین افراد و جریان هایی وقت کشی است زیرا جایگاهی در ایران ندارند و مطرود جامعه به شمار می روند.ولی به عنوان يک انسان دموکرات برای آن تعداد توضيح مي دهم.در اواخر دوران قاجار که يک هرج و مرج سنگين بر خاک پاک ايران حکم فرما بود برای شخصیتی جسور و نترس چون خيابانی که با کسی هم رودربايستی نداشت بسيار ساده و سهل بود که اگر "قصدی" در رابطه با استقلال ايالت چند هزارساله ايران يعنی آذربايجان داشت آن را به راحتی اعلام کند.خير! نه که چنين نشد بلکه دفاع از حقيقت تماميت ايران را دوچندان کرد. بالاجبار جملات مهم وی را یادآوری مي کنم:
"ای ايران لايموت، سرت را بلند دار و زنده و پاينده باش".
"قیام می خواهد اصول حاکمیت ملی را در ایران تاسیس کند".
"با تمام ملت ايران دست بدست هم داده کشور را از نابودی نجات خواهيم داد"(سنگ نبشته مزار خيابانی).
اين جملات از شاعر و نويسنده يا يک سياستمدار پشت پرده نيست! بلکه از دهان شخصی به درآمده که با کسی تعارف نداشت.قيامی را شروع کرد، با خون جگر ادامه داد و در بهترين سالهای عمرش، جان خود را فدای ميهن اش کرد.اگر به طريقه کشته شدن او رجوع کنيم ميبينيم که زنده ماندن ايشان بسيار بسيار راحت و عملی بود ولی با منطق واحساسات سياسی او مغايرت داشت.
«من كشته شدن را به تسليم ترجيح ميدهم. من پيش دشمن زانو برزمين نميزنم. من فرزند انقلاب مشروطيت ايران ام.من از اعقاب بابك خرم دين هستم كه در نزد خليفه عرب آن چنان رشادت و عظمت از خود بروز داده است» (ر. ک. قيام خيابانی ص 489/ سيد علی آذری، انتشارات صفی عليشاه و ده ها منبع ديگر).
چرا وقتی ميرزا کوچک خان ميهن پرست تا آنجا مي رود که اعلام "جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران" يا به عبارت ديگر "جمهوری سرخ گيلان" مي کند جدايی طلب محسوب نمي شود؟ جواب بسيار ساده است: اولا آن بزرگمرد و مردم گيلان حقيقتا جدايی طلب نبودند و دوما استان گيلان همسايه ای آن چنانی با نام "هنری" نداشت که شبانه روز نشسته باشد و خيالبافی کند! در نظر داشته باشيم که نام بيش از 40% شهر های ديار اران و قفقاز فارسی است و قديمی ترين زبان يا گويش زنده پارسی در[بخش هایی]از آن ديار رايج است و صحبت مي شود.نه کمتر و نه بيشتر.به عکس خیابانی معتقد به سرزمین ایران بزرگ و دشمن سرسخت قرارداد های ننگین بود.در نقل قول های بسیار معتمد از یاران او و دوستان و خانوادگی شنیده ام که يکی از دلايل جدال خيابانی با حکومت مرکزی اين بود که وی قصد داشت هر دو قرارداد گلستان و ترکمن چای را زير سئوال برده و احتمالا کان لم يکن يعنی نانوشته اعلام کند ولی عمرش کفاف نداد و این موضوعی است این روزها سخت ذهن من را به خود مشغول داشته و در نظر دارم این ایده را در اندیشه های خیابانی بیشتر جستجو و پیگیری کنم.
باب ديگر مبارزه سرسختانه خيابانی بر عليه قرارداد دردناک ۱۹۱۹(يعنی حراج منافع ايران به زير قيمت) بود که عاقبت همين مبارزه جانانه به قيمت زندگی خيابانی تمام شد. وزیر امور خارجه انگليس لرد کـــرزن که دربار تفريحاتی قجر را خوب "تامين" کرده بود، قراردادی طراحی کرده بود که به "قرارداد ۱۹۱۹" شهرت یافت. مطابق این پیمان، دست دولت بریتانیا در امور مالی و نظامی ایران تا بی انتها باز میشد.
حال صادقانه بررسی کنيم: اگر خيابانی قصدی بجز ايران و تماميت ايران مي داشت چرا جان خود را در راه مبارزه با اين قرارداد به گرو گذارد؟خيابانی دقيقا بخاطر مبارزه برای استقلال ميهن و مبارزه عليه دست درازی انگليس و روس و حتی آلمان به فرمان اجنبی و بدست عناصر ضدملی و ضد وطن به شهادت رسید.
- در مورد نحوه به شهادت رسیدن شیخ محمد خیابانی دو روایت وجود دارد. شما به عنوان فردی مطلع در مورد شهادت شیخ محمد کدامیک را درست می دانید؟
بله ناصرالدين، پادشاه قاجار هم يکبار در عالم مستی به حظار دربار گفته بود که اميـر کبير هم در حمام رگ خود را زد!روايت اول که در اکثريت قاطع نوشته ها و کتب به انواع مختلف آورده شده و پنج الی هفت ناظرعينی بسيار معتبر که تا 12 الی 40 سال پيش در قيد حيات بودند شهادت داده اند يک مخرج مشترک ساده دارد و آن اينکه چندين نفر (از جمله جواد جودت، نواده حاج شيخ حسنعلی ميانجی که خيابانی در خانه ايشان پناه گرفته بود و همانجا نيز کشته شد، شخص خود حاج شيخ حسنعلی ميانجی، حاج محمد علی آقا بادامچی، رفيع خان نيکجو...) چنين گزارش ميدهند: مخبرالسلطنه هدايت با فرمان سرکوب قيام ملی خيابانی به تبريز رفته و بخاطر تضعيف قوای مشروطه خواهان به راحتی باکمک قزاق ها که دل خونی از خيابانی داشتند محل تمرکز کانون حکومت يعنی عالی قاپو را تسخير کرده و شبيخون وار ياران خيابانی را ميکشند... خيابانی روی چند يار حساب باز کرده بود که متاسفانه او را تنها مي گذارند و ايشان راهی جز فرار و مخفی شدن نمي بيند... مادر بزرگمان چندين بار با گفته بود وقتی قزاق ها به خانه ما هجوم آوردند،محمد خود را از بام بی زير پرتاب کرد. تفنگ و قطار فشنگش را برايش انداختم که برداشت و گفت تو و بچه هارا به خدا مي سپارم، خوب مواظبشان باش... او به خانه شيخ حسنعلی ميانجی پناه برد... اسمعيل قزاق وارد خانه و يکراست روانه زيرزمين يعنی مخفی گاه شيخ شد (خيابانی به ميانجی قول شرف داده بود که بخاطر باردار بودن بانوی خانه در منزل تيراندازی نکند!) لازم به ذکر است که طی اين هجوم قزاق ها به منزل خيابانی، دختر بزرگ او، فاطمه تقريبا 12 ساله، دچار سکته قلبی ميشود و پس از مدت کوتاهی فوت ميکند.
در ادامه نواده حاج شيخ حسنعلی ميانجی مي گفت: خيابانی از پنجره دقيقا اسمعيل قزاق را ديد و مي توانست او را هدف قرار دهد ولی قول داده بود که تير نياندازد... اسمعيل قزاق از پنجره چند تير به شيخ که ملبس به يک لباس خواب نازک بود شليک کرد... شيون و غوغا بپا شد... خيابانی پس از ناله ای خفيف به زمين افتاد. من به چشم خود ديدم که هنگام ورود قزاق ها به زير زمين، خيابانی با ناتوانی سرش را بلند کرد و اسمعيل قزاق با قداره خود به پيکر نيمه جان خيابانی حمله کرد و قداره به دستش فرود آورد. جسد او را روی نردبانی انداختند و کشان کشان با هلهلهه و شادی به مقر فرمانفرمايی مخبرالسلطنه هدايت بردند( برای مطالعه جزئيات بيشتر اين ماجرا که از حوصله اين مقاله کوتاه خارج است، ر. ک. به "قيام خيابانی" / نوشته سيد علی آذری که با چندين شاهد عينی مصاحبه بعمل آورده).
حال بياييم کتاب فردی چون مخبرالسلطنه هدايت را بنام «خاطرات و خطرات» بخوانيم و از قلم ايشان که پس از قتل خيابانی به تقاضای وثوق الدوله نشان اعلای خدمتکاری ملکه انگليس را دريافت کرد (تلگراف مشيرالدوله به هدايت در اين رابطه در ايران محفوظ است) بخوانيم که خيابانی خودکشی کرد!؟خودکشی با 5 الی 7 گلوله که تن خيابانی را دريده بودند؟ و همچنين دست قداره خورده ايشان، زيرا شيخ در حال مرگ هنوز قصد دفاع از خود را داشت.
بی دليل نبود که مجلس قوی و نسبتا مستقل چهارم (که خيابانی پس از مجلس دوم به عضويت آن نيز انتخاب شده بود ولی هرگز نتوانست در آن شرکت کند) به مشيرالدوله و مخبرالسلطنه هدايت به اتهام قتل شيخ محمد خيابانی رای اعتماد نداد (ر. ک. به بايگانی صورت جلسه های مجلس) تا اينکه مخبرالسلطنه توانست با بافتن دروغ و شهادت اسمعيل قزاق (ضارب خيابانی!) در کابینه مستوفی الممالک وزیر فوائد عامه و تجارت گردد.اين فرد پس از اين پست، صاحب مقام مهمی نشد.به نظر من تهمت خودکشی با روحيه و منطق زندگانی خيابانی کوچکترين همخوانی ندارد و با در نظر گرفتن شهادت منابع موثق فوق الذکر و در نظر گرفتن تمامی يافته های ديگر تاريخی و بخصوص مرور شخصيت مخبرالسلطنه، خيانتی بيش به روان پاک آن عاشق و شيفته ايران زمين نيست.
فکر ميکنم که يک طبقه بندی جهت شفاف سازی در اين رابطه مفيد باشد.نخست این که، متقاضيان از سر راه برداشتن خيابانی سفرای ممالک آلمان، روسيه و در صدر آنها انگليس بودند زيرا خيابانی منافع اقتصادی اين سه دولت را به خطر انداخته بود. اين سه فرد بارها در دربار قجر خيابانی رابه عنوان مانع اجرای قراردادهايشان با دولت ايران قلمداد کرده بودند.دو دیگر مجوز دهنده قتل خيابانی،شاه کم سن قاجار، احمدشاه بود.سوم ،آمر اوليه مشيرالدوله و وثوق الدوله بودند و آمر ثانويه و مجری مخبرالسلطنه هدايت بود و در انتها قاتل اسمعيل قزاق محسوب مي شود.
- اخیرا رمانی در کشور پیرامون زندگی این شخصیت منتشر شده است.آیا این رمان توانسته است آن گونه که باید تصویری شایسته از او ترسیم نماید؟
بله اين رمان را خوانده ام.اين داستان را من با يک تابلوی نقاشی از يک منظره تخيلی يک نقاش عاشق مقايسه مي کنم. کتاب طوبی و معنای شب هم که کتاب پر فروشی بود نوشته يکی از عشاق خيابانی بود. رمان مذکور نوشته ايست بسيار دلنشين.نويسنده ايرانی تبار مقيم قفقاز مجذوب شخصيت شيخ محمد خيابانی است و داستانی به تحرير آورده که روحيه، نظرات و معيار های خيابانی را بطور کلان و گسترده به صحنه فانتزی آورده.نه کمتر و نه بيشتر.در اين کتاب (احتمالا فقط در نسخه فارسی) پاورقی هايی آورده شده که خواننده را منحرف مي کنند.پاورقی يعنی توضيح، توجيه يا تصحيح پس اين بدان معناست که وقتی با يک پاورقی توضيحی نام، آمار، تاريخ يا هر گفته ای ديگر در متن کتاب تعريف يا تصحيح مي شود پس مابقی نوشته ها صحيح است و احتياج به پاورقی ندارد!اين امر کتاب را تبديل به يک "بيوگرافی" تلويحی مي کند که به نظر من درست نيست. بعنوان نمونه به تعداد فرزندان خيابانی، نام آنها و ساير نامهای آمده در رمان اشاره مي کنم. شايد نسخه اصل کتاب کاملا متفاوت باشد. در دو سال گذشته چندين بار سعی کرده ام تا در اين باب با ناشر تماس برقرار کنم ولی جوابی ندادند.
- سایر آثار نوشته شده پیرامون شهید خیابانی را چگونه می بینید و برخوردهای گوناگون با وی از دید شما چگونه است؟
دوست داشتم روزی بتوانم يک کتاب يا نوشته انتقادی و بخصوص علمی و بيطرفانه در باره پدر بزرگ ام بخوانم. متاسفانه اين امر تا بحال ميسر نشده. دوستی پنج سال پيش کتاب قيام خيابانی نوشته کسروی را به من هديه داد.اين کتاب دست نويس مرحوم سيد احمد کسرائی (کسروی بعدی) است که قرار بود کاظم زاده ايرانشهر آن را در برلين در شماره مخصوصی از "ايرانشهر" به سال 1304 خورشيدی چاپ کند. از آنجا که اين جزوه در دوران اوج خشم کسروی نوشته شده بود (کسروی در فراکسيون مخالف خيابانی عضو بود) ايرانشهر و يارانش (رضازاده شفق، محمد قزوینی،عباس اقبال آشتیانی، مشفق کاظمی، ابراهیم پورداوود) به کسروی پيشنهاد مي کنند که بهتر است چاپ نکنيم و کسروی هم موافقت خود را اعلام مي کند.ضمنا با توضيحاتی که خود کسروی بعد ها کتبا داده اين کتاب به عنوان نقد نامه منتفی محسوب مي شود. گفتني است که ويراستاری اين کتاب تکيه بر کتاب آمر قتل خيابانی مخبرالسلطنه هدايت دارد! در ضمن، خيابانی شناس معروف تبريزی آقای ناهيدی آذر در نقد اين جزوه نوشته ای بس متين منتشر کرده اند.اصولا نوشته های عميق و دقيق ايشان را به دوستداران خيابانی پيشنهاد مي کنم.
قبلا اشاره کردم، خيابانی شخصيتی بود فراگير، نوآور و کاملا ايران پرست و بسيار جالب است که هيچ گروه سياسی هرگز نتوانست خيابانی ِ ملقب به «مغز انقلاب مشروطه» را در الگوی جهان بينی و سياسی خود ادغام کند.به او شيخ سرخ گفتند ولی کمونيست ها نیز نتوانستند او را غصب کنند.به او شيخ دموکرات گفتند ولی حزب دموکرات هم نتوانست او را به غنيمت برد. شاهچی ها او را از خود خواندند ولی پس از بررسی عميق ديدند منتقد سخت کوش خود را در آغوش گرفته اند... شيخ محمد خيابانی و افکار سياسی و عقايد ايران دوستی او را هيچ گروه و حزبی نمي تواند راسا به گرو بگيرد يا حتی تصاحب کند بجز خاک پاک ايران و تمامی ملت اش. نقل از روزنامه شرق 29 . 30 فروردین 1389
_________
(1): پیرامون این موضوع بنگرید به دو اثر ارجدار از دکتر جواد طباطبایی: درآمدی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران؛ مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی.
220سال
از انقلاب فرانسه گذشت
انقلابی كه به فرزندان خود پشت كرد
دموكراسي فرانسوي بازمانده 200 سال مبارزه مردمي است كه خيابان را عرصه
سياستورزي خويش ساخته بودند. مردمي كه پايان سلطنت را با اعدام لويي شانزدهم
به جشن نشستند و هلهله جمهوريخواهي برآوردند و زماني بعدتر بر چكمههاي ناپلئون
بناپارت بوسه زدند و فرياد «زنده باد امپراتور» سردادند. با اين همه اما در
تجربه دموكراسيخواهي فرانسويان نه سلطنت فروغي جاودانه يافت و نه وسوسه فاشيسم
و نازيسم خللي دربرساختن پايههاي حكومتي دموكرات ايجاد كرد.
دموكراسي فرانسوي داستان صيقل خوردن آرمانهايي است كه انقلاب كبير فرانسه به
ظهور رساند: «آزادي، برابري و برادري».
سقوط زندان باستيل در 14 ژوئيه 1789 را تنها مردم فرانسه به جشن ننشستند كه در
سرزميني آنسوتر هگل- فيلسوف آلماني- و دوستانش به ميمنت انقلاب نوشيدند و دست
بر دست كوبيدند و به شكرانه آنچه «طلوع باشكوه خورشيد» ميناميدند، درختي به
نشانه آزادي بازيافته كاشتند تا سرور خود از اين رويداد را نشانهاي باقي
گذارند. انقلابيون فرانسوي سقوط باستيل را فوران آزادي در دنياي نو توصيف
كردند، توصيفي كه گويي چندان هم بيراه نبود چراكه ايمانوئل كانت – جمهوريخواه
آلماني – كه به نظم شهره بود نيز با شنيدن اخبار مربوط به انقلاب فرانسه
پيادهروي روزانه خود را به سامان نرساند تا اينچنين با نگارش رسالهاي ماندگار
شادماني خود از اين رويداد را به زبان آورد: «انقلابي كه در اين روزگار شاهد
وقوع آن در ميان ملتي سرشار از هوش و ذكاوت هستيم در روح تمامي ناظران بيطرف
علاقهاي تا سرحد اشتياق برخواهد انگيخت.» رهاورد اوليه انقلاب 1789 تبديل
سلطنت مطلقه به سلطنت مشروطه بود. لويي شانزدهم كه براي مقابله با اعيان
فرانسوي به دامان طبقه سوم پناه برده بود با تشكيل مجلس ملي و تدوين قانون
اساسي موافقت كرد. به اين ترتيب اولين قانون اساسي فرانسه با تكيه بر « اعلاميه
حقوق بشر و شهروند» انقلابيون فرانسوي نگاشته شد تا فرانسويان گامي فراتر از
انقلابيون آمريكايي 1776 در كسب حقوق و آزاديهاي سياسي برداشته باشند.
مقاومت لويي شانزدهم در مقابل اجراي قانون اساسي و مقابله دربار با مصوبات مجلس
قانونگذاري اما خيلي زود به عمر سلطنت مشروطه پايان داد. مجلس برآمده از دل
انقلاب( كنوانسيون) راي به اعدام لويي شانزدهم داد تا تودههاي ناراضي را به
تحكيم انقلاب اميدوار گرداند. به اين ترتيب بود كه فرانسه پاي در عرصه جمهوري
نهاد. ايمانوئل كانت آلماني دعوت انقلابيون فرانسوي براي همراهي در تدوين قانون
اساسي اولين جمهوري فرانسه را نپذيرفت تا اين قانون هرچه بيشتر مبتني بر افكار
«روسو» تدوين شود. اما نه اعدام لويي شانزدهم و همسرش «ماري آنتوانت» پايههاي
تحكيم دموكراسي برآمده از دل انقلاب را محكم كرد و نه قانون اساسي جديد به
آرمان دموكراتيك انقلابيون فرصت ظهور داد. شوراي رهبري 5 نفره برآمده از دل
قانون اساسي تنها جاده عبور ديكتاتوري را هموار كرد تا «ماكسيميليان دو
روبسپير» سازمان يافتهترين حكومت ترور دولتي را بنيان گذارد. به اين ترتيب
انقلاب فرانسه نيز خيلي زود حقيقت اين گفته كه «انقلاب به فرزندان خود پشت
ميكند» را به تصوير كشيد. روبسپير كه ديگر جز «گيوتين» آرماني در انقلاب براي
خود تعريف نميكرد و دشمنانش او را متعصب خونآشام ميناميدند اما سالهاي
آغازين انقلاب يكي از مدافعان سرسخت حقوق فردي بود. او بود كه در مقام يك عضو
مجلس در سال 1789 اعطاي حقوق مدني به پروتستانها و يهوديان را خواستار شده
بود: « چگونه ميتوانيد يهوديان را به خاطر آزار و اذيتي كه در بعضي كشورها
برآنان رفته است گناهكار بدانيد. اين تعقيب و آزارها جناياتي ملياند كه ما
بايد با بازگرداندن حقوق غيرقابل انكار انسان به آنها به جبران آن بپردازيم؛
حقوقي كه هيچ قدرتي نميتواند آنها را از آن محروم كند... همه كساني كه در
فرانسه به دنيا آمدهاند و اقامت دارند اعضاي يك پيكره واحد سياسياند كه ملت
فرانسه ناميده ميشود؛به عبارت ديگر آنها شهروندان فرانسوياند.»
جمهوري اول فرانسه هفت سال دوام آورد. نارضايتيها از هيات مديره 5 نفره بالا
گرفت و «بي جامگان» ناراضي بارديگر خيابانهاي پاريس را به اشغال خود درآوردند.
سي يس با همراهي بخشهايي از حكومت جمهوري پايههاي اولين كودتاي پارلماني دنيا
را بنا نهاد تا راه براي رهبري ناپلئون بناپارت، فرمانده نامآشنا و جوان
جنگهاي فرانسه هموار شود. روز 18 برومر
1799مجلس
ملي منحل شد و امپراتوري ناپلئون بناپارت بر خرابههاي بازمانده از جمهوري اول
منزل گزيد. ناپلئون به ايالات سفر ميكرد و فريادهاي زندهباد امپراتور دهقانان
و بيجامگان را با رضايت ميشنيد. در حكومت امپراتوري ديگر كسي به ياد نميآورد
كه چندي پيشتر بناپارت در مقابل نمايندگان مجلس ايستاده بود تا اينچنين از
اعتقاد خود به جمهوري سخن بگويد: «خواست ما جمهوري مبتني بر آزادي حقيقي، آزادي
مدني و نمايندگي ملي است و من سوگند ميخورم كه چنين جمهورياي خواهيم داشت.
»مبتني برچنين نگاهي است كه وقتي در شامگاه 17 برومر و شب 18 برومر، سي يس از
ناآراميهاي محلههاي تودهنشين خبر ميدهد و بازداشت 20 نفر از نمايندگان را
پيشنهاد ميكند، ناپلئون بناپارت از توسل به حركتهاي غيرقانوني سرباز ميزند.
بناپارت خواهان شورش پارلماني است. او ميخواهد بدون زيرپاگذاشتن قانون و توسل
به خشونت، قدرت مدني را در دست گيرد. وقتي به او پيشنهاد ميشود كه از نيروهاي
پليس كمك گيرد بازهم پاسخ رد ميدهد. بناپارت فقط در فكر افزودن بر اعتبار و
افتخار خود است. و چقدر خوب اگر اين اعتبار در زير لواي قانون او را نصيب شود!
ناپلئون 30 ساله قرن هجدهم اما انساني از عصر ماست؛ همچنانكه 18 برومر هنوز
الگوي هر كودتاي پارلماني است. مهمترين تفاوت ميان طرح كودتاي بناپارتي با
ساير كودتاهاي كلاسيك و افتخارآفرين تنها در يك نكته نهفته است: قانوني جلوه
كردن. گويي تنها با توسل به ظاهر قانون ميتوان مردمي را كه آرمانشان حاكميت
قانون است، فريب داد. از همين رو است كه متاخرين بناپارت را نخستين آشكاركننده
تفاوت ميان درك كلاسيك و درك نوين هنر قبضه قدرت معرفي كردند، چراكه كودتاي 18
برومر نخستين كودتايي است كه تاكتيك نوين انقلاب را مطرح ميكند. 15 سال
امپراتوري ناپلئون بناپارت اما سرانجام زماني به انتها رسيد كه امپراتور شيرازه
اداره كشور را رها كرد و گام در راه كشورگشايي نهاد. اتحاد ارتشهاي اروپايي
برضد ناپلئون، سقوط اولين امپراتوري فرانسه را در ماههاي پاياني
1814
رقم زد و بازگشت سلطنت در فرانسه را به نظاره نشست. ناپلئون به جزيره سنت الن
تبعيد شد تا در تنهايي، اشتباهات دوران حكومتداري خويش را به تفكر نشيند.
كنت دو پروانس با نام لويي هجدهم در سال1815 سلطنت را در فرانسه احيا كرد تا به
مدت 15 سال او و جانشينش شارل دهم تاريكترين دوران سياسي فرانسه را به تصوير
كشند. مقاومت سرسختانه اين دو نفر در برابر اقدامات اصلاحطلبانه آتش انقلاب را
در سال 1830 روشن كرد. بحران اقتصادي دهه 20 باز هم در نقش پاشنهآشيل
حكومتداري ديكتاتورها ظاهر شد و لويي فيليپ نيمه ليبرال، سلطنت فرانسه را به
ارث برد. لويي فيليپ اما آن هنگام كه رشد اقتصادي و توسعه صنعتي را براي كشور
به ارمغان آورد شايد هيچگاه گمان آن نميبرد كه عمر نظام سلطنتي فرانسه با فرار
او و برقراري جمهوري دوم به پايان برسد. سال 1848 آتش انقلاب در بسياري از
كشورهاي اروپا روشن شد.
انقلاب فوريه 1848 در فرانسه اما در سايه حكومتي موقت برقراري سازوكارهاي
دموكراتيك قدرت را به همراه آورد. قانون اساسي جمهوري دوم نويدبخش پيروزي قطعي
دموكراسي در فرانسه بود اما اشتباههاي حكومت موقت و تسليم شدن در برابر
تهديدهاي سوسياليستها و ملي كردن كارخانجات، ناآراميهايي را دامن زد كه نتيجه
اين شورشها در انتخاب لويي ناپلئون- برادرزاده ناپلئون بناپارت- به عنوان
اولين رئيسجمهور تاريخ فرانسه نمايان شد. اين انتخاب اما نشاني بود از بيزاري
مردم فرانسه از هرجومرج و نياز آنها به آرامش و نظم حتي در قالبي از
ديكتاتوري. انقلاب دوم فرانسه اگرچه به استقرار جمهوري دوم و وداع با سلطنت در
سرزمين فرانكها منجر شد اما دورنماي اين انقلاب شاهدان تيزبين آن را دچار
سرخوردگي و يأسي زودهنگام ساخت.
دوتوكويل- از نظريهپردازان ليبراليسم- كه بعدها به مقام وزارت در كابينه لويي
ناپلئون نيز رسيد، در روز انقلاب 24- فوريه- با بياني حاكي از نااميدي و
ازپاافتادگي احساس خود را بيان ميكند: « در سيام ژوئيه 1830 به هنگام طلوع
آفتاب، من در بلوار بيروني قصر ورساي به كالسكههاي پادشاه، شارل دهم، برخورد
كردم كه هنوز هيچ نشده نشانهاي سلطنتي را از روي آن تراشيده بودند. و دنبال
هم، و با حالت عزا آهسته راه ميرفتند. من از ديدن اين منظره نتوانسته بودم
جلوي ريزش اشكهاي خود را بگيرم. اما اين بار
[يعني
در 1848] تاثرات من از نوعي ديگر اما شديدتر بود. هردو انقلاب مرا اندوهگين
كرده بود، لكن تاثرات ناشي از انقلاب دوم بسي تلختر بود. من براي شارل نوعي
محبت موروثي در خود احساس ميكردم. اما اين پادشاه از آن جهت سقوط كرد كه حقوقي
را كه در نظر من گرامي بودند زيرپا نهاده بود و من اميدوار بودم كه با سقوط او
آزادي كشورم شعلهورتر شود نه خاموش. اما امروز[1848] به نظر ميرسد كه آن
آزادي مرده است.»
نشانههاي ياس دوتوكويل خيلي زود آشكار شد؛ آن هنگام كه لويي بناپارت همزمان با
سفر به شهرها ودر سايه فريادهاي «زنده باد ناپلئون سوم» و
«زندهباد
امپراتوري»، راه سلف خود پيش گرفت و زمينههاي كودتاي پارلماني نويني را فراهم
كرد. 2 دسامبر 1851 روز خداحافظي با جمهوري دوم بود. لويي ناپلئون با راي
مستقيم مردم فرانسه، مجلس را منحل كرد و به عنوان رئيسجمهور 10 ساله فرانسه
انتخاب شد. بدينترتيب 50 سال پس از كودتاي ناپلئون بناپارت، اين كارل ماركس،
بود كه امپرتوري لويي ناپلئون را تكرار طنزگونه و كاريكاتوري از كودتاي ناپلئون
بناپارت ميناميد: « فرانسويان از وقتي انقلاب كردند نتوانستند از خاطرههاي
ناپلئوني خود جدا شوند.
انتخابات 10 دسامبر 1848 شاهدي براين مدعاست و جواب شان 2 دسامبر 1851 بود. آن
چيزي كه گيرشان آمد فقط كاريكاتوري از ناپلئون پير نبود بلكه خود ناپلئون پير
بود.» ماركس براي نشان دادن شباهت كودتاي عمو و برادرزاده حتي كتاب مشهور خود
درباره دوران امپراتوري دوم فرانسه را «هيجدهم برومر لويي بناپارت» ناميد.
ماركس اگرچه فرانسوي نبود، اما در مقام ناظري تيزبين هيچگاه نتوانست ناخشنودي
خود از ربوده شدن انقلاب توسط ديكتاتوري را پنهان كند؛ ناخشنودياي كه با بياني
اينچنين، حكومت لويي بناپارت را به ريشخند ميگيرد: « انقلاب فوريه حملهاي
نامنتظر بود كه جامعه كهن را غافلگير كرد. مردم اين ضرب و شست را همچون رويدادي
تاريخي گشاينده دوراني جديد تلقي كردند. تا 2 دسامبر كه انقلاب با تردستي ربوده
شد و به جاي آنكه جامعه محتواي تازهاي پيدا كند دولت به كهنترين قالب بازگشت؛
بادآورده را باد ميبرد» دوران 18 ساله امپراتوري لويي ناپلئون نيز همچون
ناپلئون بزرگ با حمله قواي ارتش پروس به فرانسه خاتمه يافت تا نقطهاي متفاوت
در اين تكرار طنزگونه تاريخ برجاي نماند. سقوط لويي ناپلئون، اعلام جمهوري سوم
فرانسه را به دنبال آورد.
جمهوري سوم را آغاز دموكراسي پايدار فرانسوي ميخوانند چراكه قانون اساسي اين
جمهوري خود محصول توافق نيروهاي متضاد سياسي بود. جمهوري سوم طليعه نظام حزبي
در فرانسه را آشكار كرد آن هنگام كه قانون اساسي جمهوري انتخاب رئيسجمهور را
برعهده مجمع ملي نهاد و در گذار از جمهوري سوم است كه سلطنتطلبان براي هميشه
از صحنه سياسي فرانسه حذف ميشوند. جمهوري سوم فرانسه 65 سال دوام آورد اگرچه
عمر متوسط حكومتهاي اين جمهوري 8 ماه بود و فرانسويان ورود و خروج 107 كابينه
را دراين مدت به نظاره نشستند همچنانكه رقابت احزاب چپ و راست نيز دراين دوران
صورتي مشخص يافت. جمهوري سوم فرانسه در خلال جنگ جهاني اول پايدار ماند اما
حمله هيتلر به فرانسه در جنگ جهاني دوم وداع با جمهوري سوم را رقم زد.
مارشال(فيليپ) پتن به رياست جمهوري فرانسه انتخاب شد. پتن افسانه جمهوري را
پايان بخشيد و از
«دولت
فرانسه» در مقابل جمهوري سخن به ميان آورد. تمامي ارگانهاي دموكراتيك منحل شد
و مردم فرانسه مارشال پتن 80 ساله را به رياست جمهوري انتخاب كردند. پتن حكومت
خود را «ويشي» نام نهاد و آزاد از كنترل پارلمان حكمراني نويني را در فرانسه
آغاز كرد. بدين ترتيب فرانسويان در دوجبهه مجبور به جنگ بودند؛ جنگ با هيتلر و
پتن. دوران حكومتداري پتن و دولت ويشي او تنها چهارسال دوام آورد و همزمان با
پياده شدن نيروهاي متفقين در نرماندي(شمال فرانسه) و آزادسازي اين كشور مارشال
پتن محاكمه و به اعدام محكوم شد، حكمي كه البته توسط مارشال دوگل تعليق شد.
جمهوري چهارم فرانسه با فراخوني مردم به همهپرسي تشكيل مجلس موسسان توسط
مارشال دوگل، در 1946 پايهگذاري شد. دوگل به رياست دولت موقت انتخاب شد اما
خيلي زود اختلاف ميان او و احزاب سوسياليست، دوگل را مجبور به استعفا كرد.
جمهوري چهارم نظامي مبتني بر همزيستي سه حزب عمده كمونيست، سوسياليست و
جمهوريخواه بود و اينچنين بود كه بروز اختلافهاي سياسي خيلي زود وحدت اين
احزاب را با چالش مواجه كرد و درسال 1958 جمهوري پنجم فرانسه ظهور كرد. جناح
راست نظامي فرانسه كه تا آن زمان ناپلئون اول، لويي ناپلئون و مارشال پتن را به
جامعه فرانسه عرضه كرده بود، اين بار مارشال پتن را بعد از 12 سال كنارهگيري
از قدرت از آستين خارج شاخت. بازهم تاريخ تكرار ميشد اگرچه شايد فرانسويان
هيچگاه گمان نميكردند كه دوگل هم جا پاي پتن بگذارد، اما اين اتفاق افتاد.
«مانس اشپربر» تصوير پتن و دوگل در ذهن مردم فرانسه را اينچنين شرح ميهد: « در
آوريل 1944 اندكي پيش از پياده شدن متفقين در نرماندي، و كمي پيش از پياده شدن
متفقين در آفريقا و ايتاليا مارشال پتن به پاريس آمد و همه مردم از او استقبال
كردند. اين در پاريس به تاريخ آوريل 1944 بود. اما در ماه اوت 1944 دوگل به
پاريس آمد.
تعداد اشخاصي كه از او استقبال كردند، آنچنان زياد بود كه ميبايد همانهايي
بوده باشند كه اندكي پيش از آن، به پيشباز پتن رفته بودند.
اصولا نياز به استقبال رفتن در وجود آدمها بسيار شديدتر از اين است كه مهم
باشد به استقبال چه كسي ميروند.»
قوام دموكراسي فرانسوي اما در جمهوري پنجم نمود يافت آن هنگام كه دوگل تجديدنظر
در قانون اساسي را به راي گذاشت و راي 53 درصدي مخالفت مردمي را درمقابل خود
ديد. همچنانكه آشوبهاي ماه مه 1968 نيز اگرچه ميرفت تا به سرنگوني حكومت دوگل
منجر شود، اما اينچنين نشد و فرانسه پاي در دوران جمهوري ديگري نگذاشت. مردم
فرانسه اما در 1969به دوگل، قهرمان جنگ جهاني دوم، نجاتدهنده فرانسه از جنگ
الجزاير و ثبات بخش كشور كه از حدود حريم خود پافراتر مينهاد «نه» گفت تا
برانتخاب «دوگلي محدود» براي حكومتگري تاكيد كرده باشند. ژنرال دوگل اما مفهوم
اين «نه» را به خوبي درك كرد و فرداي همان روز در سال 1969استعفا داد تا فرانسه
شاهد پايان حيات سياسي ژنرال دوگل باشد. در جمهوري پنجم فرانسه قوام دموكراسي
هيچگاه اجازه نداد تا حركت سينوسي بازگشت به گذشته تكرار شود، همچنانكه داستان
اصلاح قانون اساسيهاي ناكارآمد نيز به فراموشي سپرده شد تا فرانسويان خيالشان
از بابت دموكراسي فرانسوي راحت شود.
اعتماد ملی
منابع:
هيجدهم برومر لويي بناپارت، كارل ماركس، ترجمه باقر پرهام، نشرمركز، چاپ دوم
1378
سياست و حكومت در اروپا، دكتر احمد نقيبزاده، انتشارات سمت، چاپ سوم 1379
ابداع جمهوري مدرن، بيانكاماريا فونتانا، محمدعلي موسوي فريدني، انتشارات
شيرازه، چاپ اول 1380
ليبراليسم غرب؛ ظهور و سقوط، آنتوني آربلاستر، ترجمه عباس مخبر، نشر مركز، چاپ
سوم1377
انقلاب فرانسه و جنگ از ديدگاه هگل، رامين جهانبگلو، سازمان انتشارات و آموزش
انقلاب اسلامي، چاپ اول 1368
سرزمين گل، دانيل ريوير، حسين قنبري و رضا نيري، موسسه فرهنگي و انتشاراتي
گوهرشاد، چاپ اول 1377
مريم شباني
به یاد و با یاد خلیل ملکی
40 سال از مرگ خليل ملکي گذشت
مرد پرحاشيه چپ
ماجراي راه سوم در ايران بيش از همه در پيوند با نام «خليل ملكي» است؛
سياستمردي كه در سياستورزي خود، راه انشعاب را برگزيد و از حزب توده جدا شد،
تئوري راه سوم را نوشت و اگر به مظفر بقايي هم پيوست، خوشنشيني او با بقايي
نيز چندي بيشتر دوام نياورد و به مفارقه كشيد. داستان را اما از ابتدا آغاز
بايد كرد؛ از همان زمان كه خليل ملكي در مسير عضويت در حزب توده پاي گذاشته
بود.
خليل ملكي به واسطه آنچه در ماجراي 53نفر به چشم ديده بود و عاقبتي که آن جريان
بدان گرفتار آمده بود، از پذيرش عضويت در حزب توده ايران نيز دوري ميجست اما
سرانجام به عضويت در حزب توده درآمد؛ عضويت او در اين حزب اما نه بدان مفهوم
بود كه او مستحيل در جمع شده باشد كه آن عضويت خود ماجرايي ديگر داشت. خليل
ملكي در انديشه تحول در حزب توده بود و داستان عضويتش نيز از اين قرار كه
عبدالحسين نوشين – از اعضاي حزب – نزد او آمده و گفته بود: «من در روزهاي اول
كه ايمان و عقيده بيپايان به اين آقايان رهبران داشتم، خودداري تو را از
همكاري و همگامي با اينها نميتوانستم درك كنم اما امروز ديگر اوضاع براي ما
روشن شده است وما خود به آن بيماري كه به شما نسبت ميداديم مبتلا شدهايم.»
اينچنين بود كه عبدالحسين نوشين، در گوش خليل ملكي از جلساتي خبر داده بود كه
جوانان منتقد حزب در خانه پدري صادق هدايت داشتند و از او نيز خواسته بود كه در
آن جلسات حاضر شود، اگرچه صلاح مملكت خويش خسروان دانند و خود دانند كه به
عضويت حزب درآيند يا در كناره راه خود را ادامه دهند. خليل ملكي اما به هر حال
پاي به آن جلسات انتقادي گذاشت و چه بسا شيريني ديدگاههاي مطرح در آن جلسات
بود كه او را در پيوستن به حزب توده راغب كرد؛ آنگاهي كه ميهمانان صادق هدايت
خطاب به يكديگر ميگفتند: «اينها لياقت رهبري و داشتن عنوان عضويت در كميته
مركزي را ندارند، سهل است، نوكر سفارت شوروي نيز نيستند بلكه نوكر نوكر
سفارتاند.»
بدين ترتيب اتاق صادق هدايت، محل اجتماع اصلاحطلبان ناراضي در حزب توده ايران
بود؛ كساني كه بعدها انشعاب از حزب توده را سر و سامان دادند و در راه سوم پاي
گذاشتند. اصلاحطلبان راه سومي در مسير انتقاد از چهار چهره حزبي قرار گرفته
بودند: كيانوري، فروتن، قاسمي، طبري يا در مجموع، «ذوات اربعه خبيثه.»
13 ديماه 1326 اما روز فروريختن بتواره حزب توده در ايران بود، روز انشعاب.
خليل ملكي، جلال آل احمد، انورخامهاي، ابراهيم گلستان، احمد آرام و فريدون
توكلي از جمله چهرههايي بودند كه پاي در مسير انشعاب گذاشتند و تشكيل «جمعيت
سوسياليست حزب توده ايران» نيز بهدليلي بود كه اين رفقاي روشنفكرمآب، در
انديشهاش به سر ميبردند. غلامحسين فروتن از اعضاي هيات اجرايي حزب توده كه يك
ماركسيست ارتدوكس بود اما اينچنين، اصلاحطلبي انشعابيون را روايت ميكند كه
«واژه اصلاحطلب از جانب انشعابيون به وفور مورد استفاده قرار گرفته است، تنها
براي آنكه عمل زشت انشعاب و از آن بدتر، خصلت ضدكمونيستي و ضدشوروي خود را در
پشت آن پنهان دارند.»
از نظر فروتن، انشعابيون در پي تغيير ماهيت حزب از موقعيت پرولتري به ضدپرولتري
و تعويض انترناسيوناليسم كارگري با ناسيوناليسم ملي بودند و البته اين به مفهوم
خروج از اردوگاه ماركسيسم بود. خليل ملكي و جلال آلاحمد از اولويت منافع ملي
بر منافع شوروي سخن ميگفتند و تاكيدشان بر آن بود كه كشورسازي مقدمه ساختن
جهان ايدهال است؛ گويي كه آنها بر شيپور كمونيسم، برعكس ميدميدند كه از نگاه
«ذوات اربعه خبيثه» - كيانوري، فروتن، قاسمي و طبري – سخن گفتن از ناسيوناليسم
و استقلال، دكان زدن برابر انترناسيوناليسم كمونيستي بود: «اشكال ملكي در اين
است كه نه از موضع طبقه كارگر بلكه از ديدگاه بورژوايي به مسائل مينگريست و از
ديدگاه بورژوايي به حلوفصل آنها ميپرداخت. استقلال يك مفهوم بورژوايي است كه
بيشتر در عرصه سياست، در ارتباط با كشورها و دولتها به كار ميرود... ملكي
مانند همپالگيهاي خود، يك خرده بورژوا بود و خرده بورژوا باقي ماند.»
در نگاه تودهايهاي ارتدوكس، سخن گفتن از منافع ملي برآمده از يك كوتهبيني و
خودخواهي بورژوايي بود كه مگر ميشود قطب عالم – شوروي سرخ – را رها كرد و
منافع حكومت بيگانه در كشور خود را بر منافع كشور دوست، ترجيح داد؟ استالين نيز
البته نسخه لازم را براي رفقا پيچيده بود آنگاهي كه ميگفت عدول از
انترناسيوناليسم و عدم دفاع از اتحاد شوروي به معني پيوستن به دشمنان انقلاب
است؛ كه به هر حال شوروي، «ميهن پرولتارياي پيروز جهان» بود.
اين ماجراي انشعاب بود اما تازه اول كار بود. انشعابيون – خط سوميها – اگرچه
ميخواستند از زير سايه شوروي خارج شوند اما به هر حال سايه رفيق استالين گويي
بر سر آنها بود؛ و از همين روي بود كه خليل ملكي و محمدعلي جواهري – از ديگر
انشعابيون – نامهاي نوشتند در توضيح ارادت خود به كشور همسايه و رهسپار خانه
وكس (خانه فرهنگي ايران و شوروي) شدند تا نامه را به دست مقامات شوروي برسانند.
نسيم غيب اما خبر از آن داد كه شوروي به زودي انشعاب را محكوم خواهد كرد و
اينچنين بود كه انشعابيون به خود افتادند و جلسه تشكيل دادند. يكي ميگفت
(جواهري) كه قبل از بيانيه مسكو، انحلال خود را اعلام كنيم و ديگري اما
(انورخامهاي) مخالف بود. اينچنين بود كه فرمان نهايي را خليل ملكي صادر كرد:
«اگر شوروي چيزي نگفت كه ما به كار خود ادامه ميدهيم و اگر محكوم كردند، ما
اعلام انحلال ميكنيم.» اما شد آنچه نبايد ميشد و انشعابيون شبي كه مطابق
معمول راديوي خود را روي امواج «راديو مسكو» روشن كرده بودند، شنيدند آنچه را
كه نبايد ميشنيدند. مسكو، انشعاب را محكوم كرد و اينچنين بود كه انشعابيون در
مسير بازگشت قرار گرفتند و انصراف خود از انشعاب را اعلام كردند – اگرچه به حزب
بازنگشتند. خياط در كوزه افتاده بود. گروهي به اختيار در پي فرمان راديو مسكو
ميدويدند – همچون ذوات اربعه خبيثه – و گروهي به اجبار – همچون انشعابيون
منتقد. اينچنين بود كه بعدها فريدون كشاورز، از رهبران حزب توده گفت: «انشعاب،
آتشي و جرقهاي از كمي كاه بود كه فوري خاموش شد.»
انشعابيون اما به هر حال خود را «جمعيت سوسياليست توده ايران» خوانده بودند و
همين تشابه در نام با حزب توده، كافي بود تا رفقاي سابق در قطعنامه كنگره دوم
خود (ارديبهشت 1327) آنها را چنين توصيف كنند: «ابليساني هستند كه قرآن
ميخوانند.» حزب البته پيشتر اين ابليسان را رسوا كرده بود آنگاهي كه در
بيانيهاي به مناسبت انشعاب مدعي شده بود: «اين انشعاب مربوط به فعاليت مخفي و
مرموز امپرياليسم در داخل حزب ما بوده كه با تمام وسايل مستقيم و غيرمستقيم
خود، ماهرانه عمل كرده و از تمام انحرافات فكري و خودپسنديها و تنگنظريها
استفاده كرده است.»
از نظر كيانوري و رفقاي حزبي، خليل ملكي و دوستانش، چرخش به راست داشتند و در
مسير تروتسكي پاي گذاشته بودند و از همين روي تكليفشان نيز روشن بود: دشمن را
نفي بايد كرد و نه نقد. بدين ترتيب است كه كيانوري، ملكي را چنين به نقد
ميكشد: «پس از آنكه به انگلستان دعوت شد، در بازگشت، آن ملكي قبل نبود، اصلا
دگرگون شده بود؛ بعدا هم ميدانيد كه به اسرائيل رفت.»
كيانوري آنچنان از ماجراي سفر ملكي به انگليس پرده برميدارد كه گويي ملكي به
نمايندگي از روزنامه رهبر، ارگان كميته مركزي حزب نبود كه به بريتانيا رفته بود
و گويي كه طرف دعوتكننده، دولت سوسياليست بريتانيا نبود و به گوش كيانوري نيز
نرسيده بود كه ملكي در ديدار با «بوين»، وزير خارجه انگليس چنين عتابآلود سخن
گفته است: «شما از جان ما چه ميخواهيد، چرا نميگذاريد مردم اين كشور روي
آسايش ببينند، چرا اين باندهاي فاسد و سياهكار را تقويت ميكنيد، چرا
نميگذاريد يك حكومت ملي و علاقهمند و دلسوز به جان ملت ايران تشكيل شود و چرا
هر روز شكاف بين حكومتها و ملت را زيادتر ميكنيد؟»
به هر حال اما تقدير ملكي بر آن بود كه منتقدانش زمين و زمان را به هم ببافند و
سند رسوايي براي او بيابند. اينچنين بود كه بعدها ديدار او با شاه نيز
حاشيهساز شد.كيانوري و فروتن و ديگر رفقاي حزبي آنچنان از دل و قلوه دادن ملكي
و شاه ايران در روزهاي قبل از 28 مرداد 1332 سخن ميگويند كه گويي چشماني ناظر
در ديدار آن دو با يكديگر بودهاند. طنز ماجرا آنجاست كه ملكي در ديدار با شاه
نيز همچون هميشه صريح و بيپرده سخن گفته بود. رضاشاه خود را پادشاهي سوسياليست
خوانده بود و ملكي ابرو در هم كشيده، پاسخ اعليحضرت را چنين داده بود: «ممكن
است چنين باشد اما اصول سوسياليسم با رژيم سلطنتي سازگار نيست.» منتقدان خليل
ملكي اما در مسير انتقاد نه بر اساس دليل كه برآمده از علت و کينههاي شخصي سخن
ميگفتند. اين البته سرنوشت مردي بود كه پاي در «راه سوم» نهاده و حرکت خلاف
مسير موج را برگزيده بود.
ماجراي جدايی
ملکی از بقايی
ائتلاف ملكي – بقايي در حزب زحمتكشان اما تداوم نداشت و به زودي تراژدي راه سوم
رقم خورد. هر چه ملكي غيرسياسي بود، بقايي اما سياستمدار بود. گويا بقايي، عيسي
سپهبدي از دوستان خود و اعضاي حزب زحمتكشان را به ديدار قوام فرستاد و از بد
روزگار ماجرا به گوش ملكي نيز رسيده بود. بقايي اما حاضر به پاسخگويي در برابر
منتقدان حزبي خود نبود و به اينترتيب استعفا از حزب را انتخاب كرد. استعفاي
بقايي اما پايان ماجرا نبود. يك روز عصر – آنچنان كه جلال آل احمد روايت ميكند
– چنين اتفاقي ميافتد: «جماعت داشتهاند كارهاي عادي حزب را ميگرداندهاند كه
يك مرتبه هجومي ميشود. جماعتي از چاقوكشان ميريزند توي حزب و حضرات را با
پسگردني از در حزب بيرون ميكنند.»
براي بقايي تداوم فعاليت حزب زحمتكشان در حالي كه خود استعفا داده بود معنايي
نداشت. و اكنون همان چاقوكشهايي به سراغ خليل ملكي و دوستانش آمده بودند كه
زماني با حمايت حزب و بقايي، عليه تودهايها به خيابان ميآمدند. اين پاسخي
بود به سكوت پيشين خليل ملكي، مردي كه در روزنامه شاهد از «تضارب آرا» سخن
ميگفت و در عمل اما با سكوت خود، برخورد فيزيكي را تاييد كرده بود. 22 مهرماه
1331 و پيرو اين حادثه بود كه روشنفكران مستقر در حزب زحمتكشان، باشگاه حزبي را
ترك گفتند و خانه به دوش شدند.
بقايي اكنون مدعي بود كه خود يك سوسياليست است و ملكي اما از ابتدا به دنبال يك
حزب كمونيستي منهاي شوروي بوده است و از همين روي اين ائتلاف، ريشه در باد
داشته است. زمان سكوت نبود و از همين روي جلال آلاحمد نامهاي سرگشاده نوشت
خطاب به مظفر بقايي: «در روزنامهها، خودتان را سوسياليست دانسته بوديد و ما را
يعني رفيق بزرگوار و باعث افتخار ما خليل ملكي را كه در هر مورد، نماينده ماست،
كمونيستهاي منهاي مسكو دانسته بوديد... آيا شخص شما در مجلس 15، حتي در اوان
تشكيل حزب زحمتكشان، جرات اين را داشتيد كه خودتان را سوسياليست بدانيد؟»
سخنان بقايي و تحقيرهاي او، براي خليل ملكي نيز آنقدر گران آمده بود كه به
گفتوگو با روزنامه اطلاعات نشست و پرده از ريشههاي اختلاف خود با بقايي
برداشت؛ اگرچه در اين پردهبرداري، ريشههاي خود را نيز نقد ميكرد كه به هر
حال او اكنون منتقد موتلف سابق خود بود. ملكي ميگفته: «دو هفته پيش آقاي دكتر
بقايي مرا به مريضخانه طلبيدند و از من خواستند كه يك اولتيماتومي براي آقاي
دكتر مصدق از قول آقاي بقايي تهيه كنيم و در اين خصوص با من مشورت كردند. من
گفتم با اولتيماتوم موافق نيستم... اينجانب با مشورت تحريريه «شاهد» و «نيروي
سوم» پشتيباني بيدريغ خود را از دولت آقاي دكتر مصدق اعلام كرده و تا حدودي
پرده از روي بند و بستهايي كه عليه دكتر مصدق ميشد، برداشتم.»
ملكي از بقايي جدا شد.او اكنون آنقدر شكسته شده بود كه به مجادلات قلمي خود در
روزنامه «نيروي سوم» نيز پايان دهد.
سوسياليسم ايراني، داريم يا نداريم؟
اگرچه انديشههاي خليل ملكي – مردي كه برخي او را استراتژيست راه سوم در ايران
ميخوانند – چندان موضوع بحث قرار نگرفته و جدي گرفته نشده است اما يك دهه پيش،
دو روشنفكر ايراني او را به ميانه يك مباحثه كشيدند و به اين ترتيب مجادلهاي
قلمي بر سر «خليل ملكي و سوسياليسم ايراني» را به يادگار گذاشتند. محمدعلي
همايون كاتوزيان از جمله دانشجويان ايراني در اروپا بود كه در همان سالهاي پيش
از انقلاب جامعه سوسياليستها را به پيروي از خليل ملكي در آنجا پايه گذاشت. او
اما با گذشت چند دهه از آن زماناكنون نيز سوداي پاي گذاشتن در «راه سوم» ملكي
را دارد و خليل ملكي را الگويي در كنار محمدمصدق ميداند كه گويي خليل ملكي
نمايندهاي است براي سوسياليسم ايراني و محمدمصدق نيز نمايندهاي براي دموكراسي
ايراني.
موسي غنينژاد اما منتقد چنين ديدگاهي بود و از همين روي سالهاي پيشتر
مقالهاي در انتقاد از كاتوزيان نوشت. از نظر غنينژاد خليل ملكي
«تحتتاثير
تفسيرهاي سادهلوحانه از ماركسيسم و به خصوص برخي نقطهنظرهاي پلخانف» قرار
داشت. غنينژاد همچنين ملكي را نويسندهاي «پريشان ذهن»
ميدانست و در انتقاد از كاتوزيان ميگفت: «آقاي كاتوزيان معتقد است كه ملكي
مبدع، تئوريسين و بنيانگذار مكتب سوسياليسم ايراني است. اما نميگويد اين تئوري
سوسياليسم ايراني چيست كه ملكي تئوريسين آن معرفي ميشود. تطبيق اصول كلي
سوسياليسم با شرايط مختلف جوامع، از جمله ايران، سخن جديدي نيست كه ملكي يا
امثال او، مبدع آن باشند.» اينچنين بود كه غنينژاد حكم خود در خصوص همايون
كاتوزيان را نيز در آن مقاله صادر كرد و گفت كه «نويسنده اقتصاددانما، مانند
اكثر روشنفكران ايراني، در بستر عقيدتي شهريور 20 فكر ميكند». مقاله انتقادي
غنينژاد در مجله «اطلاعات سياسي-اقتصادي» اما با واكنش محمدعلي همايون
كاتوزيان روبهرو شد: «نوشته آقاي غنينژاد از يك جهت مرا خوشحال كرد و از چند
جهت متاسف. خوشحالي من به اين دليل بود كه ايشان ظاهرا پارهاي از نظريات مرا
به بحث و نقد گذاشته بودند... و اما تاسف من از راه و روش آقاي غنينژاد است كه
از همان ابتدا اساس بحث را بر كوبيدن و بياعتبار كردن طرف مقابل ميگذارند».
غنينژاد كاتوزيان را متهم به انديشيدن در چارچوب عقيدتي دهه 20كرده بود و
پاسخ كاتوزيان اما چنين بود: «من در شهريور 20 اصلا به دنيا نيامده بودم و در
دهه 1320 هم طفل نيسواري بيش نبودم.» كاتوزيان در برابر انتقادات غنينژاد از
ملكي و مصدق نيز تاكيد داشت كه از نگاه غنينژاد «تا كسي به ليبراليسم فردگراي
كلاسيك، آن هم به صورت انتزاعي و آرمانگرايانه آن، اعتقاد نداشته باشد دموكرات
نيست، چه برسد به اينكه سوسياليست هم باشد.»
پاسخ كاتوزيان اما پايان اين مباحثه نبود؛ كه غنينژاد مقالهاي ديگر نوشت و
باب نقد را گشوده نگه داشت: «ايشان (كاتوزيان) طرز تفكر نگارنده را محصول
ليبراليسم فردگراي كلاسيك ميدانند كه در 10، 15 سال اخير در اروپا و آمريكا
دوباره مد شده و در انگليس به تاچريسم شهرت دارد... اما اين شيوه بحث يكي از
ويژگيهاي بارز روشنفكران متاثر از بستر عقيدتي شهريور 20 است.
حال ميخواهد در تاريخ تقويمي شهريور 1320 به دنيا آمده باشند يا نيامده
باشند.» غنينژاد از كاتوزيان ميپرسيد كه اگر كسي گفت كه «فرد» در جوامع مدرن
به عنوان يك ارزش متعالي تلقي ميشود آيا منظور روي تبليغ تاچريسم و ريگانيسم
است؟
انتقاد اصلي غنينژاد اما برآمده از اين ديدگاه بود كه مكتبي به نام سوسياليسم
ايراني، وجود خارجي ندارد و خليل ملكي نيز از چنان انديشهاي برخوردار نيست كه
يك ايدئولوگ يا استراتژيست قلمداد شود. سخني كه در جايي ديگر آبراهاميان نيز در
خصوص ملكي گفته و تاكيد كرده است كه ملكي مسير چندان متفاوتي را نسبت به ديگر
تودهايهاي ماركسيست نپيمود كه به هر حال او زماني در حزب توده كنار كامبخش
ميايستاد و برخي ميانهروها را منكوب ميكرد.
رفاقت با بقايي و تاسيس حزب زحمتکشان
خليل ملكي، جلال آلاحمد و روشنفكران منشعب از حزب توده، يك چندي جانب عزلت
انتخاب كردند تا سايه شوروي را از سر خود به كناري ببينند. چندي كه گذشت، جلال
آلاحمد، براي دريافت 300 تومان ماهيانه، نوشتن در روزنامه شاهد را آغاز كرد،
روزنامهاي كه متعلق به مظفر بقايي بود و بقايي و ملكي خود، آن را در خيابان
روي دست ميگرفتند و ميفروختند. مسير پيوستن خليل ملكي به مظفر بقايي، به اين
ترتيب از جلال آل احمد ميگذشت. ملكي در قدم اول به نويسنده روزنامه «شاهد»
تبديل شد و كمي كه گذشت – در 26 ارديبهشت 1330–
حزب زحمتكشان را به همراه بقايي تاسيس كرد. مظفر بقايي اگرچه بعدها در مسير
ضديت با مصدق قرار گرفت و روابط خارجياش پرسشبرانگيز شد اما به هر حال در آن
زمان آنقدر با روشنفكران مينشست و برميخاست كه خليل ملكي متوجه او شود. هر
چه نبود، مظفر بقايي به همراه احمد فرديد، حلقهنشين بساط صادق هدايت بود در
كافه نادري يا كافه مسكوت؛ و همين نزديكي با هدايت گويي كافي بود كه خليل ملكي
نيز در تداوم دوستياش با هدايت، به بقايي نيز اعتماد كند. با اين حال رفتن
خليل ملكي به سوي مظفر بقايي و درازكردن دست ياري به سوي بقايي، فصلي از تراژدي
راه سوم بود. او از حزب توده جدا شد و ضربهاي به حزب زد و اكنون وقت آن بود تا
به بقايي بپيوندد و ضربهاي بر خويش زند؛ اين سرنوشت راه سوم و جداييطلبان
دگرخواه است؛ مرداني كه اگرچه نقش تاريخي خود را ايفا ميكنند اما سپس در مسير
سقوط قرار ميگيرند. ملكي به بقايي اعتماد كرد اگرچه بعدها بقايي مدعي شد كه
ملكي، سنگ ائتلافش با او را نه براساس اعتماد كه برپايه توطئه بنا كرده بود؛ كه
بنابر ادعاي بقايي، ملكي به وقت ائتلاف در گوش يكي از نيروهاي خويش چنين خوانده
بود:
«ما
ميرويم (با بقايي) همكاري ميكنيم، جاپايمان كه سفت شد، بقايي را ميگذاريم
تويآفتاب.»
حزب زحمتكشان به اين ترتيب از ابتدا دو پادشاه در يك اقليم داشت:
ملكي و بقايي. در دفتر حزب، اگر ملكي در كنار جلال آل احمد و نادر نادرپور
مينشست و تحليل ميكرد و تصميم ميگرفت، بقايي اما سوداي سربالا داشت و روابط
سياسي پيچيدهاي را براي خود طراحي كرده بود. اينچنين بود كه بقايي در عبور از
جانب روشنفكري خود، سمت و سوي ضدروشنفكري نيز گرفت. اكنون يكي
–
خليل ملكي – در كار توليد انديشه بود و ديگري – بقايي– در كار توليد چماقدار.
از قضاي روزگار، بقايي هم محفل با احمد عشقي و حبيب سياه و امير موبور شده بود
كه گويي در برابر مصدق و در طراحي سياست خياباني، گريزي از وصلت با مردان
خياباني نبود. ملكي اما آنچنان كه گفته شد در كار طراحي استراتژي بود، استراتژي
راه سوم، راهي كه او چنين تصويرش ميكرد: «آنهايي كه فقط استقلال سياسي و
اقتصادي ايران را بدون چسبيدگي هميشگي به يك بلوك شرقي يا غربي امكانپذير
ميدانند؛ آنهايي كه بر نيروي ملت خود به استعداد و لياقت رهبران ملت خود،
ايمان دارند و بدون پيروي بيچون و چرا از اين يا آن دولت مقتدر خارجي، حل
مشكلات ايران و به دست گرفتن سرنوشت ملت ايران را به دست ايرانيان امكانپذير
ميدانند، نيروي سوماند.»
مرد راه سوم
ويدا معزينيا
: خليل ملکي فرزند حاج ميرزا فتحعلي در سال 1280 در تبريز به دنيا آمد. پس از
گذراندن تحصيلات ابتدايي و متوسطه راهي تهران شد و تحصيلاتش را در مدرسه صنعتي
آلمانيها ادامه داد.
سال 1307 با دانشجويان اعزامي به خارج آلمان رفت و در رشته شيمي مشغول تحصيل
شد، ولي به دليل مخالفت با رژيم رضاخان که منجر به قطع کمک هزينه تحصيلي وي
گرديد، به ناچار به ايران بازگشت و تحصيلاتش را در دانشسراي عالي ادامه داد و
سپس به تدريس پرداخت. در همين ايام با دختر حاج علينقي گنجهاي يکي از رهبران
انقلابيون مشروطه ازدواج کرد.
اقامت ملکي در اروپا و آموختن زبانهاي آلماني و فرانسه، مطالعه کتابها و
نشريات گوناگون تاثير بسزايي بر او برجاي نهاد. ملکي در آلمان با دکتر تقي
اراني و دوستانش آشنا شد و ثمره اين آشناييها ارتباط وي با محافل روشنفکري
بود. البته فعاليت اين روشنفکران از ديد پليس رضاشاه مخفي نماند و 53 نفر از
اين افراد منجمله ملکي دستگير و بازداشت گرديدند که بعدها به گروه 53 نفر مشهور
شدند.
پس از شهريور 1320 ملکي و ياران او از زندان رهايي يافتند. با سقوط رضاشاه،
روسها شمال ايران را اشغال کردند و حزب توده ايران را که هسته اصلي آن عمدتا
از گروه 53 نفر تشکيل ميشد بنا نهادند. گرچه ملکي يکي از اعضاي فعال حزب فوق
محسوب ميشد ولي نسبت به بسياري از مسائل سياسي و تئوريکي با دوستانش در حزب
اختلاف نظر داشت که مهمترين آنها مساله ارتباط با شوروي و دستور گرفتن از
مقامات مسکو بود. شکست فرقه دموکرات آذربايجان در آذر 1325 نخستين ضربه جدي به
قدرت حزب توده بود و بروز تشنجات و اختلاف فکري در ميان رهبران حزب، در سال
1326 منجر به انشعاب خليل ملکي و عدهاي ديگر از اعضا از حزب مذکور گرديد.
سال 1330 با همکاري خليل ملکي و مظفر بقايي حزبي به نام حزب زحمتکشان ملت ايران
تشکيل شد و روزنامه شاهد نيز ارگان حزب اعلام گرديد.
اتحاد و همراهي گروه ملکي و بقايي در حزب، تا 30 تير 1331 ادامه يافت ولي به
علت مواضع جديد بقايي عليه دکتر مصدق، بقايي از ملکي جدا شد و از آن به بعد
خليل ملکي جرياني با عنوان نيروي سوم را رهبري ميكرد.
با وقوع کودتاي 28 مرداد 1332 و دستگيري ملکي، فعاليت علني نيروي سوم نيز همچون
ديگر احزاب و نيروهاي سياسي به پايان رسيد. ملکي پس از آزاد شدن از زندان
فلکالافلاک خرمآباد، با تشکيل جلسات هفتگي در منزل خويش به تحليل مسائل حزبي،
سياسي و اجتماعي ايران پرداخت و اقدام به انتشار مجلهاي به نام نبرد زندگي کرد
که پس از مدتي با فشار ساواک، به علم و زندگي تغيير نام داد.
اين مجله کانوني براي نشر انديشههاي سياسي و اجتماعي نيروي سوميها محسوب
ميشد. سال 1339 ملکي جامعه سوسياليستهاي نهضت ملي ايران را بنا نهاد که خرداد
سال 1342 طي اعلاميهاي مقاومت روحانيون را در برابر استبداد ستود و رسما از
قيام مردم حمايت نمود.
دو سال بعد ملکي و چند نفر ديگر به اتهام اقدام بر ضد امنيت داخلي کشور دستگير
شدند و در اسفند 1344 به سه سال زندان محکوم گرديد. به دنبال بازداشت و محاکمه
ملکي مراجع مختلف رسمي و غيررسمي بينالمللي طي نامههاي متعددي از شاه ايران و
ساير مقامات مملکتي تقاضاي عفو وي را نمودند که با توجه به بيماريهاي ملکي و
احتمال فوتش در زندان با پيشنهاد عفو او موافقت و مهر سال 1345 از زندان آزاد
گشت.
او بعد از آزادي مقالاتي با اسامي مستعار (م.مهر) و (م.مهرگان) در نشريات
کشور منتشر ساخت و در اين دوران به شدت تحت کنترل ساواک قرار داشت و سرانجام در
بيست و يکم تيرماه 1348 درگذشت و در مسجد فيروزآبادي واقع در شهر ري مدفون گشت.
نقل از اعتماد ملی
ملکی به روایت رهبران حزب توده
ملکی به
روايت عمويي:
محمد علي عمويي: خليل ملكي در انتخابات كميته مركزي راي نياورد. او اصلا تحمل
نداشت كه احسان طبري به عضويت كميته مركزي انتخاب شود و او راي نياورد. خليلي
خيلي جاهطلب بود. ملكي به تغيير در رهبري حزب و در راس قرار گرفتن خودش اعتقاد
داشت. شرايط ايجادشده پس از شكست آذربايجان هم موقعيت خوبي براي او و همفكرانش
در حزب ايجاد كرد.
ملكي به
روايت فروتن
:
غلامحسين فروتن: واژه اصلاحطلب از جانب ملكي و انشعابيون به وفور مورد استفاده
قرار گرفته است، تنها براي آنكه عمل زشت انشعاب و از آن بدتر، خصلت ضدكمونيستي
و ضدشوروي خود را در پشت آن پنهان دارند. انشعابيون در پي تغيير ماهيت حزب از
موقعيت پرولتري به ضدپرولتري و تعويض انترناسيوناليسم كارگري با ناسيوناليسم
ملي بودند.
ملكي به
روايت كيانوري
:
نورالدين كيانوري: اين ادعا كه ملكي ميخواست يك سوسياليسم مستقل ايجاد كند
ادعايي است كه خامهاي و امثال او ميكنند و به كلي دروغ است و واقعيت
ندارد.چرا اينها كه ميخواستند سوسياليسم ملي درست كنند به طرف آمريكا
رفتند؟چرا به همكاري ننگين با مظفر بقايي تن دادند؟ كم بودند افرادي كه با ملكي
رفتند ولي سوسياليست ماندند.
نقض حقوق بشر در آيينه رويدادهای چين
از طرف ديگر اطلاق نسلكشي به سرکوب مسلمانان ترکتبار
چين،دولت ترکيه را در مقابل اعتراضات جامعه جهاني و نهادهاي حقوق بشري خلع سلاح
کرده و اورا تحت فشار قرار ميدهد. بدون ترديد دولت آقاي اردوغان به تبعات و
هزينههاي رفتار خود در قبال رويدادهاي چين وقوف کامل دارد و نحوه مديريت او
نشان داده است که به روشها و فنون محاسبه سود و زيان آشنا ميباشد، پيامدهاي
خوشايند اجلاس داووس و دستاورد اعتراض خود به پرز را در سبد درآمد خود دارد و
به جلب رضايت رايدهندگان ترک بيش از هرچيزي بها ميدهد. دولت آقاي اردوغان به
معجزه راي مردم ايمان داشته و حضور پرقدرت ترکيه در صحنه بينالمللي را مديون
حضور فعال و سازنده مردم ترکيه در عرصه حق تعيين سرنوشت ميداند و براي حفظ و
تداوم آن پرداخت هر هزينهاي يک سرمايه گذاري پرسود به حساب ميآيد. اين اقدام
ترکيه بهخوبي نشان داد که سياست خارجي کشورها بازتابي از سياست داخلي آنهاست.
سياست خارجي موفق از دامن رضايت مردم از سياستهاي داخلي برميخيزد. در فقدان
رضايت مردم از سياستهاي داخلي دولتها، ابتکارات و اقدامات دولتها درصحنه
بينالمللي، فقط سبد هزينهها را متورم خواهد نمود. با چنين رويکردي به ارتباط
سياست داخلي و خارجي کشور، آيا اطلاق عنوان نسلكشي، جنايت عليه بشريت، نقض
فاحش حقوق بشر و... ميتواند صرفا برمبناي ملاحظات حقوقي صورت بگيرد؟ در پاسخ
به اين پرسش لازم است که به اختصار نخست به معرفي دو اصطلاح نسلكشي و جنايت
عليه بشريت در ادبيات حقوق بينالملل بپردازيم:
جنايت ژنوسيد(نسلكشي)
در ماده 5 اساسنامه ديوان کيفري بينالمللي جنايت
نسلكشي بهعنوان خشنترين و جديترين جنايت عليه بشريت معرفي ميگردد. بيشتر
نظامهاي حقوق داخلي تفاوت عمدهاي بين نسلكشي و جنايت عليه بشريت قائل
نميشوند و نسلكشي را يکي از مصاديق جنايت عليه بشريت تلقي ميکنند. در
کنوانسيون منع و مجازات نسلكشي در سال 1948 نسلكشي بهعنوان جنايتي مغاير با
حقوق اخلاقي و روح و هدف سازمان ملل تعريف شده است. ديوان بينالمللي دادگستري
در قضيه حق شرط بر کنوانسيون ژنوسيد و نيز در قضيه بارسلونا تراکش به ممنوعيت
جنايت ژنوسيد بسنده ميکند. يکي از صلاحيتهاي ديوان کيفري اختصاصي يوگسلاوي
سابق رسيدگي به جنايت نسلكشي است. ديوان در کيفرخواست از کارادزيچ و ملاديچ از
رهبران مخاصمات مسلحانه در يوگسلاوي سابق اظهار ميدارد که ايندو ميدانستند
يا بنا به دلايلي بايد ميدانستند که سربازان زيردست آنها دست به کشتن مسلمانان
بوسنييايي و کرواتها زدند. با نيت نابودي آنها به طور کلي يا جزئي به دلايل
مليتي، قومي، نژادي يا اينکه سربازان تحت فرمان آنها، متهم به نسلكشي شدند
چراکه کشتن مسلمانان بهخاطر نابودي کلي آنها صورت گرفته بود. براي تحقق جنايت
نسلكشي تجمع سه عنصر ضروري ميباشد که عبارت از نابودي تمام يا بخشي از يک
گروه، قصد مجرمانه و ارتکاب اعمال ممنوعهاي چون قتل، لطمه به تماميت جسمي و
روحي، ايجاد شرايط نامساعد زيستي يا ممانعت از توالد و انتقال کودکان در يک
گروه ملي، قومي، نژادي يا مذهبي ميباشد. در طول مخاصمات در بوسني کاربرد
شيوههاي مختلف پاکسازي قومي از سوي صربها نظير پاکسازي از طريق کوچ اجباري،
جلوگيري از تولد نسلها، حاملگي اجباري، عقيم سازي ظاهر گرديد.
طبق ماده 6(Icc)لازم
نيست که نتيجه نهايي يعني نابودي کلي يا جزئي يک گروه ملي، نژادي، قومي يا
مذهبي بهدست آيد تا جنايت نسلكشي تحقق يابد بلکه ارتکاب يکي از اعمال مندرج
در اين ماده با قصد نابودي کامل يا بخشي از يک گروه خاص براي تحقق نسلكشي
کفايت ميکند. جنايت نسلكشي طبق اساسنامه ديوان شامل جنايات فيزيکي همچون قتل،
لطمه شديد به تماميت جسمي يا روحي اعضاي گروه يا قراردادن عمدي اعضاي گروه در
شرايط زيستي نامناسب يا قصد نابودي فيزيکي آنها و جنايت بيولوژيکي از قبيل
جلوگيري از توالد يک گروه و انتقال اجباري کودکان از يک گروه به گروه ديگر را
باشد.
جنايت عليه بشريت
به موجب ماده 7 اساسنامه ديوان کيفري بينالمللي
منظور از جنايات عليه بشريت هريک از اعمال مشروحه ذيل است. هنگامي که در چارچوب
يک حمله گسترده يا سازمان يافته برضد يک جمعيت غيرنظامي و با علم به آن حمله
صورت ميگيرد: قتل، ريشه کن کردن و پاکسازي، به بردگي گرفتن، اخراج يا کوچ
اجباري يک جمعيت، حبس کردن با ايجاد محروميت شديد از آزادي جسماني که خلاف
قواعد اساسي حقوق بينالملل باشد. شکنجه، تجاوزجنسي، بردهگيري جنسي، فاحشگي
اجباري، عقيم کردن اجباري يا هرشکل ديگري از خشونت جنسي همسنگ با آنها، تعقيب و
آزار مداوم هرگروه يا مجموعه مشخصي به علل سياسي، نژادي، ملي، مذهبي، قومي،
فرهنگي، جنسي و يا علل ديگر، ناپديد کردن اجباري اشخاص، خيانت، تبعيض نژادي، و
اعمال غيرانساني مشابه ديگري که عاملا به قصد ايجاد رنج عظيم يا صدمه شديد به
جسم يا به سلامت روحي و جسمي صورت پذيرد. به موجب اساسنامه ديوان کيفري
بينالمللي جنايات عليه بشريت ميتواند نه تنها در خلال مخاصمات مسلحانه بلکه
در فقدان آن نيز رخ بدهد، اين جهتگيري در پاسخ به سطح گستردهاي از تجاوزات و
بيرحميهايي که توسط دولتها عليه سکنه غير نظامي کشورشان صورت ميپذيرفت
ضروري و حياتي بود. گستردگي جنايات و سيستماتيک بودن آن معيار جنايات عليه
بشريت ميباشد که ديوانهاي کيفري اختصاصي يوگسلاوي سابق و روآندا به آن توجه
زياد كرده و با توجه به اوضاع و احوال حاکم بر يوگسلاوي سابق و روآندا اين
ديوانها مشکل زيادي در شناسايي جنايات ارتکابي تحت عنوان ژنوسيد و جنايات عليه
بشريت نداشتند. اما رويه
ديوان بينالمللي کيفري هنوز شکل نگرفته است و تاکنون رايي از اين ديوان صادر
نشده است هرچند که قضيه عمرالبشير و چارلزتيلور در ديوان مطرح شده است. برابر
رويه ديوانهاي کيفري اختصاصي يوگسلاوي سابق، روآندا و کامبوج نيز نميتوان به
راحتي رويدادهاي اخير چين را مصداق نسلكشي يا جنايات عليه بشريت توصيف کرد.
چراکه در مقام مقايسه با رويدادهاي يوگسلاوي و روآندا گستردگي و سيستماتيک بودن
جنايات را نميتوان احراز كرد. از طرف ديگر اطلاعات در خصوص انگيزه و قصد دولت
چين در اعمال جنايت بسيار ناقص است. برابر اطلاعات موجود داوري در اينکه چين
قصد پاکسازي قومي داشته و کمر به نابودي اويغورهاي چين بسته يا قصد جلوگيري از
توالد اويغورها را دارد بسيار دشوار است. با اين وجود نحوه برخورد دولت چين با
مطالبات مدني، فرهنگي اويغورها و خشونت و شدت عمل سرکوب بهلحاظ نقض حقوق بشر،
قابل اعتراض ميباشد. اين اعتراض و محکوم کردن رفتار دولت چين زماني معتبر و
اثرگذار است که به صورت غير تبعيضآميز در مورد رفتارهاي مشابه نسبت به هر
انساني در هر کجاي دنيا صورت بگيرد. قربانيان خشونت و رفتارهاي ناقض حقوق بشر
از آمريکاي لاتين گرفته تا آسيا و آفريقا و فدراسيون روسيه و آمريکا بايد مورد
حمايت قرارگرفته و رفتار ناقضان حقوق بشر محکوم گردد. احترام به حقوق
بشرميبايد از دايره تنگ ملاحظات سياسي، مادي، ايدئولوژيکي بيرون آمده و انسان
به عنوان انسان مورد توجه قرار گيرد. براي تقويت امنيت مادي و معنوي انسان
رعايت شأن و منزلت او بايد به ترويج فرهنگ حقوق بشري همت گماشت. براي پاسداري
از حقوق افرادي که با ما پيوندهاي فرهنگي، نژادي، سياسي و مذهبي دارند، بايد
براي تحقق حقوق افرادي که با ما اين پيوندها را ندارند کوشش بيشتري بهعمل
بياوريم. ترويج فرهنگ دفاع از حقوق انسانها فارغ از تعلقات سياسي – مذهبي –
نژادي- فرهنگي آنها ميتواند براي همه انسانها و اعتقادات آنها امنيت پايدار
ايجاد کند. اگر من در جامعه خود براي رعايت حقوق مخالفان به اين سطح از انسان
گرايي ارتقا نيافتهام دفاع از حقوق انسانها در کشورهاي دور و نزديک خالي از
شائبههاي طمعکارانه نخواهد بود. در رويدادهاي چين من رفتار تند دولت طيب
اردوغان را از دريچه ملاحظات صرف حقوق بشري به اندازه رفتار دولتهايي که سکوت
کردهاند طمعکارانه يافتم. اولين نشانه رفتار حقوقبشري غير تبعيضآميز بودن آن
است. دومين نشانه آن نداشتن چشمداشت مادي و سياسي است. سومين نشانه آن يکي
بودن گفتار و عمل نسبت به رعايت حقوق بشر در همه جاست.از اينرو کشورهايي که
رفتارهاي دوگانه و چندگانه داشته و به رعايت حقوقبشر آن هم به صورت گزينشي در
خارج از مرزهاي ملي علاقه نشان ميدهند هيچ خدمتي به ترويج فرهنگ حقوق بشري
نميکنند. به همين ترتيب افرادي که در رويدادهاي چين فقط به رعايت حقوق
اويغورها توجه كرده و به حقوق مخالفان آنها توجهي نميکنند ممکن است از
بيعدالتي و انصاف خارج شده باشند. درک صحيح موازين حقوق بشر و کاربست آن در
عمل معيار درک ما از عدالت و پايبندي به آن در عمل است. عدالت بدون حقوق بشر و
حقوق بشر بدون عدالت از مفهوم واقعي خود تهي ميباشد. حقوق بشر در وراي جغرافيا
و لحظهها قرار دارد. از درون خانوادهها و از تذکر به خود تا دورترين نقاط کره
زمين را که نشاني از حضور انسان دارد در برميگيرد. در موازين حقوق بشر، حق و
تکليف همزاد و همراهند، حق برخورداري در کنار تکليف به رعايت آن قرار دارد؛
دعوت به رعايت حقوق بشر از انجام تکليف خود آغاز ميگردد.
اعتماد ملی
پشت پرده سرکوب مسلمانان در چين
گروه بين الملل،فرزانه روستايي ؛ماجراي سرکوب خونين ايالت سين کيانگ چين هفته گذشته از آنجا آغاز شد که جمعيتي 200 نفره از چيني تبارهاي هان در شهر ارومچي عليه اويغورها راهپيمايي کردند. اين راهپيمايي اعتراض اويغورها را برانگيخت که خواستار رعايت عدالت در مورد دو تن از مسلمانان بودند که به اتهامي در زندان به سر مي برند. آثاري از درگيري هفته هاي گذشته نيز بروز کرده بود و باعث شده بود نيروهاي امنيتي از برگزاري نماز جمعه در چند شهر جلوگيري کنند. وقتي جمعيت مسلمانان معترض در شهر ارومچي به راه افتاد و نيروهاي امنيتي نيز با گلوله به سرکوب تظاهرکنندگان پرداختند معلوم بود اويغورها مطالبات برآورده نشده و احساسات سرکوب شده يي داشتند که با شعله ور شدن شهر بروز کرد. اما اينکه چرا نظام حزب کمونيست به اين زودي سرکوب خونين را پيشه کرد موضوع قابل توجهي است. چين قرار است تا سال 2007 از امريکا پيشي بگيرد و تا سال 2050 به لحاظ اقتصادي به مرتبه يي برسد که هيچ ملتي در تاريخ بشر به آن دست نيافته است. با اين حال همين نظام به سرعت در حال تحول از بعضي جهات اجتماعي و سياسي هنوز در عصر حجر به سر مي برد و به قولي براي باز و بسته کردن هر پيچي هنوز به پتک متوسل مي شود.نظام هاي کمونيست در برخورد با بحران هاي سياسي امنيتي که به صورت طبيعي در کشور بروز مي يابند، از همان اول آخرين راه حل را انتخاب مي کنند يعني سرکوب و گلوله. اين همان راهکاري است که چيني ها در برخورد با ناامني در استان بزرگ، حساس و استراتژيک سين کيانگ اتخاذ کردند. 20 سال پيش که تجمع دانشجويان معترض در ميدان تيان آن من پکن (ميدان صلح آسماني) برگزار شد مقام هاي حزب به جاي صلح، از آسمان گلوله توپ و فشنگ بر سر دانشجويان ريختند و طي کمتر از يک روز چنان ميدان را از کشته ها و خون پاک کردند که گويي ديروز صدها هزار نفر در همين ميدان به گلوله بسته نشده اند. سال پيش نيز ناآرامي تبت مقام اول حزب را چنان برآشفت که بار ديگر آخرين راه حل را از همان اول به کار بستند.درواقع پس ذهن رهبران حزب که معتقدند ما مرکز عالم هستيم و عالم بايد خودش را با ما هماهنگ کند، اين انديشه منحوس ريشه دوانده است که دموکراسي و حکومت مردم تا جايي دموکراسي و حکومت مردم است که نظام سياسي را تهديد نکند. رهبران حزب معتقدند، لازم نيست حزب کمونيست معيارهاي دموکراسي و روابط دموکراتيک را رعايت کند، بلکه اين دموکراسي است که بايد حزب و مقام هاي رده اول را رعايت کند.مقدمه فوق توضيح کلي آن حادثه يي است که در استان مسلمان نشين يا دگرانديش سين کيانگ رخ داد و اخبار بسيار سانسور شده چيني ها حاکي از آن بود که حداقل 150 نفر کشته شده اند. وقتي رهبران حزب چنان مي انديشند، سربازان پياده حزب با چماق، ساطور، ميله آهني و باتوم برقي به خيابان مي ريزند تا اعتراضات را آرام کنند. البته با شيوه يي که محکم ترين تبعيت از مرکزيت حزب به نمايش درآيد و نيز خانواده هاي قربانيان نيز از ياد نبرند که اعتراض در نظام حزب کمونيست همواره با زندان و محاکمه ختم نمي شود بلکه گاه به دو شقه شدن توسط ساطور يا فلج شدن در اثر ضربه باتوم برقي مي تواند به پايان برسد تا ديگر اعتراضي صورت نگيرد.از خشک مغزي رهبران حزب کمونيست همين بس که به مسلمانان اويغور اجازه نمي دادند به صورت انفرادي به سفر حج بروند و براي رفتن به مکه مسلمانان حتماً بايد از مجاري دولتي که حزب طراحي کرده، عبور کنند.مقام هاي حزبي براي مقابله با هويت ملي فرهنگي مسلمانان، مهاجرت سازماندهي شده چيني هاي هان - يا چيني هاي غيرمسلمان- را طي يک دهه گذشته تدارک ديده اند. مسلمانان اويغور معتقدند منطقه آنان سهم چنداني از اقتصاد رو به رشد چين نداشته است و مقام هاي حزب امتيازهاي اقتصادي را به کساني مي دهند که ترديدي در وابستگي شان به مقام هاي حزب کمونيست وجود نداشته باشد. مسلمانان اويغور حدود 40 درصد جمعيت استان سين کيانگ را تشکيل مي دهند و شهر ارومچي مرکز اين استان در وسط جاده ابريشم به سوي شرق قرار داشته است. قرار داشتن بر سر راه جاده ابريشم و نيز احاطه شدن اين استان از سوي کشورهاي مسلمان فرهنگ و هويت خاصي را در منطقه جا انداخته است که در سابقه تاريخي چيني ها نهفته است. مقام هاي حزب معتقدند ضرورتي ندارد کسي در کشور چين ايده يي غير از کمونيسم داشته باشد و خرده فرهنگ ها و سنت هاي اقوام تا جايي محترم و مورد ملاحظه اند که خود را براساس مرکزيت حزب تعريف کنند.
کمونيست ها خود را مرکز عالم مي دانند و معتقدند ضرورتي ندارد دنيا بر اساس
ملاک هاي غرب تحولات چين را ببيند يا ارزيابي کند. حزبي ها معتقدند دنيا چين را
آن گونه که حزب تشخيص مي دهد و توصيه مي کند، بايد ببيند. بر همين اساس از اول
هفته گذشته کليه خبرنگاران خارجي از کل استان سين کيانگ برچيده شدند و براي
ممانعت از خبررساني پيرامون تحولات چين، اينترنت، تلفن هاي خارج از کشور و اس
ام اس قطع شده و دفتر خبرگزاري هاي خارجي در منطقه نيز تعطيل شدند.
براي مدت يک هفته تحولات استان سين کيانگ در صدر همه اخبار قرار داشت، در حالي
که شديدترين سانسور دولتي پيرامون خبررساني اعمال مي شد. با وجود تلاش گسترده
يي که براي پنهان نگه داشتن خونريزي هولناک شهر ارومچي به کار گرفته شد، اخبار
و تصاوير آن به سراسر جهان مخابره شد. اويغورها معتقدند همواره سرکوب و محدود
شده اند تا در گوشه يي از خاک چين زنداني باشند.
ظاهراً چيني ها در جريان المپيک سال گذشته به همه دواير امنيتي دستور داده
بودند بيش از هر چيز مراقب مسلمانان اويغور باشند و از رفت و آمد آنان جلوگيري
کنند. حتي هتل هاي پکن موظف بودند داشتن يک مسافر اويغور را گزارش دهند.
مقام هاي حزبي در برخورد با جنبش هاي اجتماعي از ارتباط دادن هر تحولي با عوامل
خارج از مرزها و دست هاي امپرياليسم ابا ندارند. اگر گذار شما به بازارها و
فروشگاه هاي شهرهاي بزرگ اروپا افتاده باشد، متوجه مي شويد يافتن کالاهاي
غيرچيني در فروشگاه هاي پاريس، استکهلم و لندن تقريباً مشکل است. با اين حال
چيني ها ضمن اينکه حداکثر بهره را از ارتباطات بين المللي مي برند تا کالاي خود
را صادر کنند، براي سرکوب جريان هاي اجتماعي داخلي همواره غرب را متهم مي کنند.
در واقع غربي ها براي اينکه سيل کالاهاي ساخت چين را خريداري کنند، خوب هستند
اما دموکراسي، تکثر، آزادي اقوام، و شفافيت سياسي که کشورهاي اروپايي و امريکا
تا حدود زيادي براساس آن اداره مي شوند، بد است.
چيني ها همانند تجربه اتحاد جماهير شوروي و بسياري از کشورهاي بلوک شرق از
تجربه امنيتي خاص ويژه يي نيز بهره مي برند. آنها پس از سرکوب هر حادثه اجتماعي
نفراتي از دستگيرشدگان را در تلويزيون سراسري اين کشور به نمايش مي گذارند که
اعتراف کنند سازمان هاي غربي آنها را تجهيز کرده و براي به راه انداختن شورش
هاي کور در خارج دوره ديده اند.
بيش از يک ميليارد جمعيت چين نيازهاي مصنوع حدود سه ميليون جمعيت کره زمين را
تامين مي کنند، اما از حق مطلع بودن از اخبار جهان محروم هستند. در واقع مقام
هاي حزبي چين مهارت ويژه يي در جهت دادن به اخبار و شامپو کردن ذهن توده هاي
چيني دارند. براي مثال اخبار مربوط به تظاهرات و درگيري هاي خياباني ماه گذشته
شهرهاي ايران در راديو و تلويزيون دولتي چين سانسور شد و عملاً چيني ها اطلاع
نيافتند در ايران چه رخ داد، زيرا مقام هاي حزب از آن وحشت داشتند تا از تحولات
ايران الگوبرداري شود.
بسياري از چين شناسان براساس تفاوت درآمد سرانه در چين معتقدند جمعيت بيش از يک
ميلياردي اين کشور به شهروندان درجه يک، درجه دو و درجه هيچ تقسيم شده اند.
طبقه جديدي در چين کمونيست شکل گرفته است که بيشترين بهره از شکوفايي اقتصادي
را به خود اختصاص داده اند و در کنار آنان، ميليون ها چيني وجود دارند که
کارفرما فقط متعهد است شکم آنان را سير کند.
با اين حال رشد و توسعه اقتصادي در چين موجب شکل گرفتن و گسترش طبقه متوسطي شده
است که نمي توان مانع فهميدن آنان شد. به احتمال زياد نسل جديد چيني ها در کنار
گسترش ارتباطات جهاني از ملاک ها و معيارهاي رهبران محدودذهن حزب کمونيست فاصله
مي گيرند. هم اينان به احتمال زياد نقش بيشتري در صحنه سياست و حکومت چين
برعهده خواهند گرفت و همانند دموکراسي هاي پيشرفته خواهان تحمل انديشه ها و
ايده ها و تفاوت هاي فرهنگي خواهند شد.
تا آن زمان هيچ کس در اين کره خاکي به گلوله بسته شدن اعتراضات دانشجويي
20
سال پيش، سرکوب سال گذشته استان تبت و برخورد خونين نيروهاي امنيتي و پليس با
مسلمانان اويغور را تاييد نکرد.اعتماد
انتقاد از موضع دولت در قبال کشتار مسلمانان چين
گروه سياسي؛ کشتار مسلمانان ترک تبار اويغور توسط نيروهاي امنيتي چين اگرچه چند
روزي است به يکي از اخبار اول رسانه هاي دنيا بدل شده و حتي سبب شد رئيس جمهور
اين کشور کمونيستي اجلاس سران جي هشت را ترک کند و سر از فرودگاه پکن دربياورد
اما در ايران برخلاف موارد مشابه در خصوص برخورد با مسلمانان در نقاط مختلف
دنيا، هنوز موضع گيري رسمي از سوي مسوولان دستگاه ديپلماسي و نهادهاي تبليغي
ديني اعلام نشده است. اين سکوت که بر اساس ديدگاه برخي تحليلگران در زمان کشتار
مسلمانان چچن از سوي کشور روسيه نيز ديده شد، سبب شده اين ابهام ايجاد شود که
ممکن است به دليل نوع روابط ايران با اين دو کشور يعني چين و روسيه، برخي
ملاحظات در اعلام محکوميت اين جنايت ها از سوي مسوولان ايراني پديد آمده که از
سوي کارشناسان و مردم انتقاداتي را در پي داشته است. اين ناآرامي ها در
حالي صورت مي گيرد که مقام هاي چيني گفته اند افرادي که اين مقامات آنها را
متهم به ارتکاب جرائم خشونت آميزي کرده اند، به اعدام محکوم خواهند شد. برخي
گزارش ها حاکي است هزاران پليس و نيروي شبه نظامي چيني براي ممانعت از بروز
درگيري هاي جديد به شهر ارومچي در استان سين کيانگ اعزام شدند. اعزام نيروهاي
تازه نفس در حالي صورت مي گيرد که خبرگزاري فرانسه از درگيري تازه در روز
چهارشنبه خبر داد که طي آن يک مرد اويغوري مورد حمله 20 چيني «هان» قرار گرفت.
در درگيري ميان مسلمانان اويغور و چيني هاي «هان» در روز يکشنبه بيش از 150 نفر
کشته شدند. نيروهاي امنيتي همچنين حدود 1400 نفر را در ارتباط با خشونت ها
بازداشت کرده اند. سايت اصولگراي تابناک در اين باره در گزارشي از موضع مسوولان
ايران انتقاد مي کند؛ «مردم امروز در کوچه و خيابان اين سوال را از هم مي پرسند
که چه فرقي ميان مسلمانان فلسطين و چين وجود دارد؟ اين پرسش بسياري از مردم
کشورمان است که بي پاسخ ماندن آن در درازمدت نوعي بي اعتمادي را در آنها تقويت
خواهد کرد... آيا دولت احساس نمي کند تعلق بسيار به دوستان چيني، به سياست نه
شرقي و نه غربي و به آزادگي نظام جمهوري اسلامي ايران، در عرصه بين المللي لطمه
مي زند؟انتشار خبر درگيري هاي گسترده در استان شبه خودمختار سين کيانگ چين و به
ويژه شهر ارومچي مرکز آن و کشته شدن بيش از 160 نفر- بر اساس آمار رسمي- و بيش
از 800 نفر- طبق آمارهاي غيررسمي- در اين درگيري ها که ميان «اويغور»هاي مسلمان
و «هان»هاي کمونيست رخ داد، هرچند در رسانه هاي جهان و محافل سياسي کشورهاي
اسلامي به موضوع مهم اين هفته تبديل شد اما در ايران اسلامي اين رويداد به ظاهر
موضوع مهمي تلقي نشده است.البته اقدام چند هزار زن اويغوري مسلمان در اعتراض به
بازداشت بيش از 1400 نفر از همسران و بستگان خود در ناآرامي هاي روز يکشنبه، که
با راهپيمايي مسالمت آميز و با شعار لاالله الاالله انجام شد و البته مورد حمله
پليس واقع شد به اين ناآرامي ها دامن زد.وسعت اين ناآرامي ها به گونه يي بوده
است که يکي از مقام هاي دولتي آن را
«مرگبارترين
شورش از زمان بنياد نهادن چين جديد در سال 1949» عنوان کرد، و برخي منابع ديگر
مدعي شده اند اين حادثه حداقل خونين ترين درگيري در 20 سال اخير اين کشور بوده
است.اما آنچه پس از اين ناآرامي ها در چين در ميان مردم کشورمان محل بحث واقع
شده است، نوع مواجهه دولت، جنبش هاي به اصطلاح مستقل دانشجويي اسلامي و رسانه
ملي با اين وقايع است.بنابر اين گزارش، با گذشت پنج روز از شروع اين واقعه تا
به اين لحظه وزارت امور خارجه هيچ موضع گيري در اين باره نکرده است، خبرگزاري
رسمي دولت- ايرنا- هرچند به پوشش اخبارش مبادرت کرده اما کمترين اشاره يي به
مسلمان بودن کشته ها و مظلوم واقع شدن آنها در اين ناآرامي ها نکرده است. صدا و
سيما که در ايام حمله به غزه در تمام طول شبانه روز به اطلاع رساني و تحليل در
اين باره مي پرداخت اکنون حتي پخش کامل خبر اين ناآرامي ها را لازم نمي داند.
جنبش هاي دانشجويي و به ويژه عدالتخواه هاي اين جنبش که در حادثه غزه در
فرودگاه مهرآباد بست نشستند، ديگر خبري ازشان نيست. نويسنده سايت تابناک در
ادامه مي افزايد؛ در اين روزها بسياري از رسانه هاي خارجي با اشاره به روابط
نزديک ايران و چين و اشاره به حجم قراردادهاي ميان دو کشور که تا دو سال قبل به
بالاي 100 ميليارد دلار رسيده و البته پيش بيني شده است تا 200 ميليارد دلار
افزايش يابد، سکوت در اين باره را تنها به دليل منافع ملي مطرح مي کنند، که اگر
در واقع هم اين گونه باشد اين سوال مطرح مي شود که چرا ما به ديگران در ماجراي
غزه خرده گرفتيم و شماتت شان کرديم؟»
کوثري؛ اطلاعاتي درباره اين مساله اعلام نشده است
در اين ميان يکي از نمايندگان حامي دولت، سکوت در قبال کشتار مسلمانان در چين
را به نبود اطلاعات دقيق در اين باره مرتبط مي داند. اسماعيل کوثري در پاسخ به
علت عدم واکنش مناسب مسوولان و نمايندگان به کشته شدن 160 مسلمان چيني توسط
نيروهاي دولتي اين کشور گفت؛ در مورد قضاياي چين، هنوز جزئيات دقيقي از اين
حادثه منتشر نشده و علت عدم موضع گيري مسوولان هم مبهم بودن اين مساله بوده
است. اسماعيل کوثري در گفت وگو با ايلنا افزود؛ براي ما فرقي نمي کند حادثه يي
در چين اتفاق بيفتد يا آلمان، اگر کار ناحقي صورت گيرد، واکنش نشان مي دهيم.
فرمانده پيشين لشگر 27 محمد رسول الله(ص) سپاه پاسداران در ادامه گفت؛ بايد
رسانه ها اطلاعات بيشتري درباره اين موضوع منتشر کنند تا جزئيات مساله روشن
شود. کوثري افزود؛ در مورد قتل يک زن مسلمان مصري در آلمان، چون جزئيات مساله
کاملاً ملموس و روشن بود، موضع گيري رسمي و مردمي وسيع بود. وي درباره اينکه
آيا در طول يک هفته گذشته، مسوولان نمي توانستند درباره اين مساله تحقيق کنند،
گفت؛ در يک هفته گذشته مجلس تعطيل بوده است. البته مسوولان در حال بررسي موضوع
هستند. انتقاد از مواضع خبرگزاري رسمي دولت در خصوص اخباري است که ايرنا روي
خروجي خود قرار مي دهد. اين خبرگزاري در اخبار خود با عنوان «ترک هاي اويغور»
از مردم مسلمان اين منطقه که در آسياي شرقي از معدود مناطق مسلمان نشين است نام
مي برد که سبب افزايش انتقادات شده است. طرفه اينکه در شرايطي که«رجب طيب
اردوغان» نخست وزير اسلامگراي ترکيه در نشست خبري خود با عنوان مسلمان از مردم
اويغور نام مي برد، ايرنا آن را به گونه يي ديگر ترجمه و منتشر کرده است؛
«اردوغان افزود؛ سکوت در قبال کشته شدن صدها تن و زخمي شدن بيش از يک هزار تن
از مردم بي گناه در اويغور قابل تصور نيست و بيش از هر چيز وي به عنوان يک
انسان و شخصي که داراي علائق قومي نزديک با اويغورهاست، از اين رويداد خونين
بسيار متاثر شده است.» معاون سيدمحمد خاتمي در دوران اصلاحات و عضو اصلاح طلب
شوراي شهر تهران نيز در وبلاگ خود در يادداشتي موضع مسوولان ديپلماسي را مورد
انتقاد قرار داد. معصومه ابتکار مي نويسد؛ «گفتم که روزگار عجب بازي هايي دارد،
انقلاب اسلامي تا سال ها هر جا که مسلمانان و مستضعفين تحت فشار و ظلم قرار مي
گرفتند عکس العمل نشان مي داد. اما در سال هاي اخير مي بينيم که اين آرمان در
ارتباط با بلوک شرق تعديل مي شود.
در يکي دو روز گذشته درگيري هايي در چين شاهد اين مدعاست. مسلمانان چيني در
پافشاري براي اجراي عدالت در مورد دو تن از هموطنان اويغوري خود که ماه گذشته
در کارخانه يي کشته شدند دست به اعتراضات مسالمت آميزي زدند که با مقابله گروهي
از غيرمسلمانان چيني و پليس به خاک و خون کشيده شده است.
البته ده ها ميليون مسلمان چيني سال هاست که به تبعيض و بي عدالتي هاي کمونيست
ها نسبت به خود معترضند. پکن مسلمانان محلي اويغور را مسوول درگيري هاي اخير مي
داند، اما ما چرا؟ايرنا خبرگزاري دولتي ايران در خبر خود در اين مورد هيچ اشاره
يي به مسلمان بودن معترضان نمي کند و به رويش هم نمي آورد که يکي از اعتراضات
در مسجد عيدکا در شهر کاشغر صورت گرفته است. اين البته اولين بار نيست که چنين
برخوردي روي مي دهد. در سال هاي اخير دولت در مورد بسياري از درگيري ها که
مسلمانان طي آن تحت فشار قرار گرفته اند مانند کشتار شيعيان کشميري يا مسلمانان
چچن سکوت اختيار کرده است. اخبار رسيده از چين حاکي است پليس به صورت انبوه
اقدام به دستگيري تظاهرکنندگان و فعالان مسلمان کرده و تعداد کشته ها به بيش از
±5° نفر رسيده است؛ علاوه بر پليس نيروهاي شبه نظامي نيز در سرکوب مسلمانان نقش
آفريني مي کنند؛ سرويس هاي تلفن همراه و اينترنت قطع يا کند شده است؛ بسياري از
وبلاگ ها و سايت هاي ارتباط اجتماعي مانند توييتر فيلتر شده و دولت چين ادعا مي
کند که معترضين از خارج از کشور تغذيه مي شوند،همچنين دولت مدعي است که
راهپيمايي اعتراض آميز مسلمانان به اغتشاش کشيده شده و خبرگزاري هاي دولتي چين
مرتب تصاويري از آتش سوزي خودروها و مغازه ها به دست مسلمانان چين پخش مي کنند.
تلويزيون دولتي چين نيز با افرادي مصاحبه مي کند که عليه اغتشاشگران صحبت مي
کنند.» اين در حالي است که در زمان کشتار مسلمانان چچن به دست نيروهاي نظامي
روسيه نيز انتقاداتي از دستگاه ديپلماسي ايران به عمل آمد که چرا اين رفتار
غيرقابل توجيه روسيه در قبال بخشي از مسلمانان محکوم نمي شود؟ اينکه جمهوري
خودمختار چچن در آتش مي سوزد و روسيه با سلاح هاي مدرن مسلمانان اين منطقه را
مورد حمله قرار داده و با بستن جسد جنگجويان چچن بر تانک و با کشيدن آنها روي
زمين جسد آنها را متلاشي مي کند از سوي هيچ نهادي قابل دفاع نيست. سال قبل از
آن خبرنگار زن روسيه به خاطر افشاي جنايات ارتش پوتين در چچن به دست طرفداران
پوتين کشته شد. خانم پلتفسکايا به خاطر افشاي نقش پوتين در جنايات عليه بشريت
در چچن کشته شد اما باز هم موضع جدي در اين باره از سوي ايران اتخاذ نشد.
به دنبال احتمال افزايش خشونتها انجام ميشود
فرار گسترده مردم شهر اورومچي
اعتماد ملي: به گفته مقامات رسمي، حكومت نظامي شبهنگام بار ديگر در منطقه غربي
شرق چين و در شهر اورمچي اعمال شد. به گزارش بيبيسي اعمال وضعيت حكومت نظامي
دو روز پس از آنكه مقامات رسمي اعلام كرده بودند كه شهر تحت كنترل است به حالت
تعليق درآمدهبود.اين در حالي بود كه مسجد شهر اورومچي ديروز جمعه همچنان تعطيل
بود اما دست كم دو مسجد ديگر كه به درخواست جمعيت مسلمانان اويغور كه بيرون
مساجد تجمع كرده بودند باز بود.تنشها در شهر اورومچي به دنبال خشونتهاي نژادي
يكشنبه هفته گذشته كه به كشتهشدن 156 نفر و زخمي شدن بيش از 1000 نفر منجر شد
آغاز شد. اين در حالي است كه هزاران نفر از مردم هراسان سوار بر اتوبوس و قطار
شدند تا از شهر اورومچي فرار كنند. به گزارش خبرگزاري فرانسه مقامات دولتي
اعلام كردند كه اتوبوسهاي اضافه در خارج از شهر اورومچي مركز استان سينكيانگ
مستقر كردهاند.اين در شرايطي است كه گفته ميشود قيمتهاي بليت پنج برابر قيمت
اصلي آن به فروش ميرسد. ژو كيوگن، 23 ساله كه كارگر ساختماني است و از مركز
چين به سينكيانگ آمده و براي مدت پنج سال است كه در اورومچي زندگي ميكند در
حالي كه تلاش ميكرد براي خودش و همسرش يك بليت اتوبوس تهيه كند در اين مورد
ميگويد:«ماندن در اينجا بسيار مخاطرهآميز است. ما از خشونتها ميترسيم.»
مهاجرت مردم شهر اورومچي پس از آن انجام ميشود كه يكشنبه هفته پيش هزاران نفر
از مسلمانان اويغور كه مدتهاي بسيار طولاني است كه از حاكميت چينيها شكايت
دارند به خيابانهاي شهر ريختند و دست به تظاهرات زدند و به دنبال آن نيروهاي
امنيتي آنها را سركوب كردند. حكومت چين ميگويد كه 156 نفر در خشونتهاي اخير و
به دنبال حمله مسلمانان اويغور به گروه نژادي هان كشته و بيش از هزار نفر ديگر
نيز مجروح شدهاند. اما اويغورهاي تبعيدي ميگويند كه نيروهاي امنيتي به
تظاهرات مسلمانان اويغور واكنش نامتناسب نشان داده و از نيروي مرگبار عليه
آنان استفاده كردهاند.آنها ميگويند كه ممكن است تا 800 نفر در جريان سركوب
خشونتهاي اخير جان خود را از دست داده باشند. اين در حالي است كه خشونتها
به دنبال ناآراميهاي روز يكشنبه هفته گذشته ادامه يافت و به دنبال آن هزاران
نفر از چينيهاي هان با حمل چاقو، بيل، ساطور و ديگر سلاحهاي سرد وعده دادند
كه از مسلمانان انتقام خواهند گرفت. خبرنگار خبرگزاري فرانسه شاهد آن بود كه
چينيهاي هان در حملاتي جداگانه به دو نفر از نژاد اويغور حمله
كردند.اويغورها تاكيد ميكنند كه تعداد اين حملات بيش از دو حمله بوده است اما
حجم دقيق اين خشونتها مشخص نيست. در شرايطي كه اختلاف نژادي همچنان ميتواند
منجر به وقوع درگيريهاي شديد ميان اويغورها و هانها شود، شمار زيادي از
نيروهاي امنيتي در اورومچي حضور دارند و اين شهر چهره كاملا نظامي به خود
گرفتهاست. مردي به نام توروسون كه خارج از مسجدهانتگري، يكي از قديميترين
مساجد شهر اورومچي ايستاده بود و در شرايطي كه حدود 100 نيروهاي پليس و
ماشينهاي شهري اطراف مسجد را اشغال كرده بودند گفت:«حكومت اعلام كرده كه امروز
نماز جمعه برگزار نخواهد شد.»
او اضافه كرد: «ما هيچكاري نميتوانيم انجام دهيم...حكومت از اين ميترسد
كه مردم از دين براي حمايت از سه نيرو استفاده كنند.» منظور او از سه نيرو، سه
نيروي افراطگرايي، جداييطلبي و تروريسم بود كه دولت چين معمولا به آنها اشاره
ميكند. اين سه نيرو به گفته مقامات چيني سه نيرويي هستند كه به دنبال جدايي
سينسيانگ از كشور چين هستند.
سينكيانگ استاني است كه حدود يك ششم مساحت چين را تشكيل ميدهد و به آسياي
مركزي ميرسد.اين استان با هشت كشور از جمله افغانستان و پاكستان مرز مشترك
دارد. هشت ميليون نفر از نژاد اويغور نصف جمعيت سينكيانگ را تشكيل
ميدهند.اويغورها ترك زبانند و پيوندهاي بيشتري با مردم آسياي ميانه در
مقايسه با چينيهاي هان دارند. به گفته يك مقام رسمي كه خود را عادلي معرفي كرد
در ايستگاه اتوبوس بايي، حدود 10هزار نفر در حال ترك شهر بودند كه اين تعداد دو
برابر تعداد عادلي است. او گفت كه تعداد مسافران افزايش يافته چرا كه دانشجويان
هم به دليل فرارسيدن فصل تابستان در حال ترك شهر هستند اما بقيه ميخواهند از
شهر فرار كنند. اين در حالي بود كه بسياري از افراد تلاش ميكردند تا از اين
موقعيت استفاده كنند و به همين دليل بازار سياه خريد و فروش بليت بسيار داغ
بود. يكي از اين افراد كه خود را با نام خانوادگياش وانگ معرفي كرد و در حال
فروش بليت براي شهر كشاگر حدود هزار كيلومتري شهر اورومچي بود، بليتها را به
قيمت 500 يوان – (73 دلار) ميفروخت در حالي كه قيمت آن در شرايط عادي 100 يوان
است.
وانگ به خبرگزاري فرانسه گفت: «بسياري از مردم در حال ترك منطقه هستند چرا كه
ترسيدهاند.فروش بليتها واقعا دشوار است.»
حجم سنگين نيروهاي ارتش چين در اورومچي
اعتماد ملي: ارتش چين ديروز چهارشنبه نيروهايش را وارد شهر بحرانزده اورومچي
كرد تا نمايش قدرت جديدي را در اين منطقه انجام دهد. اين در حالي است كه گروه
نژادي هان و مسلمانان اويغور خود را به سلاحهاي خود ساخته تجهيز كرده و
خشونتهاي جديدي را ايجاد كردهاند.
به گزارش خبرگزاري فرانسه درگيريهاي نژادي شديدترين درگيريهاي نژادي در
دهههاي اخير در چين به شمار ميرود و هيچ نشانهاي از كاستهشدن شدت آن ديده
نميشود. اين درگيريها تا جايي شدت يافته است كه هو جينتائو، رئيسجمهور چين
كه براي شركت در نشست سران هشت كشور صنعتي جهان موسوم به گروه هشت به ايتاليا
سفر كرده بود اين كشور را ترك كرد و به چين بازگشت. به گفته ناظران اين اقدام
رئيسجمهور چين بيسابقه بود.
چين عضو هشت كشور صنعتي جهان نيست اما به دليل سرعت بالاي رشد اقتصادي در
سالهاي اخير در اين نشست شركت كرده است.
در شهر اورومچي مركز ايالت دور افتاده سينسيانگ كه در شمالغرب چين واقع شده
به دليل درگيريهاي روز يكشنبه اخير 156 نفر كشته شدند.
هليكوپترهاي ارتش بر فراز شهر به گشتزني مشغول هستند و نيروهاي پليس ضدشورش
به شدت در خيابانهاي شهر ارومغي مستقر شدند تا امنيت مردم را تامين كنند. يك
چيني از نژاد هان كه 45 سال سن داشت و نيروها و كاميونهاي ارتش را تماشا
ميكرد درباره تحولات اخير گفت: «ما از اين اقدام حمايت ميكنيم. حكومت بايد
اقدامي براي محافظت از مردم انجام دهد.» او اضافه ميكند: «اما حكومت بايد اين
اقدام را زودتر انجام ميداد. سه روز طول كشيد تا آنها اين كار را انجام دهند.
چرا؟» پس از آنكه مقامات حكومتي مسلمانان اويغور را متهم به دست داشتن در
ناآراميهاي روز يكشنبه كه به مجروح شدن بيش از 1000 نفر انجاميد كردند
چينيهاي هان روز سهشنبه با بيل، ساطور و ديگر اسلحههاي سرد به خيابانها
ريختند و وعده دادند تا از خود دفاع كنند.
اين در حالي است كه شهر اورومچي به شدت بحرانزده است و هزاران نفر از چينيهاي
هان به سوي منطقه اويغورنشين حركت كردند اما با شليك گلوله و گاز اشكآور از
سوي نيروهاي امنيتي مجبور به ترك منطقه شدند. پس از اعمال مقررات منع آمدوشد در
سهشنبه شب اعمال شد، نيروهاي امنيتي چين مصمم شدند تا نشان دهند براي كنترل
اوضاع كاملا مصمم هستند و به همين دليل نيروهاي نظامي را كه به تفنگ و سرنيزه
مسلح بودند در خيابانهاي شهر اورومچي مستقر كردند. هزاران نفر از نيروهاي
ضدشورش چين كه كلاه خود بر سر و سپر در دست داشتند در خيابان اصلي شهر اورومچي
كه مركز شهر را از منطقه اويغور جدا ميكند مستقر شدند و پشت سر آنان هم
سربازان زيادي مستقر شده بودند.
اما با اين حال چينيهاي هان و برخي اويغورها با سلاح سرد در مركز شهر و نقاط
دور افتاده در برخي مواقع با يكديگر درگير شده و باعث ايجاد خشونتهايي شدند.
در يكي از دو حملهاي كه انجام شد حدود 20 مرد چيني كه به چوب و چماق مسلح
بودند در مركز شهر اورومچي به مرد اويغور حمله كردند.
اين درگيري حدود يك دقيقه بعد و پس از دخالت پليس به پايان رسيد. ميزان مصدوميت
اين مرد اويغور مشخص نشد چراكه او به سرعت منطقه محل درگيري را ترك كرد. در
حادثهاي ديگر حدود 200 مرد اويغور كه مجهز به چوب، لوله و سنگ بودند درست در
مقابل نيروهاي پليس دست به اعتراض زدند. اين نيروهاي پليس دقيقا در منطقهاي
مستقر شدند كه منطقه آنان را از منطقه هاننشين جدا ميكرد.
يك گروه كوچك ديگر از اويغورها با هانها درگيري لفظي پيدا كردند.
اين در حالي بود كه پليس ميان اين عده از اويغورها و هانها كه هر دو مجهز به
سنگ و چوب و ديگر سلاحهاي سرد بودند فاصله ايجاد كرده بودند.
جمعيت اويغورها پس از آن افزايش يافت كه هليكوپترها بروشورهايي را به سوي
مردم پرتاب كردند كه در آن خانم ربيعه كادير، رهبر در تبعيد اويغورها متهم به
دست داشتن در درگيريهاي روز يكشنبه شده بود. با اين همه در اين بروشورها
نوشته شده بود كه پليس در طول شب به هانهاي چيني اجازه داده بود تا آزادانه به
منطقه مسلمانان حمله كنند. در همين حال، هو جينتائو، رئيسجمهور چين كه براي
شركت در نشست هشت كشور صنعتي جهان به ايتاليا سفر كرده بود پس از اقامتي كوتاه
در اين شهر به سرعت به كشورش بازگشت. ناظران سياسي اين اقدام را نشاندهنده
وخيم بوده اوضاع در استان سينسيانگ چين ميدانند.
ژان پير كابستان، استاد علوم سياسي دانشگاه باپتيست هنگكنگ در اين زمينه
ميگويد: «من پيشتر هيچگاه نديده بودم كه رئيسجمهور چين سفرش را كوتاه كند...
اين يك نگراني آشكار است.»
او اضافه كرد:«اين موضوع نشان ميدهد كه هيچ تصميم مهمي بدون رئيسجمهور اتخاذ
نميشود. او تنها پيوند ميان قدرت نظامي و قدرت غير نظامي است.» سينسيانگ حدود
هشت ميليون نفر جمعيت دارد كه نيمي از جمعيت آن را مسلمانان تشكيل ميدهند،
منطقهاي وسيع از بيابانها و كوهها كه سرشار از منابع طبيعي است و با آسياي
مركزي مرز مشترك دارد. مردم اين منطقه به زبان تركي صحبت ميكنند و همواره از
سركوب و تبعيض حكومت مركزي چين شكايت ميكنند اما پكن همواره تاكيد كرده كه
براي اين منطقه چشمانداز رشد اقتصادي به ارمغان آورده است.
به مناسبت دومين سالگرد درگذشت شادروان پرويز ورجاوند
مقاومت برای فرهنگ
ميهن ما ايران با سه هزار سال تاريخ، صاحب يكي از كهنترين فرهنگهاي بشري است. آنچه موجوديت ما را به عنوان يك ملت در طول هزاران سال گذشته حفظ كرده و از درون مهلكترين حوادث تاريخي، هجومها و اشغالگريها به سلامت عبور داده است، در درجه اول فرهنگي است كه به مثابه روح واحد به هستي افراد و اقوام ايراني ساكن اين سرزمين وحدت جوهري بخشيده است. سرزمين مادري ما در طول تاريخ پرحادثه خود بارها مورد هجوم اقوام و قدرتهاي بيگانه قرار گرفت و آثار مادي و تمدني و فرهنگي آن ويران شد. يونانيان مقدوني، عربها و سپس مغولها هر يك قرنها كشور را در اشغال داشتند و بر مردم ايران فرمان راندند. به دفعات ايران تا مرز كامل اضمحلال استقلال و هويت ملي خود پيش رفت، اما سرانجام خود را نجات داد. رمز بقاي ايران و ايراني در برابر حملات ويرانگر را نه در ارتشهاي منظم و نه حتي در مقاومتهاي مسلحانه مردمي كه در رويارويي با نيروهاي نظامي به مراتب قويتر از خود در زماني نه چندان دراز از پاي درميآمدند، بلكه بايد در «مقاومت فرهنگي» يافت. مقاومت فرهنگي يعني عزم و ايستادگي ملي، در حفظ زبان و ميراث فرهنگي و هويت ملي، وادار كردن حكومتگران به پاسداشت آنها و به رسميت شناختن هويت و حق حاكميت ملي يعني حفظ همبستگي ملي بر محور ارزشهاي مشترك فرهنگي به منظور مقابله با تجاوز بر ضد آزادي و استقلال ملي.
در سايه همين مقاومت فرهنگي بود كه بهرغم تلاشهاي همهجانبه اسكندر و
جانشينان مقدوني او، جامعه ايران در فرهنگ و تمدن يوناني مضمحل نگرديد و
استقلال و هويت ملي و فرهنگي ايران محفوظ ماند. زماني هم كه مجاهدان عرب بر
سپاه ايران چيره شدند، عزم و همبستگي ملي در حفظ زبان و فرهنگ ايران، استقلال
ايران و هويت ملي ايراني را از دگرديسي كامل و تبديل شدن به زيرمجموعهاي از
فرهنگ قوم عرب جلوگيري نمود. در موقعيتهاي خطير بعدي در دوران تسلط مغولان و
نيز در عصر سلطه استعمارگران اروپايي، هيچ عاملي به اندازه مقاومت فرهنگي در
ايران از سقوط در ورطه تجزيه و نابودي، تاثيرگذار نبوده است.
تنها مهاجمان و اشغالگران بيگانه نبود كه استقلال و تماميت ارضي كشور و انسجام
و همبستگي ملي ما را پيوسته به مخاطره ميانداخت. حكام و شاهان خودكامه و ستمگر
نيز با اعمال فشار و سركوب مردم و تضييع حقوق قشرهاي اجتماعي و اقوام مختلف
ايراني و تحميل فقر و محروميت شديد، بر زندگي مادي و اجتماعي و معنويشان،
همبستگي ملي را تضعيف و روابط و نهادهاي ديرپاي مدني را كه بستر همكاري در
توليد ارزشهاي مادي و آفرينشهاي فرهنگي است در هم ميشكنند و بسياري از مردم
را مجبور به هجرت از وطن و آوارگي ميكنند و يا به انزواي اجتماعي و بيگانگي
ازيكديگر سوق ميدهند و موجبات تضعيف علائق ملي و بياعتنايي به ارزشها و
ميراثفرهنگي را فراهم مينمايند. به گواه تاريخ در اين عرصه نيز زماني كه
كوششها و مبارزات سياسي و بعضا قهرآميز مردم براي غلبه بر بيدادگري و فسادكاري
حكام خودكامه به نتيجه نميرسد و عرصه سياست به شدت ناامن و پرهزينه ميگردد،
مردم ايران مقاومت را به عرصه فرهنگي ميكشانند، جايي كه حكام توان اندكي براي
رويارويي مستقيم با جلوههاي فرهنگي مردم دارند. جبهه پايداري فرهنگي تصميمي
نيست كه در يك نهاد مشخص سياسي و يا يك گروه معيني از رهبران و نخبگان سياسي و
اجتماعي، اتخاذ شود، بلكه اين تودههاي وسيع مردمند كه با ايجاد جرياني از
گفتوگوها و مبادله تجربههاي زيستي خود با يكديگر در عرصه عمومي از خانواده تا
محافل اجتماعي و فرهنگي، بستر مناسبي براي شكلگيري يك شعور و توافق اعلام نشده
براي زنده داشت شعائر ملي و احترام و تكريم ميراث فرهنگي فراهم ميكنند. با اين
كار رشتههاي همبستگي ميان مردم كه در وجوه سياسي و معيشتي و اجتماعي سست و
ضعيف شدهاست، توسط پيوندهاي فرهنگي، احيا و تقويت ميگردد و از وقوع يك
فروپاشي ملي و وادادگي و تسليم تمامعيار به قدرتهاي سلطهجو جلوگيري ميكند.
يك نمونه زنده از «مقاومت فرهنگي» مردم ايران كه در شرايط ضعيف شدن، پايداري در
عرصه سياست، حوزه قدرت را وادار به عقبنشيني و پذيرش و احترام به ارزشهاي ملي
و فرهنگي نمود، در سه دهه اخير در برابر چشم ما قرار دارد. در نخستين روزهاي
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، مبارزه سختي بر سر ايجاد هژموني ميان نيروهاي
سياسي معارض درگرفت كه به سود نيروهاي مذهبي سنتگرا پايان يافت و حكومتي با
صبغه مذهبي تاسيس شد. آن درگيريها، شكافهاي متعددي را پديد آورد كه نيروهاي
اجتماعي و سياسي معارض در دو سوي آنها صفبندي كردند. يكي از شكافهايي كه
مشخصا توسط جناح تندروي سنتي راستگرا فعال گرديد، ميان هويت ملي و مذهبي بود.
شكافي كه به صورت ابزاري براي طرد و حذف گروهي از مدافعان هويت ملي مورد
استفاده قرار گرفت. جناح تندروي راست سنتي، امحا هويت ملي و حذف شعائر فرهنگي
از حيات اجتماعي و فرهنگي ايرانيان را ملازم با ايجاد هژموني مذهبي در جامعه
اعلام كرد و تحريكات و اقداماتي در اين زمينه آغاز كرد. مبارزه تبليغاتي وسيعي
عليه مليگرايي و ميراث تاريخي و ملي ايران و هر آنچه نشان از گرايش به مليت
دارد، آغاز نمود. آنها طرح حذف تعطيلات و جشنهاي نوروزي، برچيدن مراسم
چهارشنبه سوري، سيزده به در و برخي ديگر از شعائر و نمادهاي ملي را در دستور
كار خود قرار دادند و همزمان در نتيجه نگارش كتب درسي و تاريخي، وجه
«ملي»
تاريخ و فرهنگ را بسيار كمرنگ يا محو نمودند و صفحات تاريخ ايران را از بخش مهم
حقايق و تجربيات اصيل ملت ايران پاكسازي كردند. در اين تاريخ خود نوشته، ميراث
كهن فرهنگ ملي مورد بياعتنايي قرار گرفت. محركهاي
«ملي»
در مبارزه اجتماعي و جنبشهاي آزاديخواهي ملي تاريخ معاصر را منكر شدند.
نمادهاي برجسته آن نظير قهرمانان انقلاب مشروطه و نهضت ملي و رهبر آن دكتر محمد
مصدق را مورد بيحرمتي قرار دادند و اعتبار و اهميت نقش تاريخيشان را انكار
كردند.
واكنش مستقيم اعتراض بر ضد اين تحريفها و دشمنيها و خنثي كردن آثار منفي آن
بر وجدان جامعه، به دليل شرايط سخت امنيتي عملا ناممكن بود بنابراين مردم با
الهام از خاطره مشترك تاريخي خود، در موقعيتهاي مشابه به يك اجماع (خردجمعي) و
توافق ضمني مبني بر حراست از ارزشها و شعائر فرهنگي و مليشان دست يافتند و
اين مهم را با جديت و احساس مسووليت و پايداري و سرسختي به انجام رساندند.
نيروهاي فعال و پيشرو در عرصه مقاومت فرهنگي بهرغم مزاحمتها و ناملايمات
بسيار، از انجام وظايف خود در اين زمينه سرباز نزدند و سرانجام حاكمان را متوجه
نارضامندي شديد سياسي، اجتماعي مردم از سياستهاي جاري و كاهش اعتماد ميان ملت
و دولت نمودند. از آنجا كه دولتها بنا به ماهيت و كاركرد خود قادر به تامين
مطالبات سياسي، اقتصادي و اجتماعي مردم نبودند، شكافها در اين عرصه پيوسته
عميقتر ميگرديد، ناگزير براي كاستن از شدت نارضايتيها و ترميم نسبي شكافها
بياعتمادي ميان ملت و حكومت، سياستها و تبليغات ضدملي گرايي پيشين را متوقف و
شروع به همراهي و همدلي با اين بخش از دغدغههاي مردم نمودند. از آن پس به طور
فزايندهاي ترويج ميراث فرهنگ ملي و نمادها و شعائر برجسته آن در دستور كار
رسانههاي ملي قرار گرفت و بعضي از سخنگويان حكومت در تجليل و ستايش از اين
نمادها تاكتيك فرار به جلو را برگزيدند. در واقع آنها دنبالهرو مردمي شدند كه
كمر به حفظ و نگاهداشت ميراث فرهنگي ملي خود بسته بودند. غلبه تدريجي گفتمان
مليتمحوري در برنامههاي رسانههاي رسمي دولتي، در جشنها و مراسم گوناگون و
با عناوين بزرگداشت چهرهها و ارزشها و ميراثفرهنگي ملي و به ويژه متعلق به
ايران باستان و تاريخ ايران پيش از اسلام امري نيست كه از نگاه تيزبين مردم
ايران پنهان مانده باشد. پيروزي قاطع مردم ايران در عرصه مقاومت فرهنگي راه را
براي تحميل ديگر مطالبات بر حق خود در زمينههاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي به
حكومت فراهم كرده است، مهمتر از آن زمينه را براي ترميم شكاف و تضاد كاذب ميان
مليت و مذهب و استقلال هر دو مداخلات و دستكاريهاي قدرت فراهم نموده است.
نميتوان ازمقاومت فرهنگي و پيروزي مردم در حفظ و تثبيت هويت ملي و ميراث
فرهنگيشان ستايش كرد ولي از يكي از برجستهترين شخصيتهاي فرهيخته و اثرگذار
در اين عرصه نام نبرد. زندهياد پرويز ورجاوند از فعالترين نمايندگان تاريخ و
فرهنگ ايران، با دلي آكنده از عشق و شيفتگي به ايران و فرهنگ ايراني و سري
انباشته از آگاهيهاي علمي، بيوقفه و بدون احساس خستگي، بخش اصلي زندگي خود را
وقف پژوهش در تاريخ و فرهنگ ايران و ثبت و ترويج آنها در جامعه نمود و مقاومت
فرهنگي مردم ايران را از توان و پشتوانه علمي و نظري كافي بهرهمند ساخت. او
كه از آغاز در هر دو عرصه فرهنگ و سياست براي آزادي و استقلال ملي و اعتلا و
ترقي ايران ميكوشيد، بهرغم تنگتر شدن و پرمخاطره گشتن عرصه سياست، هرگز
مسووليتي را كه از جواني در اين زمينه بر دوش خود حمل ميكرد بر زمين ننهاد و
به سنت مبارزاتي و ارزشهاي نهضت ملي و رهبر گرانقدر آن دكتر مصدق وفادار ماند.
هيچچيز از جمله «جهاني شدن» كه با هجوم و استيلاي فرهنگ غرب همراه بود و
ميرفت تا تمامي فرهنگها و ارزشهاي اخلاقي ملي غيراروپايي ـ آمريكايي را
مضمحل سازد، او را از راهي كه برگزيده بود منحرف نساخت و بر حفظ استقلال ملي و
مقابله با مداخلات قدرتهاي سلطهجوي خارجي پاي ميفشرد و با تكيه بر اصالت
زبان و فرهنگ ملي ايران، حوزه فرهنگي و مدني ايران را به بيرون از مرزهاي سياسي
گسترش داد و آرزوي همبستگي دوباره همه فرزندان اين فرهنگ را در دل ميپروراند.
پرويز ورجاوند يادگار نسل نهضت ملي و پيرو سنتهاي پرارزش آن بود.
فعالان آن دوره، نه از روي تفنن و بازيگري، بلكه در پاسخ به دغدغهها و نيازهاي
وجودي خويش، قدم به عرصه پيكار در راه آزادي و سعادت ملت و اعتلاي ميهن
مينهادند و لذا هيچ مانعي نميتوانست آنها را از اين مسووليت كه با روح آنان
آميخته بود، باز دارد. براي ورجاوند اشتغال به كار تحقيق و نگارش در فرهنگ
ايران بخشي از همين مبارزه محسوب ميشد. او تا آخرين لحظه عمر ميدان مبارزه
سياسي و فرهنگي را ترك نكرد و همه زندگي و وقت و توان خود را وقف پيشبرد
آرمانهاي ملي و اجتماعي و سياسي خويش نمود.
در اين راه پرسنگلاخ، عشق و شوري از درون او را گرم ميكرد و به تحرك
واميداشت، به طوري كه هيچ دعوتي را براي حضور در هر نقطهوطن و در هر محفل و
مجلسي مرتبط با امر عمومي، رد نميكرد و در عين حال اجازه نميداد حتي نزديكانش
متوجه توسعه بيماري مزمني كه به تدريج توان و سلامت جسمانياش را تحليل ميبرد،
شوند. به همين جهت در لحظهاي كه كمتر كسي انتظار داشت، چشم از جهان فرو بست و
دردي جانكاه بر دل دوستدارانش نشاند
.
اعتماد ملی
روانش شاد و يادش ماندگار باد.
حبيبالله پيمان
ملي گرای باستان شناس
دو سال از درگذشت پرويز ورجاوند سخنگوي فقيد جبهه ملي ايران و باستانشناس برجسته ايراني گذشت. او در سال 1313 در تهران به دنيا آمده و تحصيلات خود را در سال 1337 در رشته دكتراي باستانشناسي در دانشگاه سوربن پاريس به پايان رسانيد. او اگرچه در طول عمر خود فعاليتهاي فرهنگي مختلفي را در جهت حفظ فرهنگ ايران باستان انجام داد اما به عنوان يكي از اعضاي اصلي جبهه ملي ايران خصوصا در سالهاي پس از انقلاب از شخصيتهاي سياسي موثر اين جريان بود. ورجاوند در دوران دانشآموزي خود به جريان پانايرانيست ميپيوندد كه به دنبال قدرتگيري حزب توده وسازمانهاي تابعه اين حزب و همچنين به اتفاق گروهي از دانشآموزان به انتشار روزنامهاي در واكنش به نشريات منتشره از سوي گروههاي دانشآموزي نزديك به حزب توده ميپردازد. دکتر ورجاوند در سال 1329 به عضویت جبهه ملی درآمده و به دنبال سقوط دولت دكتر مصدق در سال 1332 به نهضت مقاومت ملي پيوست تا اينكه براي ادامه تحصيل ايران را به مقصد فرانسه ترك كرد. او در دوران حضور در اروپا نيز سازمان جبهه ملي ايران را ساماندهي ميكند. اين سازمان در اروپا نيز عمدتا به نوعي در برابر سازمانهاي دانشجويي نزديك به حزب توده ايران و همچنين گروههاي سلطنتطلب فعاليت ميكند. به همين خاطر در فرانسه و در عين تحصيل هم موفق ميشود كه با كمك شمارى از دانشجويان ملىگرا، سازمان جبهه ملى را در برابر جريانهاى وابسته به حكومت، که از سوی ساواک و حزب توده حمایت ميشدند، در اروپا ساماندهى كند. سازمانى كه كشورهاى عمده اروپايى را دربرميگيرد و در كنار آن سازمان كنفدراسيون دانشجويى به وجود ميآيد. جريانى كه تا سال۱۳۴۴ در اختيار جبهه ملى است و ورجاوند مسووليت هيات اجرايى و انتشار روزنامه ارگان آن (ايران آزاد) را بر عهده دارد. در طول اين مدت افراد مختلفى از سازمانهاى سياسى آن زمان مثل حزب مردم ايران، قسمتى از نيروى سوم و حزب ايران با اين جريان همكارى و همگامي داشتند كه برخى از آنها شامل كسانى چون دكتر آذرى، دكتر على شريعتى، محمود صوراسرافيل، مهندس گراميمنش، دكتر كارگشا، دكتر هراتى، مهندس خضوعى، و شمار بسيار ديگرى بودند كه چه در ساماندهى جبهه ملى و چه در ساماندهى كنفدراسيون فعال بودهاند. ورجاوند بعد از پايان تحصيلات و اخذ دكترا به ايران بازگشت اما به دليل فعاليتهاي ضدحكومتي خود در اروپا مشكلات فراواني از طريق ساواك براي او ايجاد ميشود از جمله صدور حكم استادياري او در دانشگاه تهران تا 5 سال معلق ميماند. او البته پس از سقوط شاه و در جريان انقلاب فرهنگي نيز ديگر امكان تدريس در دانشگاه را پيدا نميكند. ورجاوند بعد از پيروزي انقلاب و در دولت موقت مهندس بازرگان براي دوره كوتاهي به سمت وزير فرهنگ و هنر منصوب شد اما بعد از مدتي مجبور به استعفا شد. او در اين دوران با توجه به وضعيت نابسامان كشور و همچنين نگاه منفي برخي انقلابيون به حفظ آثار باستاني ايران با مشكلات متعددي براي حراست از ميراث ملي ايران روبهرو بود. ورجاوند به همراه ساير رهبران جبهه ملي ايران در جريان تندشدن فضاي كشور در سالهاي ابتدايي دهه 60 با فشارهاي متعددي روبهرو شد و در سال 1360 بازداشت و به مدت سه سال در زندان بود. در سالهای اخیر ورجاوند عضو شورای رهبری جبهه ملی ایران و سخنگوی این جبهه بود. در اين سالها همچنين حساسيت ويژهاي در خصوص مساله اقوام ايراني و حقوق آنان داشت و برخي تحركات فعالان قوميخصوصا در آذربايجان را داراي سويههاي تجزيهطلبانه دانسته و آن را به ضرر امنيت ملي ايران ميدانست. آخرين تلاش او جلوگيري از آب انداختن به سدسيوند در تنگهبلاغي بود كه آثار باستاني متعدد در دل خود دارد. دكتر ورجاوند گفته بود كه درياچه اين سد به آرامگاه كوروش آسيب خواهد رسانيد. وي پيگير اين كار بود و به عنوان كارشناس باستانشناسي به همراه وكلاي پيگير اين پرونده براي اداي شهادت در خصوص مضر بودن آبگيري اين سد در دادگاه نيز حضور يافت. دكتر ورجاوند سرانجام در بامداد 19 خرداد ماه بر اثر سكته قلبي درگذشت. اعتماد ملی
پاسدار ميراث ملی ما
پرويز ورجاوند سرپرست فقيد وزارت فرهنگ دولت موقت را بايد به نوعي برجستهترين
دانشمند باستان شناسي ايران ناميد. او در سال 1337 موفق به اخذ ليسانس باستان
شناسي از دانشگاه تهران شد. ورجاوند همچنين داراى مدرك مدرسه عالى لوور با تكيه
برباستانشناسى شرق و دوران اسلامى و همچنين دكتراى باستانشناسى در زمينه معمارى
باستانشناسى ايران و مقايسه آن با يونان و مصر در سال 1342 است.
او در طول دوران فعاليتهاي فرهنگي خود سردبيري و مديريت مجلاتى چون
«باستان
شناسى و هنر ايران» و «فرهنگ و معمارى ايران» که به دو زبان فارسي و فرانسوي
پيرامون باستان شناسي و همچنين فرهنگ ايراني منتشر ميشده است را بر عهده داشته
است. در كنار اينها مى توان از عضويت او در تحريريه مجلههاى معتبر «هنر و
معمارى» و «هنر و مردم» ياد كرد. پژوهشهايى ميدانى كه هم شامل بررسىهاى
انسانشناسى و هم شامل باستانشناسى و هنر و معمارى ايران مى شود و حاصل آنها
تاكنون حدود
۲۰كتاب
و بيشتر از چهارصد مقاله علمى شده كه در برخى دايره المعارفها و مجلات معتبر
به چاپ رسيده است.
از فعاليتهاى مهم ورجاوند در دوران کوتاه حضور در وزارت فرهنگ دولت موقت، به
ثبت ميراث جهانى رسانيدن چهار مجموعه مهم و تاريخى ايران مثل تخت جمشيد،
چغازنبيل و ميدان نقش جهان اصفهان بود كه در تاريخ يونسكو کم سابقه است.
ورجاوند در سال۱۳۴۴
رئيس «مركز برنامه ريزى و آموزش خدمات جهانگردى»
بوده است. اين مركز براى آنكه مساله جهانگردى در ايران در مسير درست و علمى
خودش قرار بگيرد، در چارچوب كنوانسيون كار سازمان ملل متحد، پايهگذارى شد و
توانست كه شمارى راهنماى سراسرى و منطقهاى براى شهرهاى عمده توريستى ايران
تربيت كند و در تمام ردههاى مربوط به كار هتلدارى دورههاى مختلفى را برگزار
كند كه براى نخستين بار كادر شاغل در سازمانهاى توريستى و آژانسها و هتلها
با اصول دقيق كار آشنايى بيابند.
تاکنون نيز شمار قابل ملاحظه اى از افراد فعال در صنعت خصوصى توريسم همان
افرادى هستند كه در آن دورهها شركت كردهاند و آموزشهاى لازم را همراه با
مدرك مربوط دريافت داشته اند. دکتر ورجاوند همچنين قبل از انقلاب مشاور عالى
سازمان حفاظت آثار باستانى بوده است. سازمانى كه بعدها به سازمان ميراث فرهنگى
تغيير نام داد. در اين سمت يادشده او دو دوره مختلف براى مهندسين معمار،
باستانشناسان، معماران سنتى و همه افراد فنى كه در زمينه تزيينات معمارى بناهاى
تاريخى ايران فعاليت داشتند، شكل داد و به تربيت كادرهايى پرداخت كه تا به
امروز و به رغم بازنشسته شدن هنوز گروه قابل ملاحظه اى از آنها اسكلت سازمان
ميراث فرهنگى در وضع موجود را تشكيل مى دهند و در كار مرمت بناهاى تاريخى و
آثار باستانى نقشهاى بسيار عمده اى را ايفا كرده و مى كنند.
ورجاوند صاحب كتابهايى چون «سبك شناسى هنر معمارى در سرزمينهاى اسلامى»،
«خراسان و ماوراءالنهر»، «سيماى تاريخ و فرهنگ ايران در موزههاى اتحاد شوروى»،
«ايران و قفقاز»، «سيماى تاريخ و فرهنگ قزوين» (۳جلد)
«پيشرفت
و توسعه بر بنياد هويت فرهنگى» و دهها مقاله علمي پيرامون تاريخ و فرهنگ
ايرانيان است.اعتماد
ملی
موقت در دولت موقت
پرويز ورجاوند به اعتبار سالهاي طولاني حضور در نهضت مقاومت ملي و مبارزه در
دوران شاه به دنبال پيروزي انقلاب اسلامي در دولت موقت «مهندس بازرگان»
عهده دار مسووليت وزارت فرهنگ ميشود ورجاوند خود در اين خصوص ميگويد:«اين
مسووليت در آن شرايط،بسيار حساس و بحرانى بار سنگينى بود.
چون شرايط چنان بود كه مسائل مربوط به حفظ ميراث فرهنگى و تداوم فعاليتهاى هنرى
به شدت از سوى گروهى صاحب قدرت در ساختار حاكميت زير سوال قرار داشت و مشكلات
فراوانى به وجود آورده بود».
به گفته ورجاوند از جمله اين مشكلات تلاشهايى بود كه براى تخريب تخت جمشيد و
شمار زيادى از بناهاى ديگر و همچنين تجاوز به موزهها و آثار آنها به عنوان يك
اقدام انقلابى به صورت يك فعاليت گسترده مطرح بود. نكته بسيارمهم ديگر بهره
گيرى گروههاى بسيارى از اوضاع آشفته کشور بود تا بتوانند دست به كاوشهاى
غيرقانونى و قاچاق بزنند.ورجاوند در اين خصوص ميگويد:« در مورد اخير مى توان
به منطقه رودبار گيلان اشاره كرد كه در آنجا گروه چندصد نفره اى به تلاش
پرداختند تا آثار بسيار ارزشمندى را از دل خاك بيرون بياورند و به فروش
برسانند. من براى اينكه بتوانم در برابر اين ماجرا موضع گيرى قاطع نشان بدهم،
به گونه اى غيرمنتظره خودم را به منطقه رساندم و در ميان اين گروه پرشمار به
صحبت پرداختم و اينگونه شرايطى پيش آورديم كه بخش زيادى از اين آثار را از
گروههاى قاچاقچى گرفته و به موزه ايران باستان برگردانيم.»
ورجاوند همچنين در ماههاي ابتدايي پيروزي انقلاب با توجه به فضاي راديکال
انقلابي حاکم بر ايران و شعارهاي فراواني که عليه سينما و تئاتر داده ميشد با
مسائل بغرنجي براي بازگشايي مراکز فرهنگي روبهرو بوده است.
او در اين خصوص ميگويد:« در زمينه مسائلى مثل سينما و بازگشايى آن به دنبال
چند ماه تعطيلى، من باز با مشكلات فراوانى درگير بودم، كه با سرسختى كار
بازگشايى سينماها به سامان رسيد. همچنين براى اولين بار توفيق آن را به دست
آورديم كه تمام سالنهايى را كه در تهران مى توانست مورد استفاده قرار بگيرد
براى رونق كار تئاتر - با همكارى صميمانه شمار زيادى از هنرمندان - مورد
استفاده قرار بدهيم. پديده موسيقى هم كه بهشدت در برابرش موضع گيرى وجودداشت
ساماندهى شد و از
۱۴
واحد مختلف كه در وزارت فرهنگ و هنر پيش از انقلاب فعال بودند،
۴سازمان
توانا براى بالا بردن سطح دانش موسيقى و توان بخشيدن به موسيقى ملى كشور
سازماندهى شد. يكى ديگر از اقداماتى كه در آن شرايط حساس توفيق پرداختن به آن
را پيدا كردم، منحل كردن اداره نگارش وزارت فرهنگ و هنر بود كه مسووليت آن
سانسور و نظارت شديد بر انتشارات كشور و بهويژه كتابها بود. براى اين كار و در
برابر اعتراضهاى صاحبان قدرت گفتم: وظيفه وزارت فرهنگ و هنر ايجاد بستر مناسب
براى رشد فعاليتهاى هنرى و فرهنگى است و بنابراين ما حق نداريم تا از بيان
آزاد انديشه جلوگيرى كنيم و قالبهايى را در اختيار هنرآفرينان و فرهنگ سازان
قرار بدهيم كه در آن چارچوب خود را محصور ببينند.» دكتر ورجاوند بعد از تصدى به
مسووليت يكى از پرچالشترين دستگاههاى اجرايى كشور در دولت موقت (وزارت فرهنگ و
هنر)، سرانجام با فشارهاى شديد،كناره گيرى مى كند.اعتماد
ملی . متن بدون تفسیر
گرامی باد بیست و نهم اردیبهشت ماه ، زاد روز مصدق بزرگ
مهران ادیب
" انگلستان هنگامی مسئله تفت را حل شده می داند که دکتر مصدق ساقط شود . ما دکتر مصدق را از کار می اندازیم و بعد با جانشین او مسئله نفت را حل می کنیم . "
وینستون چرچیل نخست وزیر وقت انگلستان
دربیست و نهم ارد یبهشت ماه یکهزار و دویست وشصت و یک خورشیدی دکتر محمد مصدق چشم به جهان گشود و از همان اوان جوانی به نهضت مشروطه خواهان پیوست ودر زمان استبداد صغیر ، برای ادامه تحصیل عازم اروپا شده و در دانشگاه نوشاتل کشور سوئیس در رشته حقوق مشغول تحصیل گردید پس از اخذ دکترا حقوق به ایران بازگشت و بکاردولتی پرداخت . در کابینه مشیرالدوله وزارت دادگستری را بعهده گرفت . سپس به سمت استاندارفارس منصوب و عازم شیراز گردید . پس از سقوط کابینه سید ضیاء ، وزارت دارائی را بعهده گرفت و در سال یکهزار و سیصد و دو خورشیدی بعنوان استاندار آذربایجان عازم تبریز گردید ولی دیری نپائید که بعلت اختلاف با سیاست سردار سپه رضاخان از مقام خود استعفا و به تهران برگشت . در کابینه بعدی مشیرالدوله عهده دار وزارت خارجه شد . در انتخابات دوره پنجم مجلس شورای ملی از سوی مردم تهران انتخاب و راهی مجلس گردید . در این زمان با خلع احمدشاه قاجار از مقام سلطنت و انتخاب رضاخان سردارسپه به جای وی مخالفت نمود و آن نطق تاریخی را از پشت تریبون مجلس در مخالفت با پادشاهی رضاخان ایراد نمود که به بخشی از آن اشاره می شود تا بیش از پیش شخصیت این بزرگمرد آزادمنش نمایان گردد : :
" ما می گوئیم که سلاطین قاجاریه بد بودند ، مخالف آزادی بودند ، مرتجع بودند . خوب حالا آقای رئیس الوزرا پادشاه شد اگر مسئول شد که سیر قهقرائی می کنیم . امروز مملکت بعد از بیست سال و این همه خونریزی ها می خواهد سیر قهقرایی بکند و مثل زنگبار بشود گمان نمی کنم زنگبار هم این طور باشد که یک شخص هم پادشاه باشد و هم مسئول مملکت باشد! اگر گفتیم که ایشان پادشاه اند و مسئول نیستند ، آنوقت خیانت به مملکت کرده ایم برای اینکه ایشان در مقامی که هستند موثر هستند و همه کار می توانند بکنند . در مملکت مشروطه رئیس الوزرا مهم است نه پادشاه ، پادشاه فقط و فقط می تواند به واسطه رأی اعتماد مجلس یک رئیس الوزرایی را به کار بگمارد . خوب اگر ما قایل شویم که آقای رئیس الوزرا پادشاه بشوند ، آنوقت در کارهای مملکت هم د خالت کنند و همین آثاری که امروز از ایشان ترشح می کند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد کرد ، شاه هستند ، رئیس الوزرا هستند ، فرمانده کل قوا هستند . بنده اگر سرم را ببرند و تکه تکه ام بکنند و آقای سید یعقوب هزار فحش به من بدهند ، زیر این بار این حرف ها نمی روم . آقای سید یعقوب شما مشروطه طلب بودید ، آزادیخواه خواه بودید ، بنده خودم شما را دیدم که بالای منبر می رفتید و مردم را دعوت به آزادی می کردید حالا عقیده شما این است که یک کسی در مملکت باشد که هم پادشاه باشد و هم رئیس الوزرا و هم حاکم ؟ اگر این طور باشد که ارتجاع صرف است ، استبداد صرف است . پس چرا خون شهدای راه آزادی را بیخود ریختید ؟ چرا مردم را به کشتن دادید ؟ اگر شما می خواهید که رئیس الوزراء شاه بشود آنهم شاه با مسئولیت این که ارتجاع است و در دنیا هیچ سابقه ندارد که در مملکت مشروطه پادشاه مسئول باشد اگرایشان شاه بشود بدون مسئولیت ، این خیانت به مملکت است برای اینکه یک شخص محترم که امروز این امنیت و آسایش را برای ما درست کرده و این صورت را امروز به مملکت داده است برود بی اثر شود . بنده این اقدام را خیانت صرف می دانم که شما یک وجود موثری را بلا اثر بکنید "
با به سلطنت رسیدن رضا خان بر روی قانون اساسی خط بطلان کشیده شد و رضا شاه همه امور کشور را به دست گرفت هیأت دولت و مجلس بازیچه ای بیش در دست دربار پهلوی نبود . اکثر دیکتاتورها در ابتدا اقدامات چشمگیری انجام می دهند ولی بقول ما ایرانیان جوجه را باید آخر پائیز شمرد . برای مثال هیتلر توانست از یک آلمان شکست خورده و ویران در جنگ جهانی اول بزرگترین قدرت جهانی را بسازد ولی در آخر یک آلمان شکست خورده و تحت اشغال را با چند ملیون کشته بجا گذاشت . رضا شاه هم همینطور در ابتدا اقدامات چشمگیری انجام داد ولی در آخر کشور اشغال شده ای را به جا گذاشت و خود به تبعید رفت . دکتر مصدق به فراست دریافته بود که با شاه شدن رضا خان در آینده نه چندان دور کشورش به چه مصیبتی گرفتار خواهد شد که شد .
پس از پایان دوره پنجم مجلس ، مصدق خانه نشین شد تا اینکه در تیر ماه سال هزار و سیصد و نوزده خورشیدی در اجرای فرمان ! ماموران شهربانی به خانه دکتر مصدق رفته و اورا بازداشت و به بیرجند تبعید نمودند . پس از سوم شهریور و وزیدن اندک نسیم آزادی ، از سوی مردم تهران دکتر مصدق به نمایندگی دوره چهاردهم مجلس شورای ملی انتخاب گردید ه و روانه مجلس شد . در مجلس چهاردهم بود که دکترمصدق لایحه عقد هرگونه قراردادی که از سوی دولت با کشورهای خارجی بدون موافقت و تصویب مجلس شورای ملی ، بسته شود غیرقانونی خواهد بود را به تصویب مجلس رساند .
در آبان ماه یکهزار و سیصد و بیست و هشت خورشیدی نوزده تن از مخالفان دخالت دولت درانتخابات دوره شانزدهم در خانه دکتر مصدق گرد آمده و پس از بررسی اوضاع روز کشور جهت دفاع از قانون اساسی و آزادی مصرحه در آن و همچنین در راستای استقلال و حفظ تمامیت ارضی کشور ، موجودیت سازمان جبهه ملی ایران را به رهبری دکتر مصدق اعلام نمودند .
در انتخابات دوره شانزدهم نیز دکتر مصدق از سوی مردم تهران انتخاب و روانه مجلس شد . در اثر ایستادگی و همت بلند این آزادمردتاریخ ایران زمین و همکاری تنی از اعضای جبهه ملی ایران لایحه ملی کردن صنعت نفت در سراسر کشور به تصویب مجلس شورای ملی و سنا رسید .
در دهم اردیبشهت یکهزار و سیصد و سی خورشیده دکتر مصدق به نخست وزیری ایران برگزیده شد . از این تاریخ مبارزات ملت ایران به رهبری خردمندانه دکتر مصدق علیه استعمار انگلستان رنگ تازه ای بخود گرفت. هدف از ملی کردن صنعت نفت تنها از نظرمالی نبود بلکه بیش از یکقرن انگلستان توانسته بود در نهاد های سیاسی ، فرهنگی ، دینی ، عشایری و نیروهای مسلح رخنه کند و ازطریق پایگاه خود در شرکت نفت ، مزدوران خود را در تمامی نهاد های کشوری وارد نماید لذا با ملی کردن صنعت نفت دست استعمار انگلیس از روی نهادهای کشوری و لشگری قطع میشد و ایران به استقلال کامل می رسید .
انگلیس که منافع نا مشروع خود را در خطر می دید از طریق مزدوران خود هر روزه اغتشاشاتی را در سرا سر کشور برپا می کرد تا دولت ملی دکتر مصدق را با مشکلات روبرو سازد . دولت وقت آمریکا که از خطر نفوذ اتحاد جماهیر شوری در هراس بود ، بر این باور بود که با گسترش دموکراسی در کشورهای جهان بخصوص خاورمیانه می توان جلوی خطرگسترش کمونیستی را گرفت ولی انگلستان دموکراسی در خاورمیانه را علیه منافع نا مشروع خود می دانست و برای جلب دولت آمریکا که از نفوذ اتحاد جماهیر شوروی بیم داشت ، توانسته بود در احزاب چپ نفوذ نموده و دور از چشم اتحاد جماهیر شوروی بخشی را به استخدام خود در آورد و از طریق آنها هرچندگاه بلوا و آشوبی در سراسر کشور زیر شعار " یانکی گو هوم " برپا نماید که این شعارها مورد خواست شوروی هم بود . در هفدهم تیرماه هزار و سیصد و سی خورشیدی ترومن رئیس جمهور آمریکا اعلام نمود که آورل هریمن را جهت مذاکره به تهران خواهد فرستاد و دکتر مصدق طی پیامی ازاین اقدام رئیس جمهورآمریکا حسن استقبال نمود . انگلیسها از این موقعیت استفاده نموده ودر تاریخ بیست و سه تیرماه با ورود آورل هریمن به تهران ، تظاهرات خونینی را از سوی سازمان های چپ در مخالفت با ورود فرستاده رئیس جمهور آمریکا ، برپا نمودند که در اثر درگیری با ماموران انتظامی تنی چند کشته و تعدادی مجروح شدند . نشریات وابسته به حزب توده ضمن اعتراض شدیدی به دولت ملی که کوچکترین دخالتی در این فاجعه نداشت مصدق را فاشیست و نوکر امپریالیسم آمریکا نامیدند . این فاجعه و اتفاقات بعدی که انجام گرفت مقامات آمریکائی را به وحشت انداخت که ایران بسوی کمونیست شدن پیش می رود و انگلستان توانست با دسایس گونا گون خود آمریکا را در بر اندازی دولت ملی دکتر مصدق همراه سازد بخصوص با روی کار آمدن جمهوریخواهان به ریاست ژنرال آیزن هاور ، آمریکا را با خود همراه ساخت .
هر روزه روزنامه های مزد بگیر مطالبی را علیه دکتر مصدق منتشر می نمودند تا مردم را گمراه نموده و علیه مصدق به شورش وادارند .گروهی اعلام می کردند که مصدق عامل انگلیس است و به دستور آنها نفت را ملی کرده تا مردم در فقر و فاقه بمانند ، دسته دیگر مصدق را عامل امپریالیسم آمریکا معرفی می نمودند ، وبخشی هم مصدق را عامل کمونیستها دانسته که هدفش سرنگونی محمدرضا شاه تنها پادشاه شیعه جهان است تا بدین وسیله ایران را به زیر سلطه روسیه بکشاند و بی دینی را در ایران رواج دهد . برای اطلاع بیشتر در این باره می توان به روزنامه های
آن دوران مانند : شاهد ، داد ، به سوی آینده ، ، ملت ما ، نبرد ملت ووو...مراجعه نمود .
حوادثی مانند توطئه نهم اسفند و همچنین ربودن و بقتل رساندن تیمسار سرلشگر افشارطوس رئیس شهربانی دولت ملی مصدق ، زمینه را برای براندازی حکومت ملی آماده ساخت و با کمک آمریکا طرح کودتا ریخته شد و بدست مزدوران داخلی کودتای بیست و هشت مرداد انجام گرفت ومدت بیست و پنج سال نظام استبداد سلطنتی بر ایران حاکم شد که د ر نتیجه به حکوت استبداد دینی ختم گردید .
دکتر مصدق در بیدادگاه نظامی گفت :
" اینجانب می خواستم شاهنشاه بر ملتی سلطنت کندکه درعداد ملل مستقل و آزاد دنیا قرار گیرد و اگر روزی به شاه گفتند برو ،بگوید من شاه این مملکت هستم و هیچ کجا نمی روم "
دیدیم زمانی که سفیرآمریکا به ایشان گفت برو . پاسخ داد بچشم و همان فردا چمدانهایش را بست و رفت . سخنان مصدق در مجلس پنجم و همچنین در بیدادگاه نظامی بزرگترین مدرک تاریخی است که برای ما ایرانیان بجا مانده است که اگربه عمق آن سخنان رسا توجه میشد ، امروز ملت ایران گرفتار چنین سرنوشتی نمی گردید و روزگار چنین نکبت باری نداشت . بجاست توجه ای هم به مقاله آقای ناصرالدین نشاشبی نویسنده و روزنامه نگار صاحب نام مصری بشود که چند هفته پس از کودتای ننگین بیست و هشت مرداد به ایران سفر نمود و با سپهبد زاهدی و تنی از سردمداران آن روز من جمله آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی مصاحبه هائی انجام داد که خلاصه ای از مصاحبه او با کاشانی بدین شرح است
".... راجع به هر مطلب محرمانه ای مربوط به حوادث آن زمان که می پرسید م یک جواب بیش نمی داد و مخصوصاً یکی از پسران خویش را که در جلسه حاضر بود شاهد می آورد و تأکید می کرد که این من بودم که کودتا را براه انداختم و با دکتر مصدق نساختم و در برابر وی مقاومت کردم . او می خواست با کمک توده ای ها شاه راساقط و ایران را جمهوری نماید ولی در اثر اقدامات من ، خود او سقوط کرد و تیمسار زاهدی را به جای او بر کرسی حکومت نشاندم " 1
خوشبختانه امروزه تنی چند از سیاستمداران آمریکا و انگلیسی به دخالت دولت هایشان در کودتای بیست و هشت مرداد اعتراف نموده و به گونه ای از ملت ایران عذر خواهی نموده اند ولی عجیب اینجاست که هنوز جرثومه هائی ایرانی نما پیدا می شوند که مصدق را عامل انگلستان دانسته که به دستور انگلیسها نفت را ملی کرد و یا اینکه زمینه را برای کمونیست شدن ایران فراهم نموده بود که با " قیام ملی بیست و هشت مرداد" با شکست روبروشد. این مزدوران خیانتکار هنوز از تاریخ درس عبرت نگرفته اند که دوران سر سپردگی به بیگانگان پایان یافته است و آنچه امروز بر سر ملت ایران آمده است مسئول آن کسی نیست جز محمدرضا شاه که با کمک بیگانگان پا بر قانون اساسی که خون بهای ملت ایران بود نهاد و باعث گردید که کشور عزیز ما دچار چنین سر نوشت شومی گردد . اگر به نصایح دکتر مصدق گوش فرا می داد و فریب اطرافیانش را نمی خورد و قانون اساسی مشروطیت را محترم می شمرد ، جایگاه خود را حفظ کرده و مورد احترام ملت قرار می گرفت و آن گونه آواره جهان نمی شد.
دکتر مصدق پس از محاکمه در بیدادگاه نظامی به سه سال حبس محکوم و پی از پایان دوران محکومیت به ده احمداباد رفت و تا پایان عمر در حالت تبعید بسر برد و جز منسوبین درجه یکش حق ملاقات با هیچکس را نداشت . پس از وفات مصدق درچهاردهم اسفندماه یکهزار و و سیصد و چهل و پنج خورشیدی ، شاه حتی اجازه نداد که به وصیت او عمل شود و در کنار آرامگاه شهدای سی یم تیر دفن گردد. فرمان داده بود " زنده و مرده مصدق همان احمد آباد " حتی محل دفن مردگان باید با کسب اجازه از پیشگاه پادشاه اسلام پناه انجام می گرفت .!! آنهم در کشوری که حکومتش مشروطه بود .
هنوز پس از سال ها که از درگذشت آن آزادمرد تاریخ ایران زمین مصدق بزرگ می گذرد ، شنیدن نام مصدق لرزه بر اندام خودکامگان و جیره خواران بیگانه می افتد و بهر وسیله و ترتیبی که شده میخواهند با پیراهه بستن بر نام پاک مصدق از وحشت خود بکاهند و و همچنین مورد الطاف اربا بان از دست داده خود قرار گیرند. بیخود نیست که هرچندگاه علیه دکتر مصدق مزخرفاتی را سر هم کرده و در درون و بیرون ایران منتشر می نمایند . با اینکه نویسندگان از گروه هائی هستند که بخون همدیگر تشنه اند ولی در برابر نام مصدق در یک صف قرار گرفته و همراه می شوند . فراموش نباید کرد که خفاش ارتجاع همواره به کمک دو بال قادر به پرواز است هرچند بالها در دو سوی مخالف قرار گرفته اند ولی برآیند نیروی بال هایشان در یک جهت می باشد . بال چپ حزب اللهی های درون کشور است و بال راست هرزه گویان سلطنت طلب برون مرزی که درهر فرصتی به یاوه گوئی علیه
پیشوای نهضت ملی و ضد استعماری ایران دکتر مصدق می پردازند ولی جز اینکه آبروی نداشته خود را نزد ملت شریف ایران بیش از پیش می برند ، سودی عایدشان نمی گردد .
مصدق ستاره درخشانی بر آسمان تاریخ ایران زمین بوده و خواهد بود و تا ایران برجاست روشنی بخش مبارزات ملت بزرگ ایران علیه خودکامگی و بیدادگری و استعمار است . تا رسیدن به آزادی ، دادگری ، برابری و مهرورزی ، راه مصدق ادامه دارد .
بیست و هشتم
اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
مهران ادیب
1 - ماذا جری فی الشرق الاوسط " در خاورمیانه چه گذشت " نوشته ناصرالدین نشاشبی
خلیج همیشه فارس
به هويت ملی و تماميت ارضی خود بيشتر بينديشيم
حسن رضا رفيعي
در صفحه اول روزنامه اعتماد سه شنبه 8/2/1388 اين عنوان درشت جلب توجه مي کرد؛
«گستاخي اعراب به نام خليج فارس- ايران بر استفاده از نام خليج فارس در بازي
هاي اسلامي پافشاري مي کند.» در متن اين خبر به نقل از گروه ورزش روزنامه مزبور
آمده بود کميته عربستاني سرپرستي، نظارت و هماهنگي فدراسيون همبستگي کشورها
اسلامي
(ISSF)
در جلسه روز يکشنبه با مسوولان دستگاه ورزش ايران در ستاد برگزاري دومين دوره
بازي هاي کشورهاي اسلامي، اين موضوع را مطرح کرده است. پيغام کميته عربستاني
هرچند به صورت محرمانه براي مسوولان ورزش ايران ارسال شد، اما لحن کاملاً
تهديدآميز آن به حدي فضاي ساختمان تربيت بدني را در خيابان سئول تهران تحت
الشعاع خود قرار مي دهد که جلوگيري از درز کردن خبر به بيرون کار چندان ساده يي
نبوده است؛ «در نقشه ها و مدال ها از عنوان خليج فارس استفاده نکنيد تا به
تهران بياييم،» اين خلاصه پيغام گستاخانه کشورهاي عربي است که توسط رئيس
فدراسيون همبستگي کشورهاي اسلامي و دبيرکل
ISSF
در نشست ستاد اجرايي دومين دوره بازي هاي کشورهاي اسلامي به آگاهي معاون رئيس
جمهور و رئيس سازمان تربيت بدني رسيد.
حذف نام خليج فارس از تمام بروشورها، تصاوير، نقشه ها، پوسترها و مدال هاي
دومين دوره بازي هاي کشورهاي اسلامي خواسته يي بود که کميته عربستاني در اين
نشست به عنوان شرط کشورهاي عربي براي شرکت در بازي ها مطرح کرده است.
در پيام محرمانه کميته عربستاني تاکيد شده است اين مساله خواست تمام کشورهاي
عربي براي شرکت بوده و بايد به ستاد برگزاري بازي ها در تهران ابلاغ مي شده
است. در ادامه خبر چنين آمده است که بخش دوم پيغام کميته عربستاني بيشتر رنگ و
بوي تهديد به خود مي گيرد؛ «در صورت استفاده از نام خليج فارس، کشورهاي عربي در
بازي هاي تهران شرکت نخواهند کرد.» گرچه دبير اجرايي دومين دوره بازي هاي
همبستگي کشورهاي اسلامي در مورد اين پيغام گستاخانه مي گويد؛ «اين مساله تازه
يي نيست که بخواهيم به آن بپردازيم»،
اما در ادامه مي گويد؛ «در مذاکرات انجام شده با اعضاي اين هيات، ما به هيچ وجه
از مواضع بر حق خويش در رابطه با خليج فارس عقب نشيني نکرديم.» هر يک از اين
گونه خبرها مي تواند هشدار و بيدارباشي جدي براي همه ما ايرانيان باشد. در اين
موضوع هيچ ترديدي نيست که ايرانيان کهن ترين مردمان خاورميانه هستند، اگر کهن
ترين مردمان جهان نباشند. باستان شناسان در ناحيه کشف رود خراسان آثار دست ساخت
انسان هاي 600 هزار سال پيش را به دست آورده اند. قديمي ترين خط شناخته شده
جهان از آن سومريان است که قومي مهاجر از ايرانيان ساکن سواحل شمالي خليج فارس
بوده اند. آنها پس از مهاجرت در منطقه ميان رودان (بين النهرين) ساکن شده اند.
اخيراً به همت باستان شناسان در تپه کنار صندل جنوبي جيرفت، باستان شناسان به
هويت تمدني کهن تر از تمدن سومر برخورده اند که آن را تمدن آرتا ناميده اند. در
اين کشفيات لوحي خطي به دست آمده است که تاريخ نگارش آن به زماني پيش از
سومريان بازمي گردد. در واقع اين نوشته مرز تاريخ و پيش از تاريخ را به آن سوتر
برده است.تمدن هاي کهن ايراني از جمله تمدن آماردها گوتيان، لولوبيان،
اورارتوييان، عيلاميان، مادها، تمدن هاي درخشان هخامنشيان، اشکانيان و ساسانيان
از جمله تمدن هاي پويا و درخشاني هستند که چونان خورشيدهاي تابناکي بر تارک
تمدن بشري مي درخشند. اين در حالي است که آثار تمدني فراواني از نياکان ما هنوز
در دل خاک نهفته است. تمدن هاي سومر، آرتا، سيلک از جمله نام هاي شناخته شده
اندکي از آن نام هاي گمشده در پيچ و خم هاي تاريخ پرفراز و نشيب زندگي انسان بر
پهنه خاک ايران است. بنا بر گفته استاد پيروز مجتهدزاده در چهارمين همايش
«يکسان سازي نام هاي جغرافيايي» که در ارديبهشت سال 1387 در سازمان نقشه برداري
کشور برگزار شد، دو سرزمين شناخته شده ايراني در سواحل جنوبي خليج فارس و درياي
عمان وجود داشته است. يکي از اين سرزمين ها هجر يا بحرين کنوني و ديگري سرزمين
ماسون يا بخش دوم کشور عمان در آن سوي تنگه هرمز و سرزمين هاي تحت حاکميت
امارات متحده عربي کنوني است. امروزه عرب ها اين بخش از ايران قديم را راس
مسندام يا راس ماسون دم مي نامند. علاوه بر اين در آن سوي شبه جزيره عربستان
سرزميني است که از ديرباز تحت تاثير فرهنگ ايراني بوده است و فرمانروايان آن
سامان را تا همين اواخر شاهان ساساني تعيين و اعزام مي کرده اند. برابر متن
سفرنامه ابن جبير اندلسي در سده ششم هجري جده بزرگ ترين بندر امروزي عربستان
سعودي يک شهر ايراني بوده است. وي مي نويسد؛ «در بيرون اين شهرک، کاريزهايي است
کهن که وضع آنها دلالت بر قدمت ايجادشان دارد و گويند از شهرهاي ايرانيان بوده
است. در آنجا چاه هايي در دل صخره هاي سخت کنده اند که به يکديگر پيوسته و از
حيث فزوني، چه در داخل و چه در خارج از شهرک بيرون از شمار است. چنان که مردم
آن سامان گويند شماره کاريزهاي بيروني 360 حلقه چاه و هم چندان آن نيز در داخل
شهرک است. ما بسياري از آن چاه ها را ديديم که به شمار در نمي گنجد.اين مطالب
به جز آن است که بنا بر نوشته مورخ معروف چون مسعودي، در مروج الذهب، ابراهيم(ع)
پيامبر ايراني کسي است که عرب ها افتخار مي کنند که نياي آنها با ايرانيان در
اين پيامبر الهي مشترک است. حضور فرهنگ ايراني در مسجدالحرام که گره وحدت همه
مسلمانان است، چيزي نيست که قابل انکار باشد. کعبه يک بناي کاملاً نجومي و
ايراني است که هنوز بعد از چهار هزار سال از احياي آن توسط ابراهيم(ع) و
اسماعيل(ع) سه نام و واژه کهن ايراني در ساختمان و متعلقات آن وجود دارد.
ايراني بودن اين واژه ها را هيچ کس نمي تواند منکر شود و حضور اين واژه ها در
اين بناي مقدس دفعي و اتفاقي نيست. به گواهي اسناد تاريخي نياکان ما در طول
تاريخ نشان داده اند داعيه تفاخر و برتري جويي به ساير ملت ها را نداشته اند.
عالي ترين و انساني ترين نمادهاي حکومتي در حکومت کوروش هخامنشي ديده مي شود که
بيشتر مفسران قرآني در سده اخير او را ذوالقرنين قرآن معرفي کرده اند. به راستي
که شعار وحدت و يگانگي، شعار بسيار خوبي است ولي نبايد به بهاي خدشه دار شدن
تماميت ارضي و محو هويت ملي و تاريخي ايران و ايرانيان در منطقه بينجامد. ما
نبايد تملق گو و مجيزگوي کساني باشيم که دل پيامبر خاتم(ص) را خون کردند، به
گونه يي که ايشان در کلامي به اين مضمون فرمودند؛ «هيچ پيامبري به اندازه من از
امت خود جفا نديد.» مگر از زبان ايشان نقل نشده است که فرمودند؛ «من از عربم
ولي عرب از من نيست.» آيا وقت آن نرسيده است در عمق اين فرمايش ها تامل کرد؟
نگارنده معتقد است امروز از وراي تاريخ همان جاهليت عربي رخ نموده است. اين
مدعيان به خوبي مي دانند آبراه مهم حد فاصل اروندرود تا تنگه هرمز از کهن ترين
زمان ها تاکنون خليج فارس ناميده مي شده است. به نظر مي رسد اين همسايگان بي
انصاف از هويت نداشته خود خجالت مي کشند که به دنبال حذف واژه «فارس» از نام
خليج فارس هستند. غافل از آنکه در زماني نه چندان دور، سراسر اين آبراه در داخل
سرزمين هاي تحت حاکميت دولت مرکزي ايران بوده است. دولتمردان عزيز اين مرز و
بوم بدانند ضرر کوتاه آمدن در مقابل دولت هايي که عرب و عجم را از همديگر تفکيک
کرده اند، کمتر از ضرر کوتاه آمدن در مقابل امريکا و دولت هاي متجاوز نيست.
دولت هاي عربي، آنچنان صف خود را از ما جدا کرده اند که بيان يک نکته تاريخي و
انکارناپذير در مورد بحرين، که توسط حجت الاسلام علي اکبر ناطق نوري بيان شد،
دولت هاي عربي منطقه تا مصر را برانگيخت که در مقابل جمهوري اسلامي ايران صف
آرايي کنند.
تاريخ هر ملتي بيانگر موفقيت ها و شکست ها، حماسه ها، تلخي ها و شيريني هاي آن
ملت است. ايستادگي در مقابل ادعاهاي واهي و جسارت هاي بي شرمانه بعضي از دولت
ها و مسوولان عربي مي تواند آنها را سر جايشان بنشاند. تجربه تلخ دست و دل شستن
از مجمع الجزاير بحرين در سال 1352 خورشيدي، هشداري جدي براي ايستادگي در مقابل
ادعاهاي واهي دولتمردان امارات براي سه جزيره ايراني تنب بزرگ، تنب کوچک و
ابوموسي است. در منطقه يي که بنا بر گفته تحليلگران، جنگ هاي آينده آن بر سر آب
خواهد بود و عطش و تشنگي ملت ما در اين منطقه خشک کاملاً محسوس است، چرا بايد
دريا دريا آب خروشان چشمه ساسان که سرچشمه اصلي رود شاپور کازرون است، و آب ده
ها حلقه چاه عميق آن منطقه با لوله هاي قطور از زير بستر همين خليج فارس براي
کشورهاي عربي آن سوي اين آبراه بين المللي ارسال شود؟ آن هم براي کساني که
خواهان محو هويت تاريخي ولي نعمتان خود و مردم نجيب ايران هستند. مردم شريف و
متدين ايران در طول تاريخ، سربلند زندگي کرده اند و سرافرازتر زندگي خواهند
کرد. آنان به گذشته سراسر افتخار و با معنويت خويش مي بالند و از داشته هاي
تاريخي و زندگي تاثيرگذار خود در ميان ملت هاي منطقه و جهان به جان پاسداري مي
کنند.اعتماد
منابع در روزنامه موجود است
نگاهی به دلايل و ادعاهای سرزمينی امارات عليه ايران تاريخچه يك ادعا
علیرضا پیروزان
طي روزهاي گذشته بار ديگر شاهد تکرار ادعاهاي بيپايه و اساس عبدالرحمن العطيه
دبيرکل شوراي همکاري خليجفارس درباره اطلاق نام جعلي بر خليجفارس و طرح
دوباره موضوع جزاير سهگانه ايراني ابوموسي، تنبکوچک و تنببزرگ در خليجفارس
بوديم. البته اين مساله که اعضاي شوراي همکاري خليجفارس و به ويژه اماراتيها
درصدد هستند که حق حاکميت ايران بر اين جزاير را سلب كند به نوبه خود نهتنها
موضوع چندان تازهاي نيست، بلکه به نوعي هم کهنه و منسوخ شده است. اما در هر
حال مقامات فدراسيون امارات متحده عربي همچنان و هرازگاهي که اين مساله رو به
فراموشي ميرود تلاش دارند تا از راههاي گوناگون ديپلماتيک بار ديگر ادعاي
خود را تجديد كند. در هر صورت اگرچه اماراتيها تاکنون راه به جايي نبردهاند و
هنوز هم سرگرم تکرار همان ادعاهاي قديمي خود ميباشند، اما بايد ديد که چه
مولفههايي تا به امروز در سياست خارجي اين کشور نسبت به ايران نقش عمده و
اساسي را بازي کرده است و بهتر است تمهيدات نويني توسط دستگاه ديپلماسي و سياست
خارجي ايران انديشيده شود تا مقامات اماراتي هم احساس نکنند که هر زمان
ميتوانند به تکرار حرفهاي بياساس خود درباره حاکميت تجزيهناپذير ايران
بپردازند.
سياست خارجي امارات در برخورد با ايران
امارات متحده عربي از معدود کشورهايي است که با کسب استقلال در سال 1971
پردامنهترين جدالهاي امنيتي را فراروي ايران نهاده است. اين امر ناشي از
بحران توزيع حوزههاي سرزميني و جغرافيايي در منطقه خليجفارس ميباشد.
کشورهاي حوزه خليجفارس علاوه بر بحرانهاي متعارف داراي مشکلات جدي در ارتباط
با تقسيم واحدهاي سرزميني ميباشند. با نگاهي گذرا به تعاملات منطقهاي در
خليجفارس ميتوان به اين جمعبندي رسيد که اکثريت قريب به اتفاق اين واحدهاي
سياسي با يکديگر اختلاف سرزميني داشته و بسياري از بحرانها و نزاعهاي
منطقهاي ناشي از تداوم اين اختلافات است. جزاير سهگانه به عنوان اصليترين
موضوع بحران روابط ايران و امارات عربي متحده محسوب ميشود. اعاده حاکميت
ايران بر جزاير تنببزرگ، تنبکوچک و ابوموسي در اوايل دسامبر 1971 شکل گرفت،
يعني زماني که هنوز نيروهاي انگليسي در حوزه خليجفارس حضور داشتند و به عنوان
نقش موازنهدهنده منطقهاي روابط کشورهاي حوزه خليجفارس را متوازن ميکردند.
در سال
1971
ايران با دو بحران بزرگ در حوزه سياست خارجي خود روبهرو بود. در ابتدا
جدالهايي گسترده در عرصه ديپلماتيک زمينه استقلال بحرين را فراهم آورد. بحرين
که در دوران گذشته، يعني دوران پيش از ورود اسلام به ايران، و همچنين از دوران
سلسله پادشاهان صفوي بخشي از حوزه جغرافيايي ايران بوده است، به دليل بافت
فرهنگي و منطقهاي که عمده جمعيت آن را مردم عربزبان تشکيل ميدهد تمايل به
استقلال از ايران داشت. از سوي ديگر بحرين در حوزه جنوبي خليجفارس واقع گرديده
بود. اگر بحرين به عنوان بخشي از سرزمين ايران تلقي ميشد، تبعا حوزه امنيتي و
همچنين حوزه درياي سرزميني ايران به مناطق جنوب خليجفارس گسترش مييافت.
مسلما اين امر منجر به ايفاي نقش هژمونيک سياسي ـ نظامي ـ اقتصادي ايران در
خليجفارس ميشد، در حالي که بر اساس دکترين ريچارد نيکسون و استراتژي
منطقهاي هنري کيسينجر، ايران و عربستانسعودي بايد نقش موازنهدهنده منطقهاي
را ايفا ميکردند. بر اين اساس بعد نظامي تامين امنيت منطقه خليجفارس برعهده
ايران و هزينههاي اقتصادي آن بر دوش عربستان سعودي گذاشته ميشد. به همين
دليل نماينده سازمان ملل متحد ضمن حضور در جزيره بحرين و مذاکره با روساي برخي
قبايل، زمينه به قدرت رساندن خاندان آلخليفه و استقلال بحرين را فراهم
کرد.بحران دوم مربوط به جزاير سهگانه تنببزرگ، تنبکوچک و ابوموسي ميباشد.
اين جزاير تا اواسط حکومت پهلوي اول متعلق به دولت ايران محسوب ميشد. در اين
مقطع انگليسيها از طريق ابزارهاي نظامي و اعمال محدوديت فراگير عليه رضاشاه
توانستند زمينه طرح ادعاي «راس الخيمه» بر جزاير «تنبان» را فراهم آورند. از
طرف ديگر شيخنشين «شارجه» نيز بر جزيره «ابوموسي» ادعاي ارضي كرد.به هر ترتيب
در سال 1971 بر اساس توافقي که ميان ايران، انگلستان و ايالاتمتحده آمريكا
انجام پذيرفت، نيروهاي هوابرد ارتش ايران توانستند در اوايل ماه دسامبر سه
جزيره ياد شده را تسخير كنند و حاکميت ايران را بر آن جزاير اعاده نمايند.
پس از اين مرحله جدال عليه سياست خارجي ايران در منطقه خليجفارس در دو سطح شکل
گرفت: در سطح اول جدالها جلوه بين دولتي
(Inter states)
داشت. در اين راستا «شيخ زايد» به عنوان رئيس فدراسيون امارات عربي متحده اعلام
داشت که جزاير ياد شده جزئي از حوزه سرزميني امارات بوده است و ايران اين سه
جزيره را غصب كرده است! اين در حالي است که اعاده حاکميت ايران بر جزاير
سهگانه حتي از منظر نمادين نيز پيش از اعلام استقلال و تشکيل فدراسيون امارات
عربي متحده صورت پذيرفته است.
دومين سطح جدال ميان ايران و کشورهاي عربي در حوزه منطقهاي
(Inter regional)
شکل گرفت که بدينترتيب ميتوان آن را در رديف جدال ميان واحدهاي منطقهاي يا
(Inter regional conflict)
به حساب آورد. بر همين اساس موضوع جزاير سهگانه به «شوراي امنيت سازمان ملل
متحد» ارجاع شد. شوراي امنيت با بررسي موضوع، درخواست ارائهدهندگان طرح دعوا
عليه ايران را مورد پذيرش قرار نداد. اما بهرغم چنين فرآيندي همواره دولتهاي
امارات، عربستان سعودي و عراق حتي در دوران پيش از وقوع انقلاب اسلامي ايران
نيز مواضع خصمانهاي را در مورد جزاير سهگانه عليه ايران اتخاذ ميکردند.
از اين رو در جهت کاهش تنشهاي منطقهاي در ماه دسامبر 1971 دولت ايران يادداشت
تفاهمي ـ
Memorandum of Understanding
ـ را با شيخ شارجه منعقد كرد که بر اساس آن نوعي حاکميت مشترک بر جزيره ابوموسي
مورد توافق قرار گرفت و از سوي ديگر مقرر شد تا ايران کمکهاي اقتصادي لازم را
به شيخ شارجه انجام دهد. «به هر ترتيب ايفاي نقش هژمونيک ايران در حوزه
خليجفارس و منطقه خاورميانه در دوران پيش از انقلاب اسلامي منجر به اين شد که
هيچگونه تهديد استراتژيک يا اقدام عملي عليه ايران در منطقه خليجفارس شکل
نگيرد.جدالهاي تبليغاتي نيز از اواسط دهه 1970 کاهش يافت. اما شدت جدالها تا
سال 1991 افزايش پيدا نکرد. در اين سال رويدادهايي موج دوم جدالها را به وجود
آورد. در آوريل سال 1992 گزارشهايي منتشر شد مبني بر اينکه ايران از ورود
تعدادي کارگر هندي و پاکستاني که در استخدام شارجه بودهاند به جزيره ابوموسي
جلوگيري كرده است. شورايعالي امارات متحده عربي در دوازدهم ماه مي1992 جلسهاي
جهت بررسي مساله ابوموسي برگزار کرد.
نماينده امارات که قبل از اجلاس اخير به تهران آمده بود، به مقامات جمهوري
اسلامي ايران پيشنهاد کرد کميسيون مشترکي از نمايندگان دو کشور تشکيل شود تا
موضوع را تحت بررسي قرار دهد. دولت ايران ضمن رد پيشنهاد مذکور، به مقامات
اماراتي خاطرنشان كرد که: اولا مسالهاي به نام مساله ابوموسي وجود ندارد؛ و
ثانيا توافق موجود درباره جزيره ابوموسي، توافقي است ميان ايران و شارجه و هيچ
مرجع ديگري حق دخالت در اين موضوع را ندارد.
در 24 اگوست سال 1992 بار ديگر گزارشي منتشر شد که دولت ايران از ورود بيش از
100 آموزگار اهل شارجه که به همراه خانوادههاي خويش قصد سفري «به ظاهر
توريستي»! به جزيره ابوموسي را داشتهاند جلوگيري كرده است. با توجه به اينکه
ابوموسي، جزيره بياباني کوچکي با جمعيتي بسيار اندک است، و از آنجا که چنين
جزيرهاي به هيچ روي متناسب با برنامههاي توريستي آن هم براي چندصد نفر نيست و
صرفا داراي ارزش استراتژيک براي ايران است، بديهي است که چنين اقدامي، آن هم
بدون اطلاع قبلي دولت ايران، توطئهاي شيطنتآميز و برنامهريزي شده جهت آسيب
رساندن به منافع ملي ايران در خليجفارس محسوب ميشود. از اين مقطع زماني به
بعد ايران براي ورود اتباع اماراتي به جزيره ابوموسي ايجاد محدوديت كرد. لذا
مقامات دولت امارات عربي متحده از مقطع زماني فوقالاشاره تا به امروز
بهگونهاي وقفهناپذير موضوع جزاير سهگانه را به عنوان نشانهاي از
سياستهاي تهاجمي ايران تلقي ميکنند.
ديپلماسي و رويکرد نوين امارات
امارات عربي متحده طي سالهاي 1994 تاکنون از سياست بينالمللي کردن موضوع
اختلافات خود با جمهوري اسلامي ايران در مورد جزاير سهگانه تنببزرگ،
تنبکوچک و ابوموسي پيروي کرده است. در اين راستا اماراتيها درصدد هستند تا
فشار ديپلماتيک، تبليغاتي، و سازماني گستردهاي را عليه ايران اعمال كند، که
اين اعمال فشارها تاکنون از چهار طريق زير صورت پذيرفته است:
1 -
در مرحله اول دولت امارات عربي متحده هميشه و در هر موقعيتي مبادرت به انجام
اقدامات تبليغي خاص خود در مورد جزاير سهگانه ايراني كردهاند. دو سازمان
منطقهاي «شوراي همکاري خليجفارس» و «اتحاديه عرب» سازمانهايي هستند که
تاکنون از ادعاهاي امارات حمايت به عمل آوردهاند.
2 -
در مرحله دوم اماراتيها درصدد برآمدهاند تا موضوع اختلاف خود با ايران را به
«ديوان بينالمللي دادگستري» ارجاع دهند. البته لازمه اين امر پذيرش موضوع
دعواي امارات توسط دولت جمهوري اسلامي ايران ميباشد، که اين امر تاکنون انجام
نپذيرفته است. زيرا ايران نيز مدعي است که «ديوان بينالمللي دادگستري» صلاحيت
بررسي اختلاف ميان دو کشور را ندارد.
3 -
در مرحله سوم دولتمردان امارات متحده عربي تلاش ميکنند تا موضوع مورد اختلاف
را به «شوراي امنيت سازمان ملل متحد» ارجاع دهند. اين مساله نيز تا به امروز
نتيجه چنداني براي اماراتيها در بر نداشته است. اين شورا ضمن آنكه از طرفين
خواست تا موضوع مورد اختلاف را خود به شيوههاي مسالمتآميز حلوفصل كند،
پرونده شکايت عليه ايران را مختومه اعلام کرد.
4 -
در مرحله چهارم که از سال 1999 آغاز گرديده و تا به امروز ادامه داشته است،
مقامات امارات متحده عربي بار ديگر تلاش کردهاند تا موضوع اختلاف خود را به
جوامع و سازمانهاي منطقهاي ـ بينالمللي تسري دهند. ديپلماتهاي اماراتي طي
دو سال گذشته همواره از طرح اختلافات خود در مجامع بينالمللي حمايت به عمل
آوردهاند و درصدد هستند تا از اين طريق افکار عمومي جهاني را تحت تاثير
رفتارهاي ديپلماتيک خود قرار دهند. اما مجامع جهاني نيز تاکنون توجه چنداني به
اين خواسته نامشروع اماراتيها از خود نشان ندادهاند و همين امر خشم مقامات
اماراتي را برانگيخته است.
ذکر نکتهاي بسيار لازم و ضروري است که توسل به چنين استدلالهايي به هيچ روي
از منظر حقوق بينالملل پذيرفته نيست که کشوري بدون امضاي قراردادي مشخص و
معتبر بخشي از سرزمين خود را در ازا بهدست آوردن سرزميني ديگر واگذار كند.
اصولا اين مساله بسيار مهم نبايد فراموش نشود که موضوع ايراني بودن جزاير
سهگانه امري است که به هيچ عنوان نبايد در محافل و رسانههاي داخلي يا
بينالمللي محل شک و ترديد قرار گيرد.
اعتماد ملی
نقاط ضعف يك سياست
محمد صدر
رابطه ايران با جهان عرب و به ويژه عربستان يك سير سينوسي دارد به اين معنا كه
يك رقابت ذاتي ميان ايران و كشورهاي عربي وجود دارد و اين ارتباطي با نظام حاكم
در ايران ندارد. اين رقابتها از پيش از پيروزي انقلاب و در دوران رژيم گذشته
بوده و تاكنون هم ادامه يافته است. به طور مثال در دوراني كه ايالات متحده تز
كنترل مناطق حساس را از طريق كشورهاي منطقه پيگيري ميكرد، مسووليت تامين امنيت
در منطقه را به ايران به عنوان ژاندارم منطقه سپرد و در عين حال ايالات متحده،
عربستان را هم مد نظر داشت چرا كه اين كشور 50 سال است كه دوست آمريكاست. همين
مساله باعث شد يك رقابتي ميان ايران – عربستان و ايران با بقيه كشورها شكل گيرد
و رقابتهاي فعلي ارتباطي به نظام جمهوري اسلامي ندارد. رقابت في نفسه امري
مطلوب است اما آنچه باعث ميشود رقابت حالتي دوستانه بيابد و وارد يك همكاري
مشترك شود سياست دولتهاست. به طور مثال در دولت اصلاحات رقابتها حالت
دوستانهاي يافته بود چرا كه به گونهاي عمل ميشد كه در منطقه احساس امنيت به
وجود آمده بود. به ياد دارم يكبار شيخ زايد رئيس امارات به من گفت كه با آمدن
خاتمي كشورهاي عربي با عملكرد ايشان احساس امنيت خاطر دارند. در آن شرايط اما
رقابتها از بين نرفت چون احساس امنيت به وجود آمده بود و روابط ميان شمال و
جنوب خليج فارس دوستانه شد و حالت خصمانه نيافت. اين روابط فارغ از تنش باعث
ميشود كه ادعاهايي هم كه ريشه طولاني دارد كمرنگتر شود. عملكرد آقاي
احمدينژاد اما به گونهاي بود كه دوباره در منطقه ايجاد اشكال شد به اين معنا
كه طرح برخي سخنان از سوي ايشان باعث شد كه وي به عنوان تهديد شناخته شده و
فردي غيرقابل پيشبيني تلقي شود. در يكي از سفرهايي كه رئيسجمهور به عربستان
داشت بحث هولوكاست را هم مطرح كرد كه باعث واكنش دولت عربستان شد. از آن به بعد
بود كه رابطه ايران – عربستان و رابطه ايران با ساير كشورهاي عرب به تدريج رو
به وخامت گذاشت. نحوه رابطه ايران با كشورهاي عرب در كنار سياست خارجي
احمدينژاد باعث تنش در روابط ما با كشورهاي دنيا و سازمان ملل شد به گونهاي
كه اين احساس براي كشورهاي عربي پيش آمد كه دولت ايران هيچ وجاهت بينالمللي
ندارد و لذا زمينه را براي طرح ادعاهاي خود فراهم ديدند. اين پرسش مطرح شده كه
آيا نامه اخير فدراسيون ورزشي عربستان را بايد به حساب دولت عربستان گذاشت يا
صرفا فدراسيون ورزش اين كشور كه در پاسخ بايد گفت كه فدراسيون اين كشور قطعا با
نظر دولت عربستان چنين نامهاي ارسال كرده است. در واقع، دولت عربستان يك دولت
محافظهكار است و فدراسيون ورزش در اين كشور مستقل نبوده و آزاد عمل نميكند كه
بتواند در خصوص مسائل مهم اين چنيني اتخاذ موضع مستقل بنمايد.
بنابراين واقعا موضع دولت عربستان چنين است. ريشه طرح اين مباحث هم به تضعيف
موقعيت بينالمللي احمدينژاد باز ميگردد. استدلال من هميشه اين بوده است كه
ما هميشه بايد با كشورهاي جنوب خليج فارس رابطه خوبي داشته باشيم و خواهان
گسترش روابط با اين كشورها و تامين امنيت منطقه به صورت دسته جمعي هستيم، اما
در عين حال اعراب هم بايد بدانند كه در مورد تماميت ارضيمان و نام خليج فارس
با كسي شوخي نداريم. نكته مهم اين است كه آقاي احمدينژاد به جاي تاكيد بر
تماميت ارضي ايران و مسائل مهمي همچون نام خليج فارس اقدام به چند سفر خارجي
غيرعادي زد و اين احساس را در طرف مقابل پديد آورد كه دولت ايران براي خروج از
انزواي بينالمللي به چنين سفرهايي نياز دارد. بر همين اساس اين سفرهاي
نابههنگام پيامهاي غلطي را به طرف مقابل مبني بر ضعيف بودن دولت احمدينژاد
ارسال كرد. اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه بهبود رابطه ايران با
آمريكا باعث بهبود در روابط ايران با ساير كشورها نميشود. آن چيزي كه در اين
ميان مهم است اين است كه اگر دولت ايران وجاهت بينالمللي داشته باشد ادعاهاي
تاريخي هم كمرنگ ميشود و اساسا ديگر كشورها فرصت پرداختن به اين مسائل را
نخواهند داشت. اميدوارم در صورتي كه آقاي مهندس موسوي رئيسجمهور آينده شود
تمام نقاط ضعف دولت آقاي احمدينژاد نيز برطرف شده و جو مناسب بينالمللي نيز
در سياست خارجي ايران پديد آيد.
اعتماد ملی
*
معاون سابق عربي و آفريقايي وزارت خارجه. باشگاه خوانندگان شبنامه
خليج فارس را در سازمان ملل ثبت کنيد
ناصر تکميل همايون
خليج فارس نه تنها پرآوازه ترين درياي جهان است، چه بسا به عنوان «خليج»، قديمي ترين دريايي است که توسط دريانوردان مشرق زمين شناخته شده و در آن کشتيراني و بهره برداري هاي دريايي انجام يافته است؛ به همين دليل از ديرگاه قدرت هاي جهاني براي تسلط بر آن در تلاش بوده اند و شايد مطالعات و بررسي هايي که درباره خليج فارس به لحاظ طبيعت و اقليم و آب و هوا و رود و رودخانه، بنادر و جزيره ها اعم از مسکوني و غيرمسکوني، همچنين تحقيقات جامعه شناسي و مردم شناسي و اقتصاد (نفت) انجام يافته، بيش از بسياري از درياهاي جهان است و بدين اعتبار شايد با درياي مديترانه همانند باشد و به همين دليل نگارش علمي «دايره المعارف خليج فارس» مي تواند يکي از امکانات علمي- فرهنگي امروزي سازمان هاي تحقيقاتي ايران باشد. از قديم ترين ايام، اقوام آسياي جنوب غربي با نژادهاي گوناگون در پيرامون و جزاير مزبور زندگي کرده اند که البته بخش شمالي آن به علت جغرافيايي و اقليمي مهم تر بوده است. آثار باستان شناسي (حفاري ها و اکتشافات علمي) و مردم شناسي و نيز اسناد نگارش يافته تاريخي اين واقعيت را نشان داده اند. در بحرين آثار متعلق به هزاره سوم پيش از ميلاد پيدا شده و پيوند آن آثار با يافته هاي شوش- از يک سو- و موهنجو دارو- از سوي
ديگر - نشان دهنده ارتباطات عميق تاريخي ساکنان منطقه دور و نزديک بوده است و
به زبان ديگر ساکنان خليج فارس فزون بر کشاورزي و ماهي گيري، در امر بازرگاني
نيز نقش عمده يي داشته اند. درياي جنوبي ايران همانند ديگر درياهاي جهان نام و
عنوان داشته است. در کهن ترين ايام به علت تلخ بودن آب دريا نسبت به آب رودخانه
ها، مردم ابتدايي منطقه نام دريا را نارمراتو ناميده اند، اما از زمان ورود
آريايي ها و سکونت قوم پارسي (يکي از مشهورترين تيره هاي آريايي) نام اين دريا
همواره خليج فارس بوده است؛ کمااينکه به علت سکونت اعراب در سواحل شرقي بحر
احمر (درياي سرخ) نام آن دريا را خليج عربي ناميده اند. حاجي خليفه در کشف
الظنون آورده است؛ «تا بحر قلزم که درياي مکه است، به مناسبت اينکه شرقش جزيره
العرب است سينوس آرابيکوس ناميده مي شود.» هکاتايوس ملطي، هرودوت، استرابون،
بطلميوس رومي و ديگر محققان و جغرافيدانان يوناني و رومي نام خليج فارس را
«سينوس پرسيکوس» ناميده اند. در دوران پس از ميلاد مسيح نيز همين نام به کار
رفته است. از جمله در آثار فلاويوس آريانوس در قرن دوم ميلادي و جهان آن روزگار
نيز به پيروي از اين نامگذاري درست و طبيعي، نام خليج فارس را در نوشتارهاي خود
به کار برده اند. تا طلوع ديانت اسلام در تمام زبان هاي جهان خليج فارس با نام
هاي سينوس پرسيکوس، مار پرسيک، اکوارم پرسيکو و جز اينها ناميده مي شد.
استعمار در خليج فارس
ريشه اصلي اغتشاشات خليج فارس مساله استعمار است. در سال 921 قمري (1515 م)
نخست پرتغالي ها و در پي آنها اسپانيايي ها و انگليسي ها و هلندي ها و فرانسوي
ها و به مرور روس ها و آلمان ها و بلژيکي ها و حتي سوئدي ها و نروژي ها و ترک
هاي عثماني نسبت به اين خليج ايران - که به زبان آنان خليج فارس ناميده مي شد-
نظر داشتند و طي معاهداتي، استعمارگري خود را آغاز کردند. اندک اندک قشون
آوردند و قدرت نمايي خود را توسعه دادند و به علت نيروي دريايي قوي همواره بر
ايران و کشورهاي مجاور برتري داشتند. از دوره شاه عباس اول سلطه انگليسي ها قوي
تر شد و به مرور به دليل تسلط بر هندوستان، خليج فارس براي استعمار بريتانياي
کبير نقش بيشتري يافت و به صورت دروازه ورود به هندوستان درآمد. شايد دوره
نادرشاه و اندکي کريم خان زند و چند سال زمامداري اميرکبير، عصر استقلال ايران
و دفاع و پاسداري از تماميت ارضي کشور به شمار آيد اما براي انگليسي ها، پس از
سلطه در منطقه و توسعه نفوذ استعماري خود، خليج فارس يک درياي انگليسي به نظر
آمد. عوامل استعماري انگلستان (ديپلماتيک و نظامي) ظالمانه بر بنادر و جزيره
هاي ايراني سلطه يافتند و با شيوخ عرب - که زير نظر ايران بودند - محرمانه
پيمان بستند و با تهديد و تطميع همه کاره خليج فارس شدند. دولت هاي ناتوان
ايران هم آن غارتگران را همسايه جنوبي به شمار آوردند و قادر به هيچ عملي
نبودند. عرب هاي ساحل جنوبي خليج فارس- از کويت تا راس الخيمه- که هيچ گونه
وحدت و اشتراک اجتماعي نداشتند- و هنوز هم ندارند- به صورت يک واحد عربي جمع و
جور بر ضد ايران بسيج شدند. اين سياست دقيق استعماري از زمان ورود سرجان مالکوم
به ايران تا حاکميت لرد کرزن ادامه داشت و از ناحيه آنان در سراسر دوره قاجار
آسيب هاي فراوان به ايران وارد شد و بر پايه سلطه مضاعف (موازنه مثبت) روس ها
نيز در شمال ايران زيان هاي بزرگ ارضي و اقتصادي و نظامي بر ايران وارد ساختند.
توطئه تغيير نام
پس از جنگ اول جهاني، انگليسي ها قدرت بيشتري در خليج فارس به دست آوردند و يکي
از چهره هاي مشهور استعمارطلب و نژادگراي خود به نام چارلز بلگريو را مامور
کردند تا سياست استعماري و شيوه هاي سلطه بر خليج فارس را رهبري کند. وي در
بحرين براي خود پايگاه فرمانروايي برپا کرد و 31 سال حاکميت داشت. کشورسازي هاي
استعماري در منطقه، برآوردن وهابي ها عليه مسلمانان به ويژه شيعيان، بعدها قدرت
بخشي به حزب نژادگراي بعث بر ضد ايران و ده ها حرکت ديگر توسط وي و همکارانش
چون سر پرسي سايکس و وينستون چرچيل انجام گرفت. جداسازي بحرين از سرزمين مادري
و تاريخي خود، ايجاد ماجراي دروغ تعلق نداشتن سه جزيره تنب بزرگ، تنب کوچک و
ابوموسي به ايران و پايمال کردن حقوق ايران در کنفرانس هاي مغرضانه عربي- آن هم
در زمان هايي که حکومت صهيونيستي آن همه ظلم و نابهنجاري درباره اعراب به طور
اعم و فلسطينيان به طور اخص انجام مي دهد - بخشي از اعمال ضدايراني استعمار و
بريتانياي کبير در ايران است. ناگفته نماند که پس از کودتاي شوم 28 مرداد
1332
بر ضد دولت ملي و دموکراتيک روانشاد دکتر محمد مصدق، امپرياليسم تازه نفس
امريکا نيز در خليج فارس سلطه زايدالوصفي به دست آورد و در همکاري با سياست
تعيين شده بريتانيا در آذرماه 1349 (سپتامبر 1971) کشوري به نام امارات متحده
عربي در کرانه جنوبي خليج فارس تشکيل داده شد و در سال 1351
(1972)
راس الخيمه نيز به آن فدراسيون پيوست. شيخ نشين قطر با 50 هزار نفر جمعيت و
سلطان نشين عمان با يک ميليون نفر جمعيت به صورت کشورهايي درآمدند که با عراق و
کويت و عربستان سعودي- به جاي حجاز تاريخي-سياست کم و بيش واحد ضدعجمي خود را
به منصه ظهور رساندند. بلگريو که داراي انديشه هاي ضدايراني شديد بود و در
تحريک اعراب بر ضد ايران نقش زيادي داشت، در نيمه هاي ماموريت خود کتابي درباره
خليج فارس و بحرين انتشار داد و نام درست خليج فارس را به کار برد؛ يعني نامي
که تا آن زمان يگانه نامي بود که مردم جهان به خليج فارس داده بودند. اما زماني
که ماموريت او پايان يافت و خليج فارس را ترک مي کرد، موذيانه و مزورانه درباره
خليج فارس گفت «خليج فارس که اعراب آن را خليج عربي مي گويند...» حال آنکه تا
آن زمان اعراب چنين اعتقادي نداشتند. حتي جمال عبدالناصر رئيس جمهور مصر در يکي
از سخنراني هاي خود جمله يي گفته بود که به صورت شعر حماسي مبارزان ضداستعمار
عرب درآمد؛ «من بحرالاطلسي حتي خليج الفارسي» .آنچه بعدها اتفاق افتاد به دليل
همکاري رژيم سلطنتي ايران با اسرائيل بود که بي ترديد در اعراب ساده و متعصب و
شکست خورده اثر فراوان باقي گذاشت و مصيبت ضدفرهنگي و ضدتاريخي و ضدعلمي کنوني
را پديد آورد. ناگفته نماند که علما و دانشمندان عرب و کساني که با تاريخ منطقه
آشنايي دارند، هنوز هم خليج فارس را به همان نام تاريخي و واقعي خود بيان مي
کنند و اسير هوچي گري و عوام پذيري جوامع خود نيستند.
مطلب ديگري که جا دارد از آن ياد شود، موضع گيري پاره يي از دولت هاي غربي است.
آنان گاه فقط نام گلف (خليج) را به کار مي برند و گاه خليج عرب و فارسي مي
گويند و زماني شمال خليج را خليج فارسي مي گويند و جنوب خليج را عربي (که به
تحقيق هيچ نامي جز خليج فارس مشروعيت قانوني و تاريخي ندارد)
به گمان من بخشي از فعاليت ها سياسي و ديپلماتيک است که برعکس کارهايي که در
آغاز انقلاب ناآگاهانه صورت گرفت، اينک جنبه دقيق و آگاهانه پيدا کرده است. اما
بخش ديگر تبليغات فرهنگي و علمي است. ايجاد بزرگراه خليج فارس به سمت بهشت زهرا
در سطح جهاني کاري صورت نمي دهد. بايد تحقيقات و بررسي هاي جديد انجام داد.
بايد کتاب نوشت نه فقط به فارسي چراکه ايرانيان همواره خليج فارس را درست بيان
مي کنند. بايد به زبان هاي خارجي نوشت و دلايل علمي و تاريخي و فرهنگي نامگذاري
را بيان کرد. بايد سمينارها و جلسات علمي برپا کرد و از همه دانشمندان جهان
دعوت کرد تا بيايند و صحبت هاي خودشان را مستند و مستدل بيان کنند. شرکت نکردن
يک تيم ورزشي به علت اعتراض به نام خليج فارس نه مشکل ايران را حل مي کند و نه
مشکل کشورهاي حاشيه خليج فارس را.
اعتماد
منبع؛ديپلماسي ايراني
نهضت صيانت از نام خليج فارس
جعفر گلابي
اگر چه برگزاري همايش ملي خليج فارس در تهران اقدامي شايسته و ضروري و درخور
تقدير و سپاسگزاري بود ولي پيام هاي همين همايش نشان داد اکتفا به آن و
نامگذاري يک روز به عنوان روز خليج فارس تنها ابتداي کار است و بايد از همه
ظرفيت هاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و معنوي کشور در اعتلاي نام خليج فارس بهره
کافي برد و در راستاي اين هدف بزرگ تلاش گسترده و همه جانبه يي بروز
داد.متاسفانه با اشتباهاتي که خصوصاً در ديپلماسي خارجي کشور صورت گرفت برخي از
دولت هاي عرب فرصت را غنيمت شمرده و در اين خصوص اقدامات گوناگوني انجام مي
دهند و حتي تا آنجا احساس غرور و فرصت طلبي مي کنند که شرط حضورشان در بازي هاي
کشورهاي اسلامي را حذف اين نام مشهور و مقبول و تاريخي کرده اند. کاملاً پيداست
اگر از ناحيه ما و خصوصاً دولت و ملت پاسخي پرمغز و هميشگي و فراگير دريافت
نکنند بر اقدامات خود خواهند افزود و از ظرفيت هاي ضدجمهوري اسلامي در جهان
نهايت بهره برداري را خواهند کرد.اما به نظر مي رسد براي تثبيت نام خليج فارس و
اعمال حاکميت معنوي ايران در اين آبراه مهم بين المللي دست ايرانيان چندان بسته
نيست و اگر از همه انرژي ها و امکان هاي موجود استفاده کنند به سرعت اين اسم
بامسما جايگاه هميشگي و بدون چون و چراي خود را پيدا خواهد کرد و دولت هاي فرصت
طلب اين جبهه کاذب و سست را ترک خواهند کرد.اگر چه همايش ملي خليج فارس و حضور
شخصيت هاي گوناگون از ارکان نظام تا همه جناح ها نشان داد ظرفيت ايران براي
دفاع از نام پارسي خليج جنوبي کشور واقعاً يک ظرفيت ملي است و در اين راه بايد
از همه شرکت کنندگان صميمانه تقدير کرد ولي اين همايش هنوز ظرفيتش کامل نشده و
مي تواند به يک همايش بين المللي تبديل شود.متوليان محترم اين اجلاس مي توانند
با جذب همکاري وزارت خارجه در يک کنفرانس بين المللي از شخصيت هاي جهاني، منطقه
يي و ايران شناسان دعوت به عمل آورند و خصوصاً متحدان عرب جمهوري اسلامي را به
چنين اجلاسي فرابخوانند تا آقايان اندکي از حمايت هاي ملت ايران را در اين خصوص
جبران کرده باشند؛ حمايت هايي که هزينه هاي زيادي هم دربر داشته است.نفس دعوت
از شخصيت هاي عربي که از ميزان خدمات جمهوري اسلامي در صيانت از حقوق ملت هاي
عرب به خوبي آگاهند خود آزموني خواهد بود که مدعوين نشان دهند قدر آن حمايت ها
را مي دانند و هنگام لزوم از صحه گذاشتن بر حقوق مسلم ايرانيان دريغ نخواهند
کرد.علاوه بر آن در همين راستا ايرانيان بسياري در سراسر جهان وجود دارند که
حتماً مشتاق اداي دين خود به کشور هستند و بايد از ظرفيت عظيم آنان هم سود
جست.مي دانيم در مهم ترين مراکز تحقيقي حوزه هاي مختلف علوم، دانشمندان پرآوازه
ايراني حضور دارند و سرمايه داران صاحب نام ايراني هم در حوزه هاي اقتصادي بين
المللي از چنان تواني برخوردار هستند که چون دعوت شوند و گردهم آيند موجي جهاني
ايجاد خواهند کرد و نام خليج فارس را اين بار برجسته تر از هر زماني به رخ برخي
از اعراب قدرناشناس خواهند کشيد.
در اين عرصه کوچک ترين مسامحه و سهل انگاري جايز نيست و چه بسا با نتايج تلخي روبه رو شود، لذا ايرانيان با هر آيين و هر تمايل سياسي - مذهبي مي توانند صيانت از نام خليج فارس را وجهه همت خود قرار دهند و در اولويت هر برنامه يي و هر فرصتي در هر کجا از جهان بر اين مهم پافشاري کنند.اگر چنين حرکتي شدني و در دسترس آغاز شود به سرعت فراگير مي شود. در واقع آغاز از دولت و نهادهاي مدني داخلي باشد و استمرار و انجام آن بر عهده همه ايرانيان و حتي پارسي زبانان خواهد بود. اگر بعضي از اعراب فرصت طلب روي مانيتور يک هواپيما به جعل نام خليج فارس مي پردازند يا نقشه هاي تاريخي را با کپي برداري هاي ناشيانه دستکاري مي کنند، ايرانيان مي توانند روي هر کالايي که صادر مي کنند، روي وبلاگ ها، در راديوها، تلويزيون ها، کنسرت ها، کنفرانس ها، نمايشگاه ها و هرجا که پا مي گذارند ابتدا روي نام خليج فارس مانور دهند. در اين رابطه عملي شدن پيشنهاد تاسيس مرکزي که وظيفه اصلي اش همين کار باشد، ضروري مي نمايد. شک نکنيم اگر در اين وادي کمترين کوتاهي از خود بروز دهيم، بايد منتظر عقب نشيني هاي بيشتر و بيشتر باشيم و شاهد پيشروي کساني باشيم که عقده هاي تاريخي دارند و چون نام ايران را مي شنوند با عظمت روبه رو مي شوند و عرصه را بر نام خويش تنگ مي يابند.پس در اين زمينه وظيفه ما ايرانيان مشخص و وظيفه دولت و خصوصاً مسوولان وزارت خارجه و نهادهاي تاثيرگذار ديگري چون صدا و سيما هم مبرهن است. نهضت صيانت از نام خليج فارس مي تواند به سرعت آغاز شود و به جديت و براي هميشه به هدفش برسد، منتها لازم است موجي عظيم ايجاد شود و جامعه ايراني متوجه خطري که از اين ناحيه کيانش را مورد تهديد قرار مي دهد، بشود.در اين نهضت آغازين جزاير سه گانه ايراني خليج فارس هم به هدفي ديگر تبديل مي شود تا ديگر هيچ گاه حتي خبري يا سطري از تشکيک نسبت به حاکميت ايران در اين جزاير نشنويم.اعتماد
بسياري از شخصيت هاي ايراني در همايش ملي خليج فارس سخن گفتند
پاسخ کوبنده به جاعلان نام خليج فارس
گروه سياسي، زهره آقاياني؛ خليج فارس نامي به جاي مانده از کهن ترين پهنه آبي سرزمين ايران و خاستگاه تمدن هايي که اطلاق آن در ذهن جويندگان تاريخ بشري ثبت شده، روز گذشته نقطه اتفاق مردان سياسي و سران لشگري و کشوري و همچنين صاحب نظران عرصه تاريخ و جغرافياي ايران شد.در اين هم انديشي مشترک حاضران بر گره خوردن نام آب هاي نيلگون خليج فارس به سرزمين ايران تاکيد کردند. به اين ترتيب روز گذشته مرکز داير ه المعارف اسلامي ميزبان جمعي از بزرگان و رجال بانفوذ سياسي و نيز فرماندهان نظامي کشور و جمع کثيري از اعضاي احزاب و گروه هاي مختلف به دور از خط و خطوط هاي سياسي بود که با اجراي ارکستر سمفوني خليج فارس در ابتداي اين مراسم، همايش ملي خليج فارس آغاز و طرح تدوين دانشنامه خليج فارس کليد زده شد. نشست ملي خليج فارس در حالي برگزار شد که تاريخچه اين پهنه آبي جنوب ايران به زمان هخامنشيان 330 سال قبل از ميلاد مسيح مي رسد؛ آن زماني که «داريوش هخامنشي خليج فارس را به عنوان دريايي که از پارس مي گذرد براي تاريخ جهان ثبت کرد». به هر حال خليج فارس روز گذشته سخن مشترک اين همايش بود چراکه با مجادلات پيش آمده در سال هاي اخير بر سر اين آبراه ايراني حفظ نام و تماميت ارضي آن تحرکات دولت و ديپلماسي قاطع تري را طلب مي کند. در اين همايش چهره هايي چون محمدي گلپايگاني، سيدمحمد خاتمي، مهدي کروبي، موسوي بجنوردي، علي اکبر ولايتي، ابراهيم يزدي، عبدالله نوري، ناطق نوري، محتشمي پور، غلامعباس توسلي، حبيب الله پيمان، رحيم صفوي، مسجدجامعي، محمدنبي حبيبي و فائزه هاشمي و جمع کثيري از استادان بزرگ و صاحب نظران بنام ايران همچون باستاني پاريزي ، گنجي، آرام و ... حضور داشتند و بر ضرورت دفاع از نام پهنه گسترده خليج فارس تاکيد کردند. در عين حال آنچه سبب شد چنين همايشي در اين سطح برگزار شود و حاضران با بهره جستن از نفوذ سياسي و نظامي و علمي خود در اين گردهمايي بر دفاع از نام خليج فارس در مقابل تعرضات لفظي کشورهاي عرب منطقه که از زمان جمال عبدالناصر رئيس جمهور اسبق مصر آغاز شد، بپردازند، ادعاهاي واهي همسايگان عرب ايران بود که البته در سال هاي اخير به دليل ضعف در دستگاه ديپلماسي شدت اين ادعاها افزايش يافته تا جايي که حتي در نقشه جغرافيايي اين کشورها از نام جعلي خليج (ع-ر-ب-ي) استفاده مي شود. بر همين اساس روز گذشته سيدمحمد خاتمي رئيس جمهور سابق در حاشيه اين همايش در پاسخ به سوال هاي متعدد خبرنگاران در اين باره لب به سخن گشود و با هشدار به کشورهاي عربي گفت؛ «وقتي تاريخ نامي را مي گذارد چه کساني به خود اين حق را مي دهند که وراي داوري تاريخ بر اساس ديدگاه ها و سلايق خاص خودشان اين نام را عوض کرده و نام ديگري تعيين کنند.»
خاتمي که در طول اين مراسم مستمع بود وقتي در مقابل خبرنگاران حاضر شد با تاکيد بر اين نکته که نام ها به دلخواه من و ديگران گذاشته نمي شود، اظهار داشت؛ وقتي نام تاريخي جايي را تغيير مي دهند در پشت سر آن مقاصد سياسي وجود دارد زيرا تنها يک نام نيست که عوض مي شود بلکه تماميت ارضي و هويت ما به عنوان يک ايراني مسلمان که در پي ايجاد و بسط تمدن اسلامي نقش بسزايي داشته است مورد ترديد قرار مي گيرد. رئيس جمهور دوره اصلاحات ضمن هشدار نسبت به وجود جرياني که مي خواهد تمام افتخارات ايران را در بسط تمدن اسلامي به عنوان آثار عربي مطرح کند، افزود؛ طي 50 سال اخير مسائل سياسي سبب شد بعضي اين عنوان خليج (ع-ر-ب-ي) را جعل کنند اما از نظر تاريخي و حقوقي ترديدي در اين مساله وجود ندارد که خليج فارس، خليج فارس است و برخي تحرکات کشورهاي حاشيه خليج فارس اقدامي سياسي با حمايت قدرت هاي استکباري است که نمي تواند در اصل مساله ترديدي ايجاد کند. به گفته خاتمي هيچ منصفي نيست که در اين امر که نام اين پهنه آبي خليج فارس است ترديد داشته باشد اما ممکن است گفته شود نام خليج (ع- ر- ب- ي) چه مشکلي ايجاد مي کند که بايد گفت نام هيچ مشکلي ايجاد نمي کند اما چند مساله در اين مورد وجود دارد که يکي از آنها اين است که چه کسي اين نام را مي گذارد و چه کسي مرجعيت دارد که اين نام را بگذارد.خاتمي سپس با اشاره به خدماتي که ايرانيان در زمينه فلسفه، پزشکي، حکمت، هيات، فقه و حتي ادبيات عرب و... به اسلام ارائه کرده اند، افزود؛ حالا چه داعيه يي است که بياييم بگوييم تمدن عربي يا فيلسوفان و دانشمندان عرب؟ تمدن، تمدن اسلامي است، رشد اين مساله ناشي از انگيزه هاي غلط و تعصب آميز است تا نشان دهد ايراني که اين همه سابقه دارد در منطقه جايگاهي ندارد، در حالي که همه مي دانند جايگاه ايران در عرصه جهاني بالاست و به همين دليل ايران براي خود حق قائل است که در مسائل منطقه و جهاني حضور داشته باشد. رئيس جمهور سابق تاکيد کرد؛ اين حضور به معني سهم خواهي نيست بلکه دفاع از آزاديخواهي و عدالتخواهي است. از نظر تاريخي و حقوقي ترديدي در اين مساله وجود ندارد که خليج فارس، خليج فارس است اما از نظر سياسي طي 10 سال اخير بعضي ها که انگيزه هاي آنها معلوم است و به وسيله قدرت هاي استکباري پشتيباني مي شوند سعي مي کنند اين نام تاريخي را عوض کنند ولي مطمئنم که اين جا نمي افتد و هيچ ايراني حاضر نيست به اين سادگي امري را که با هويت او ارتباط پيدا کرده است از دست دهد. ديگر اينکه ميزبان همايش خليج فارس سيدمحمدکاظم موسوي بجنوردي رئيس مرکز دايره المعارف بزرگ اسلامي در اين گردهمايي به سخنراني پرداخت و در ابتداي اظهارات خود از طرح تدوين دانشنامه «ايران، خليج فارس مردم ايران» خبر داد و در دفاع از نام خليج فارس تصريح کرد؛ پيوند عاطفي و احساسي ما با خليج فارس ناگسستني است و خليج فارس شش هاي تنفسي ما ايرانيان است و دستيابي به توسعه بدون خليج فارس امکان ندارد. به گفته رئيس مرکز دايره المعارف بزرگ اسلامي وقتي نام خليج فارس به ميان مي آيد ديگر هيچ خط و خطوطي را نمي پذيرد و در اينجاست که تمامي ايراني ها يکي مي شوند يا يکصدا سخن مي گويند. او سپس به جزييات طرح تدوين دانشنامه پرداخت و در اين باره توضيح داد. موسوي بجنوردي افزود؛ يک ايران مقتدر مي تواند امنيت خليج فارس را حفظ کند و نه بيگانگان، از اين رو همسايگان جنوبي ما بدانند ما خواهان همکاري اقتصادي و فرهنگي هستيم و آنها در دامن ما عزيز هستند و بدانند که منافع آنها در وجود يک ايران مقتدر است؛ چرا که ما منافعي مشترک داريم. رئيس مرکز دايره المعارف بزرگ اسلامي تصريح کرد؛ اين مرکز به مساله خليج فارس اهميت مي دهد و به همين دليل در اين خصوص دانشنامه يي را مي خواهد تدوين کند. موسوي بجنوردي در پايان از برگزاري همايشي در آبان ماه سال جاري با عنوان «ذوالقرنين؛ کوروش کبير» خبر داد. اما از ديگر سخنرانان همايش روز گذشته علي اکبر ولايتي مشاور بين الملل مقام رهبري بود. از آنجا که ايران قصد دارد مسابقات ورزشي کشورهاي اسلامي را برگزار کند و برخي کشورهاي عربي در اقدامي توهين آميز اعلام کرده اند به شرطي در اين مسابقات شرکت خواهند کرد که نام خليج فارس در بروشورها و مدال ها در اين مسابقات حذف شود اين اقدام کشورهاي عربي سوال مشترک خبرنگاران از ولايتي در حاشيه همايش فوق بود که البته وي پاسخ به عمل گستاخانه اعراب را به مسوولان دولت واگذار کرد. مشاور بين الملل مقام رهبري سپس به عقايد شخصي خود در اين باره پرداخت و گفت؛ نظر شخصي من به عنوان يک ايراني اين است که اهميت خليج فارس و نام آن آنقدر مهم است ولو آنکه برخي از کشورها در آن شرکت نکردند. ما بايد بر موضع برحق خود بايستيم و بر نام خليج فارس تاکيد کنيم. اين همان کاري است که ملت ها و دولت هاي مختلف ايران از ابتداي انقلاب تاکنون بر آن ايستاده اند. ولايتي افزود؛ به خاطر اين نوع مسائل و برخي از شبهه افکني ها و بدخواهي ها ما از اصول خود که به حيات سياسي و هويت ملي مان بستگي دارد، برنمي گرديم. ولايتي با اشاره به اينکه براي اولين بار داريوش هخامنشي از واژه خليج فارس تحت اين عبارت که «اين دريايي است که از پارس (سرزمين) مي رود» از آن استفاده کرده است، افزود؛ همچنين در منابع يوناني و مصري از اين واژه به کرات استفاده شده است. در اين ميان نام خليج فارس در کتاب جغرافياي بطلميوس آورده شده است که مبناي لغوي در بسياري از آثار اين انديشمند است. ولايتي در پايان به اسناد و مدارکي که نام خليج فارس ثبت شده است، اشاره و تصريح کرد؛ در مدارکي در سازمان ملل نام خليج فارس به صراحت بيان شده است و جاي هيچ شبهه و شکي را باقي نمي گذارد؛ از جمله در سند پنج مارس 1971، سند آگوست 1994، سند 61 نشست 23 سازمان ملل در وين در 2006 و... که در آنها به لحاظ حقوقي و قانوني بر عنوان خليج فارس تاکيد و از آن استفاده شده است. در ادامه همايش خليج فارس و در بخش دوم اين نشست رحيم صفوي دستيار و مشاور مقام رهبري به بحث امنيت خليج فارس پرداخت و در اين باره اعلام کرد؛ ايران تضمين کننده ثبات و صلح در منطقه است. فرمانده سابق سپاه پاسداران افزود؛ قدرت هاي فرامنطقه يي بدون در نظر گرفتن ملاحظات ايران نمي توانند امنيت را با زور در منطقه برقرار کنند بلکه امنيت منطقه با مشارکت ايران و کشورهاي خليج فارس و بدون حضور نيروهاي اشغالگر خارجي تضمين خواهد شد. به گفته صفوي منطقه خليج فارس قلب اعتقادي جهان اسلام يعني مکه و مدينه را در خود جاي داده و نيز قلب سياسي جهان اسلام يعني ايران در اين منطقه است. او با اشاره به اينکه اين اعتقاد که عدم ثبات سياسي در برخي کشورهاي منطقه و بازار مصرف کالا در اين منطقه از ديگر دلايل اهميت اين منطقه است، افزود؛ اطراف خليج فارس بيش از 130 ميليون جمعيت ساکن است که کالاي زيادي را از خارج وارد مي کنند و از پرفروش ترين و پرخريدار ترين کالاها در اين منطقه سلاح است و فروش اين سلاح ها از جانب امريکا، روسيه، کشورهاي اروپايي و... در اين چارچوب قرار دارد. او با اشاره به اينکه ايران طولاني ترين سواحل خليج فارس را در اختيار دارد و اين تسلط ما را بر خليج فارس و تنگه هرمز مي رساند، در پايان ابراز اميدواري کرد؛ قدرت هاي فرامنطقه يي که سال ها به اين منطقه چشم دوختند اين را کاملاً درک کنند که ايران تضمين کننده ثبات و صلح در منطقه است. در ادامه همايش خليج فارس سيدمحمدصادق خرازي سفير پيشين ايران در فرانسه نيز در دفاع از خليج فارس و حق مالکيت ايران بر اين آبراه تاکيد کرد؛ دفاع از خليج فارس يک اهتمام غيرتمندانه براي هوشياري عمومي است. خرازي در اين باره گفت؛ دفاع از خليج فارس و تعصب نسبت به تاريخ و هويت تاريخي آن نه ريشه در ناسيوناليسم دارد و نه حاصل تبليغات عوام فريبانه حکومت هاست بلکه اهتمامي غيرتمندانه است تا هوشياري عمومي بيفزايد. در همين حال محتشمي پور عضو مجمع روحانيون مبارز زياده خواهي هاي کشورهاي عرب حاشيه خليج فارس در استفاده از نام مجعول خليج (ع-ر-ب-ي) را محکوم و تاکيد کرد؛ ملت ايران هيچ گاه اشخاصي را که در اين زمينه تواضع به خرج دهند، نخواهند بخشيد. او از مسوولان کشور در رده هاي مختلف خواست در برابر اين زياده خواهي هاي کشورهاي عربي مقاومت کنند .اعتماد
خليج فارس نه پسوندی دارد و نه اطلاقی ديگر
اگر درياي مازندران ما كه امروز آن را خزر مينامند آبراهي بسته براي ارتباط با صفحات شمالي مرزهاي تاريخي بود، خليجفارس دروازهاي دريايي براي گسترش حضور فرهنگي، تجاري و حتي سياسي ايران از يكسو به آفريقا و از ديگر سو تا آسياي جنوبشرقي به شمار ميآمد. بيسبب نبود كه دريانوردان ايراني چند قرن پيش از آنكه اروپاييان به عصر اكتشافات دريايي قدم نهند، بادبان بركشيده و از زنگبار و يمن تا صيام و جاوه را درنورديده بودند. روايت دوران كمك به اعاده حاكميت ملوك يمن در عهد ساساني يا گسترش اسلام به جزاير جنوب شرق آسيا و ديگر خاطرات بازمانده از اين تاريخ كهن شاهدي بر صدق اين سخن و تاييدي است بر ضرورت توجه فراگير جامعه علمي كشور به بازشناسي هويت، تاريخ، جغرافيا، اقتصاد و سياست خليجفارس. بيمناسبت نيست اگر بگوييم وقتي خبري از مشكلات آبزيان اين پهنه دريا به ساحل زدن دلفينها را ميشنويم متاثر شده و درمييابيم كه محيط زيست اين جانداران در معرض تهديد است. پس اگر نيك بينديشيم ضروري است نخست مسووليت خود را نسبت به آنچه كه خليجفارس را تهديد ميكند، دريافته و در مسير اهتمام به ايفاي نقش منطقهاي و تاريخي خود عمل كنيم. اگر بخواهم مثالي را در اين زمينه برگزينم بايد از خود پرسش كنم كه وقتي دلفينهاي خليجفارس براي هُشياري ما نسبت به محيط زيست دريايي خود را به ساحل زده و خود از خويش مردن را برميگزيند، ما در برابر تهديد نسبت به هويت تاريخي و ملي خود در برابر خليجفارس چه سياقي را بايد انتخاب كنيم؟ دفاع از خليجفارس و تعصب نسبت به تاريخ و هويت تاريخي آن نه ريشه در ناسيوناليسم دارد و نه حاصل تبليغات عوامفريبانانه حكومتهاست بلكه اهتمامي غيرتمندانه است تا به هشياري عمومي بيفزايد. در چنين فضايي رقباي ما كوشيدند، سرمايه گذاشتند و بهره بردند. الفاظ و عبارات برساخته و هويت جعلي را سامان دادند و ما نيز گاه به ضرورت شتابزدگي در تصميمات فردي در زير تابلوي تحريف شده آنها از خليجفارس به عنوان نماينده عظمت ايراني مسلمان جاي خوش كرديم و نابخردانه خرسند از آن بوديم كه ميتوانيم با عباراتي چون «اسلامي» و «دوستي» فصل مشتركي را پيدا كنيم و بحرانهاي حاصل از كمكاري علمي ـ پژوهشي خود را كاهش دهيم. غافل از آنكه خليجفارس نه پسوندي دارد و نه اطلاقي ديگر غير از دو واژه ساده؛ «خليجفارس.» اعتماد ملی
*چكيدهاي
از سخنراني در نشست خليج فارس
نام عين وجود است
روي صحبتم با آنهايي است كه معتقدند «نام» اهميتي ندارد و اين درست عين اشتباه
است. همين نگاه بيتفاوت ناشي از ندانستن است كه داراييهاي ما را به مصادره
اين و آن در ميآورد. اما اصل و اساس اينجاست كه نام، عين وجود است. نام و وجود
يكي هستند. نام همان تكيهگاهي است كه حس ما را نسبت به اشيا، آدمها و هر چيزي
كه در اطرافمان وجود دارد، برميانگيزد. آواي نامهاست كه آگاهي از وجود را به
ما ميبخشد؛ و همين جاست كه بايد
«خليجفارس»
را با همان نام واقعي و كهناش بخوانيم، زيرا مساله تنها نام تكهاي آب نيست،
هويت است، مالكيت است. مالكيت هم از اين نام سرچشمه ميگيرد، تامين اقتصادي،
جغرافيايي و حتي موقعيت استراتژيك ما هم بسته به اين نام دارد.اگر «خليجفارس»
نبود، شايد ديگر موقعيتما با همين كشورهاي كوچك دور و اطرافمان كه شبوروز به
فكر مصادره هويت ايراني هستند، تفاوتي نداشت. خليجفارس، براي ما تنها وجهه
سياسي و جغرافيايي ندارد، بلكه وجهه فرهنگي خليجفارس كه هويت فرهنگي ايران را
ميسازد. در واقع هر چه از وزن سياسي و جغرافيايي ايران حرف ميزنيم، ريشه در
همين هويت فرهنگي دارد، همينهاست كه وجهه تمايز ما و ديگران شده
است.بااينحال جنجال خليجفارس، اولين تكهاي از هويت ايران نيست كه ميخواهند
به تاراج ببرند، يادتان هست سروصدايي كه نام «مولانا» همين چندسال پيش
راهانداخت، تركها سال بينالمللي مولانا را اعلام كردند، بانوي اول تركيه
مثنوي را به همسر جرج بوش هديه داد و «مولانا» را شاعري ترك معرفي كرد، يا همين
چندوقت پيش كه نوروز و هفتسين در يونسكو به نام ديگري ثبت شد.انگار مليت
خودمان را رها كردهايم، و اين خود به تنهايي زنگ خطري است و درد كوچكي نيست.
عدم مليت همينهاست و نبايد در دامش بيفتيم و تنها راه نجات براي اينكه از غير
ملي بودن فاصله بگيريم، انگيزش هميت ملي است، آن هم در تمام نهادها و قشرهاي
اين جامعه تشيع ايراني عين مليگرايي است و هيچ نبايد اين نكته را دست كم گرفت.
هويت ايراني را نميتوان ارزان فروخت و نبايد گذاشت كه نام
«عربي»
به همين سادگي بر نام آبهاي ايراني سايه بيندازد. افزون براين از هويت فرهنگي
و ملي كه بگذريم، اين «خليج فارس» است كه ما را به آبهاي بينالمللي وصل
ميكند و اگر همين «خليجفارس» نباشد در موقعيت جغرافيايي ديگر جز مشتي آبهاي
ساحلي چيزي برايمان باقي نميماند. آنوقت است كه ديگر همين چند جزيره كوچكي را
كه در اين سالها با چنگو دندان در آبهاي جنوب نگه داشتهايم را بايد دو دستي
به شيخهاي عرب دستنشانده تقديم كنيم، آن هم در روزگاري كه هنوز مردماني كه
شيخها بر آنها حكمراني ميكنند، در جستوجوي ريشههاي ايراني خود هستند و خود
را ايراني ميدانند. تركها تمام تلاش خود را به كار بستهاند كه «مولانا» را
ترك كنند، آن هم در شرايطي كه مولانا جلالالدين حتي يك خط هم شعر تركي ندارد،
اين طرف هم يكي مدعي تغيير نام «خليجفارس» است، باقي كشورهاي كوچك و تازه
پاگرفته هم چشم به بوعلي سينا، خط نستعليق، نوروز و... دوختهاند. بايد فكري
كرد، گامي برداشت و چارهاي انديشيد، اين وسط هم نبايد تنها منتظر ماند تا از
راه ديپلماسي و مذاكرات سياسي كار را پيش برد، هركسي با هر تواني بايد گامي
بردارد، سالهاست كه ميخواهم فيلمي با موضوع زندگي
«مولانا»
بسازم، اما هر بار بهانهاي ميتراشند، از بخش خصوصي هم كه انتظاري نيست، آنها
گير «چارچنگولي» ساختن هستند اما همت بلندي ميخواهد كه اين هويت فرهنگي را با
سينما و هنر ايراني آميخت، «خليجفارس» را بايد در بخشي از تاريخ هنر ثبت كرد
تا همچنان بتوان سالهاي سال هويت مردمي كه
«خليجفارس»
بخشي از وجودشان است را حفظ كرد.
اعتماد ملی
*
كارگردان سينما و مستندساز
خليج هميشه فارس ايران
سيروس غفاريان
دهم ارديبهشت به عنوان روز ملي خليج فارس نامگذاري شده است. اين نامگذاري به
شکلي نمادين يادآور اين واقعيت است که خليج فارس بخشي از هويت ملي و تاريخ کشور
ماست.
خليج فارس از شاهراه هاي مهم دريايي است که واسطه ارتباط آن با درياها و
اقيانوس ها از طريق تنگه هرمز است که اين تنگه در حکم گلوگاه جهان صنعتي است
زيرا طبق آمارهاي موجود در زمينه صادرات نفت و انرژي نزديک به 75 درصد انرژي
مصرفي جهان از ژاپن در شرق دور گرفته تا انگلستان و فرانسه در غرب اروپا و
ايالات متحده امريکا در آن سوي اقيانوس ها از شاهرگ حياتي تنگه هرمز عبور مي
کند. از اين جهت متخصصان ژئوپولتيک جهان منطقه خليج فارس را يک «هارتلند»
(منطقه حياتي) براي جهان دانسته اند. خليج فارس و درياي عمان از نظر زمين شناسي
دنباله شيب فلات ايران است. کشور ايران بيشترين ساحل را در کنار خليج فارس و
درياي عمان دارد به طوري که از بندر خرمشهر تا بندرعباس در کنار تنگه هرمز 1100
کيلومتر و از ساحل شمالي تنگه هرمز تا مرز پاکستان در خليج گواتر 700 کيلومتر و
مجموعاً در اين بزرگراه دريايي
1800
کيلومتر ساحل دارد. طبق کليه کنوانسيون هاي بين المللي دريايي و حتي عرف بين
المللي اين خليج بايد به نام پارس (فارس) ناميده شود، زيرا بيشترين ساحل در بخش
شمالي آن متعلق به جمهوري اسلامي ايران است. ما فرض را بر آن گرفتيم که مستندات
تاريخي اصلاً نداشتيم و لذا به عرف بين المللي استناد کرديم در صورتي که در
تمام تاريخ هايي که از دورترين زمان تاکنون نوشته اند، نام اين منطقه دريايي را
«خليج فارس» ضبط کرده اند. ابتدا چندين خليج را که در جهان مطابق عرف بين
المللي نامگذاري کرده اند از نظر مي گذرانيم. از استراليا آغاز مي کنيم تا
ايالات متحده امريکا. در جنوب استراليا، خليجي وجود دارد به نام «خليج بزرگ
استراليا» چون کشور استراليا بيشترين ساحل را در کنار آن دارد. در ساحل منطقه
تونکن در شامل ويتنام
«خليج
تونکن» در نقشه به چشم مي خورد، چون بيشترين ساحل آن متعلق به منطقه تونکن است.
کمي آن طرف تر به سمت مغرب مي بينيم که بين مالزي و تايلند خليجي به نام
«تايلند» وجود دارد زيرا بيشترين ساحل اين خليج متعلق به کشور تايلند است و با
آنکه در جنوب آن منطقه مالايا قرار دارد، آن را خليج مالايا نامگذاري نکرده
اند. در جنوب آسيا در ساحل شرقي هند خليج بنگال وجود دارد چون بيشترين ساحل اين
خليج در ساحل بنگلادش و بنگال غربي است و با آنکه در شرق اين خليج، کشور
ميانمار (برمه) ساحل نسبتاً وسيعي دارد، خليج بنگال را به نام خليج برمه
نامگذاري نکرده اند. به درياي مديترانه مي رسيم. در جنوب ترکيه در ساحل
مديترانه، خليج آنتاليا وجود دارد زيرا بيشترين ساحل آن در ساحل آنتاليا قرار
دارد. در مشرق اقيانوس اطلس و بين سواحل اسپانيا و فرانسه چون خليج گاسکني
بيشترين ساحل را در منطقه گاسکني دارد به اين نام خوانده مي شود. در اروپاي
شمالي در ساحل درياي بالتيک، خليج ريگا را مشاهده مي کنيم که چون بيشترين ساحل
اين خليج متعلق به بندر
«ريگا»
متعلق به کشور لاتويا است، اين خليج را «ريگا» مي نامند و با آنکه در ساحل
شمالي آن کشور استوني ساحل زيادي در کنار اين خليج دارد به نام استوني نخوانده
اند. در جنوب فنلاند بين دو کشور استوني و فنلاند، خليج فنلاند ديده مي شود چون
حداکثر ساحل آن متعلق به کشور فنلاند است. در نيم کره غربي در کنار کشور پاناما
«خليج پاناما» قرار دارد چون بيشترين ساحل آن متعلق به پاناما است نه
کاستاريکا. در شمال اين منطقه بزرگ ترين خليج به نام خليج مکزيک ناميده شده است
چون حداکثر ساحل آن به مکزيک تعلق داشته است. از اين نوع شواهد که مورد قبول
کنوانسيون هاي بين المللي است در حقوق دريايي کشورها مراعات شده و ما مي خواهيم
به اين نتيجه برسيم که اگر ايراني ها سابقه هفت هزار ساله بحر پيمايي و سکونت
در شمال و جنوب خليج فارس نداشتند ما با توجه به مستندات بين المللي مي
توانستيم استناد کنيم اين خليج به جز نام پارس (فارس) نمي تواند نام ديگري
داشته باشد و اگر مورخان و جغرافيدانان آن را درياي پارس خوانده اند آن بوده که
سرزمين پارس بيشترين ساحل اين خليج را داشته است.
مستندات تاريخي براي نام خليج فارس
آثار به دست آمده در ساحل درياي عمان و خليج فارس در جيرفت و ريشهر نزديک بوشهر
و بند سيراف (طاهري) و آب انبارهاي چند هزار ساله جزيره کيش نمايانگر وجود تمدن
ديرپاي ايران در خليج فارس و درياي مزون (عمان) است.
در کتيبه يي که از داريوش اول هخامنشي در تنگه سوئز به دست آمده، اين عبارت به
چشم مي خورد «درايه، تيه، هجا، پارسا و آي تي» يعني دريايي که از پارس سر مي
گيرد که منظور خليج فارس است زيرا داريوش مي خواست خليج فارس را به کانال سوئز
متصل کند.
فلاويوس آريانوس؛
مورخ و جغرافيدان يوناني قرن دوم ميلادي اين راه دريايي را «پرسيکون کايتاس»
نوشته که به معني خليج فارس است.
بطلميوس؛
جغرافيدان و منجم قرن دوم ميلادي از اين دريا به لاتين «سينوس پرسيکوس» ياد
کرده که به معني خليج فارس است.
مورخان و جغرافيدانان رم باستان از آن به عنوان «آکواريوم پرسيکو» به معني
گودال فارس ياد کرده اند.
مورخان و جغرافيدانان اسلامي اعم از فارس و عرب از آن به عنوان درياي فارس
(الخليج الفارسي) ياد کرده اند.
ابن فقيه همداني؛
جغرافيدان قرن سوم هجري آن را «درياي پارس» ناميده است.
ابن رسته؛
در کتاب تقويم البلدان که در قرن سوم تاليف کرده، اين خليج را «خليج پارس » مي
نامد.
ابن خردادبه؛
جغرافيدان خراساني قرن سوم، خليج فارس را «درياي پارس» نامگذاري مي کند.
بزرگ بن شهريار رامهرمزي؛
دريانورد قرن چهارم هجري اين راه آبي را «درياي پارس» مي نامد.
ابوالحسن مسعودي؛
مورخ قرن چهارم دنباله درياي هند را که به ايران ختم مي شود، درياي پارس مي
گويد.
مقدسي شامي؛
مورخ و جغرافيدان قرن چهارم آن را «بحر پارس» مي نامد.
ابوريحان بيروني؛
دانشمند ايراني قرن پنجم به دو واژه خليج فارس و درياي پارس از آن ياد مي کند.
ابن بلخي؛
در کتاب فارسنامه از بحر فارس ياد مي کند.
شرف الزمان طاهرمروزي؛
دانشمند قرن ششم در کتاب طبايع الحيوان اين دريا را «الخليج الفارسي» مي نامد.
شريف ادريسي مراکشي؛
جغرافيدان و منجم آن را «بحر فارس» ناميده است.
ياقوت حموي؛
اين خليج را تحت عنوان «درياي پارس» مي نامد.
زکرياي قزويني؛
از خليج فارس به عنوان «درياي پارس» نام مي برد.
ابوالفدا اهل سوريه؛
در قرن هشتم هجري در تقويم البلدان به «درياي پارس» اشاره دارد.
شمس الدين دمشقي؛
جغرافيدان قرن هشتم، اين دريا را به تکرار بحرالفارسي (الخليج الفارسي) مي نامد.
مصطفي کاتب چلبي اهل قسطنطنيه؛
او معني سينوس پرسيقوس را خليج فارس مي داند.
در «دايره المعارف البستاني»، چاپ بيروت، جلد اول، چاپ 1883، در موضوع
«خليج»
از خليج فارس تحت عنوان «الخليج العجمي» ياد شده که منظور همان خليج فارس است و
در همين دايره المعارف در بيان الخليج العربي منظور بحر احمر (درياي سرخ) است.
در کليه فرهنگ ها و دايره المعارف هاي چاپ بيروت و قاهره تحت عنوان «المسوعه
العربيه» که تا 1955 به چاپ رسيده در نقشه هاي جغرافيايي از خليج واقع در جنوب
ايران تحت عنوان «الخليج الفارسي» ياد شده است. کليه زمامداران عرب که حتي تا
1960 ميلادي به مدرسه رفته اند، در درس جغرافياي خويش در نقشه ها، الخليج
الفارسي همواره قيد شده است و با آن آشنا شده اند. در زماني که ژنرال طه
الهاشمي در 1936 رياست ستاد ارتش عراق را برعهده داشت، در نقشه هاي جغرافيايي
نظامي همواره نام خليج فارس بر اين خليج، هميشه پارسي، بوده است و حتي کساني
مانند ژنرال قاسم در عراق و جمال عبدالناصر در مصر، در دانشکده هاي نظامي که
درس خوانده اند، با نام خليج فارس آشنا بوده اند. آنها نمي دانستند که در دوره
زمامداري شان بر عراق و مصر براي تحريک ناسيوناليسم عربي موضوع عربيت خليج فارس
را مطرح خواهند کرد. در ابتداي حکومت جمال عبدالناصر در مصر، دکتر صلاح العقاد
در کتاب
«الاستعمار
في خليج الفارسي» که مقدمه آن را «احمد عزت عبدالکريم» استاد دانشگاه عين شمس
قاهره نوشته است در همه جا از «الخليج الفارسي» ياد کرده است. وقتي نوشته ايم
در 1936 در عراق در همه نقشه هاي جغرافيايي «الخليج الفارسي» آمده است مي توان
نتيجه گرفت که ژنرال قاسم در زماني که در دانشکده نظامي بغداد درس مي خوانده در
جغرافياي نظامي که مورد مطالعه قرار داده با نام خليج فارس آشنا شده است. چون
در کتاب «الدليل العراقي» که سالنامه رسمي و دولتي عراق در 1936 بود، از درياي
جنوب ايران به عنوان
«الخليج
الفارسي» ياد کرده اند. نويسنده به اين دليل دو کشور عراق و مصر را براي نمونه
انتخاب کرده ام که در آن وقت اين دو کشور در زمره کشورهاي مستقل عربي بوده اند
و اصولاً کشورهاي مستقل عرب انگشت شمار بودند و سرزمين هاي جنوبي خليج فارس تحت
الحمايه انگليس بودند. دکتر محمد نوفل مصري استاد دانشگاه قاهره در 1952 در
کتابي درباره خليج فارس در همه جا هنگامي که از اين منطقه جغرافيايي سخن مي
گويد از آن به عنوان «الخليج الفارسي» ياد مي کند و حتي شيخ نشين هاي عربي
جنوبي خليج فارس را نيمه عرب و نيمه ايراني قلمداد مي کند. دکتر محمد نوفل بدون
دليل درباره شيخ نشين هاي جنوبي اين گونه رقم نمي زند، زيرا تا قبل از 300 سال
پيش حاکم يا امير مستقلي از نژاد عرب در اين منطقه وجود نداشته است و تمام
شيوخي که به اين منطقه آمده اند از بقاياي اعراب عتوبي بوده اند که در نتيجه
هجوم امپراتوري عثماني به نجد و حجاز از پيش سپاه عثماني گريخته و براي امرار
معاش به سواحل جنوبي خليج فارس آمده اند که با صيد ماهي و غواصي و صيد مرواريد
بتوانند به راحتي زندگي کنند. اين شيوخ اميرنشين هاي کوچکي را در
38
سال پيش تشکيل داده و قدمتي ندارند چون قبل از 300 سال پيش و حتي بعد از آن
مهاجراني از استان فارس به ويژه از شيراز جهت تجارت به آن سوي خليج فارس رفته و
اعراب مهاجر را به خدمت گرفته و به وسيله کشتي هايي که آنها يا شيوخ عمان با آن
دريانوردي مي کرده اند، به ساحل آفريقا به ويژه زنگبار رفته که در حال حاضر
آثاري از تمدن و فرهنگ شيرازي ها در تانگانيکا و زنگبار وجود دارد و هنگام
استقلال زنگبار حزب مطرحي مانند آفروشيرازي از همه معروف تر بود. حتي کشوري
مانند عمان که سابقه بيشتري دارد، روابط نزديکي با ايرانيان داشته و در دوره
اردشير بابکان يک ايراني به نام «مهرک نوش زادان» بر کرانه هاي جنوبي خليج فارس
از مسقط تا مزون (عمان) حاکميت داشته است. مسعودي در کتاب «مروج الذهب» مي
نويسد ايرانيان براي ساختن کشتي عده يي از قبايل «ازد» از اعراب يمن را به عمان
کوچ دادند تا در زمينه کشتي سازي به ايرانيان کمک کنند. بعد از ظهور اسلام در
زمان عضدالدوله، وسعت مملکت او تا سواحل جنوبي خليج فارس گسترش يافت. در دوره
سلجوقيان، سلاجقه کرمان به عنوان مرزدار به منطقه صïحار
در عمان رفتند و آنها بودند که دريانوردي ايرانيان را از صحار به ساحل شرق
آفريقا رونق دادند. همه جغرافيدانان و مورخان عرب و ايراني مي نويسند که در
«صحار»،
فارسي ها اکثريت دارند و زبان رايج فارسي است. اتابکان فارس که در قرن هفتم
هجري در شيراز حکومت مي کردند، يکي از امراي آنها به نام «اتابک ابوبکربن سعد»
به سواحل جنوبي خليج فارس لشگر کشيد و آنجا را مطيع خود ساخت به طوري که وقتي
به نام او سکه زدند، او را «سلطان بر و البحر» لقب دادند. در دوره حمله افغان
ها و مرگ نادر مهاجرت قبيله هاي عرب به عمان و سواحل جنوبي خليج فارس شدت گرفت
به طوري که در زمان شاهرخ افشار (1162 هـ)
(1749
م) سلطان احمدبن سعيد معروف به احمد ابوسعيدي، جد پادشاه کنوني عمان که در
زنگبار بود به پادشاهي مسقط و عمان رسيد.
نظريات منابع عربي تا نظريه سازمان ملل متحد درباره خليج فارس
در کتاب فرهنگ خاورميانه و کتاب هاي معتبر ديگر همچون سمينارهاي خليج فارس در اين باره مي نويسند؛ علي حميدان از نويسندگان معروف عرب در کتاب «سلاطين طلاي سياه» چاپ پاريس همه جا از خيلج فارس نام برده. روزنامه تايمز در شماره 16 دسامبر 1968 اظهار اميدواري مي کند که ديگر نويسندگان عرب نيز از وي پيروي کنند و از سعي بيهوده در تغيير نام خليج فارس خودداري کنند. فرهنگ المنجد در چاپ هاي قبل از سال 1966 همه جا از نام خليج فارس استفاده مي کند.
فليپ حتي در تاريخ عرب چاپ بيروت 1969 از اين خليج با نام خليج فارس ياد کرده
است. مجله «الدنيا» چاپ قاهره در 1939 تحت عنوان «خريطه ايران الحديثه» (نقشه
جديد ايران) از اين خليج به عنوان خليج فارس ياد مي کند.
در 1956 شرکت نفتي عربي - امريکايي (آرامکو) نقشه يي براي دولت سعودي ترسيم
کرده که در آن به انگليسي (پرشين گلف) که به معني خليج فارس است به کار برده
است. دبيرخانه سازمان ملل متحد طي يادداشت 5 مارس 1971 و 23 فوريه 1971 طي
اعلاميه يي تصريح کرد؛ «عرف جاري در دبيرخانه سازمان ملل متحد بر اين است که در
سندها و نقشه هاي جغرافيايي منطقه آبي بين ايران از سمت شمال به تعدادي از
اميرنشين هاي عربي از سوي جنوب به نام
خليج فارس ناميده شود.
در 10 آگوست 1984 دبيرخانه سازمان ملل متحد اعلام کرد دبيرخانه مايل به تکرار و
تاييد اين موضوع است که رويه معمول اين بوده که در سندها و انتشارات دبيرخانه
از نام «خليج فارس» استفاده شود. به اين ترتيب دبيرخانه اين کاربرد را از
ديرباز معمول و رعايت کرده و چون لازم است که در سندهاي سازمان ملل در اشاره به
موضوعات جغرافيايي نوعي هماهنگي و يکنواختي وجود داشته باشد، از اين رو معتقد
است بايد نام «خليج فارس» در سندها و نقشه هايش به کار برده و به اين ترتيب از
مقبول ترين کاربرد تاريخي آن استفاده شود. لازم به يادآوري است که جغرافيدانان
يونان فقط به درياي سرخ «سينوس آرا بيکوس» (خليج عربي) مي گفتند زيرا قبل از
حفر کانال سوئز درياي سرخ به صورت يک خليج بوده و در واقع پيشرفت آب در خشکي
بين آسيا و آفريقا بوده است.
منابع:
1-
دايره المعارف هاي بريتانيکا، امريکانا، لاروس
2-
الاتنبيه و الاشراف، ابوالحسن مسعودي، ترجمه ابوالقاسم پاينده، شرکت انتشارات
علمي- فرهنگي، تهران 1365
3-
الاغاني نوشته ابوالفرج اصفهاني، ترجمه محمدحسيني مشايخ فريدني، انتشارات بنياد
فرهنگ ايران، تهران 1358
4-
البلدان نوشته ابن واضح يعقوبي، ترجمه محمدآيتي، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران
1343
5-
تاريخ طبري نوشته محمدبن جريرطبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، جلد دوم. چاپ اول
بنياد فرهنگ ايران و انتشارات اساطير، تهران 1352
6-
نزهه القلوب نوشته حمدالله مستوفي به اهتمام لسترنج، تهران، دنياي کتاب، 1362
7-
احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم، نوشته مقدسي، ترجمه منزوي، شرکت مولفان و
مترجمان ايران، تهران 1361
8-
جغرافياي تاريخي کشورهاي اسلامي، نوشته دکتر حسين قرچانلو، انتشارات سمت تهران،
1380
9-
فرهنگ تاريخي و سياسي ايران و خاورميانه نوشته غلامرضا علي بابايي، انتشارات
رسا، تهران 1374
10-
جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي نوشته گامي لسترنج، ترجمه محمود عرفان،
انتشارت علمي - فرهنگي، تهران 1364
11-
خليج فارس، کشورها و مرزها، پيروز مجتهدزاده، انتشارات عطايي، تهران 1386
12-
آثار شهرهاي باستاني سواحل و جزاير خليج فارس و درياي عمان نوشته احمد اقتداري
از انتشارات آثار ملي، تهران 1335
13-
روزنامه هاي کيهان و اطلاعات يازدهم آذر 1350 درباره دفاعيات نماينده ايران در
سازمان ملل متحد در برابر شکايات بعضي از کشورهاي عرب از ايران به شوراي امنيت
14-
کليه کتاب هاي سمينارهاي خليج فارس در سال هاي مختلف
خليج فارس؛ دريای ايرانيان
مسعودي نيز خليج عمان را به صراحت جزو درياي پارس آورده است. قطع نظر از اين
منابع، كهنترين نقشههاي موجود اعم از آنچه در آثار جغرافيدانان مسلمان آمده
يا جغرافيدانان يوناني و اسكندراني تهيه كردهاند، نام درياي پارس علاوه بر
خليج فارس بر پهنه بزرگي از درياي عمان يا همه آن اطلاق شده است.
دلايل فرهنگي و اجتماعي و قومشناسي و زبانشناسي متعدد ديگر در سواحل دوطرفه
درياي پارس امروز كه دايره تحقيقات و تفحصات عالمانه در اين ابواب سخت پيشرفت
كرده است، همه گواه اين معني است: نهتنها هنوز هم ريشه بسياري از علائم
جغرافيايي و اسامي خاندانهاي كهن سواحل جنوبي و جزاير درياي پارس ايراني است
بلكه به لحاظ قومشناسي نيز بسياري از ساكنان جزاير و سواحل جنوبي نژاد سامي
ندارند و ريشههاي بسياري از آداب و رسوم كهن آنان را در آداب و رسوم ايراني
ميتوان جستوجو كرد. چه لااقل از سده اول قبل از ميلاد بخش بزرگي از سرزمينها
و جزاير جنوب درياي پارس در قلمرو دولت ايران بود و اين معني با استيلاي
ايرانيان بر يمن به روزگار خسرو انوشيروان كه تا گسترش اسلام به نقاط جنوبي
شبهجزيره عربي دوام داشت، به اعماق سرزمينهاي جنوبي كشيد.
در عصر خلافت كه ميان سرزمينهاي اسلامي كمتر مرزي وجود داشت، روزگاري دراز
بخشهايي از سواحل جنوبي مانند عمان و بحرين و البته غالب جزاير خليجفارس و
درياي عمان در قلمرو حكومت ايالت فارس و كرمان قرار داشت؛ و اين معني تا اواسط
عصر زنديه با فراز و نشيبهايي ادامه داشت. پس از مرگ كريمخان زند و آشفتگي
احوال دولت، نفوذ ايران بر سواحل و جزاير جنوبي خليجفارس دچار لطمات بسيار شد.
بهخصوص در عصر قاجار، استيلاي انگلستان به دنبال توسعه كمپاني هندشرقي و
سياستهاي توسعهطلبانه عثماني، بخش ديگري از اين نقاط را بهطور رسمي و
غيررسمي از ايران جدا كرد. آخرين جدايي به روزگار پهلوي دوم صورت بست كه پس از
تمهيدات و تهديدات و تشبتاتي كه شرح آن از عهده اين گفتار مختصر بيرون است،
بحرين از ميهن اصلي جدا شد
اين ملاحظات و اهميت روزافزون خليجفارس براي ايران و جهان، و به خصوص كوششهاي
ناميموني كه در سالهاي اخير براي تحريف تاريخ اين منطقه حساس به عمل آمده است،
مركز دايرهالمعارف بزرگ اسلامي را واداشت تا به طرحي كه از چند سال پيش در
محافل اهل نظر و تحقيق مطرح بود و گامهايي هم براي تحقق آن برداشته شد ولي
ناقص و ناتمام ماند، جامه عمل بپوشاند؛ و آن تدوين اثري مستند و محققانه درباره
وجوه مختلف تاريخ و جغرافيا و فرهنگ و تمدن سواحل و جزاير درياي پارس است كه
اكنون زير عنوان دانشنامه خليجفارس توسط عده معتنابهي از محققان در دست تدوين
است. ناگفته پيداست كه اين عرصه چندان وسيع است كه به گمان ما تحقيق و تاليف و
انتشار صدها اثر هم حق مطلب را ادا نخواهد كرد و دانشنامه خليجفارس بايد
همواره در معرض تكميل و توسعه مدخلها و بررسي و تحليل انواع اسناد تاريخي و
فرهنگي قرار گيرد كه به تدريج كشف و دريافته ميگردد. براي نشان دادن عمق موضوع
و اهميت چنين پژوهشهايي ـ برگزراي نشستي درباره خليجفارس بسي مفيد و كارساز
مينمود و عملا معلوم شد كه سمينار خليجفارس كه روز چهارشنبه 9 ارديبهشت ماه
در مركز دايرهالمعارف بزرگ اسلامي منعقد شد، نهتنها الهامبخش تحقيقات جديدتر
و عميقتر بود، بلكه اين اميدواري را برانگيخت كه نهادهاي فرهنگي و پژوهشي كشور
بيش از پيش به اين موضوع علاقه نشان دهند و سمينارهايي وسيعتر و پربارتر
برگزار كنند. به خصوص بحث جذاب ريشهشناسي انبوه علائم جغرافيايي سواحل و جزاير
خليجفارس كه فهرستي جامع از آن براساس كتاب بزرگ و مفيد لوديمر ـ روزنامه
خليجفارس و درياي عمان ـ ميتوان ترتيب داد، نكاتي بس مهم از پيشينه اين
سرزمينها را روشن خواهد كرد.
بررسي و تحليل اسناد وزارتهاي خارجه پرتغال و هلند و انگلستان بر گوشههاي
تاريكي از فرازونشيبي اين نقاط از سده 15 م به اين سوي پرتو خواهد افكند و نشان
خواهد داد كه در يكي، دو قرن اخير خاندانهايي كه بعدها در بعضي سواحل و جزاير
جنوبي خليجفارس دعوي استقلال كردند و به كمك ديگران، استيلا يافتند، از سوي
دولت ايران به حكومت آن نواحي رفته بودند، يا آن نواحي را سالانه از دولت ايران
به اجاره گرفته بودند.
لب مطلب آنكه استيلاي كمپاني هند شرقي و سپس دخالت مستقيم انگلستان براي حفظ
منافع خود در شبهقاره هند، مهمترين سبب جدايي بسياري از جزاير خليج فارس و
درياي عمان از ميهن اصلي، ايران بود. ميراثي كه آن نظام استعماري در اين منطقه
تا شبهقاره هند برجاي گذارد هنوز هم منشأ كشاكشهاي بسيار در سراسر اين منطقه
بزرگ است.
اعتماد ملی
56 سال پيش در چنين روزی جنازه رئيسشهربانی
دولت مصدق پيدا شد چه كسی افشارطوس را كشت؟
با اينکه آن زمان (بهار 1332)، در کلاس اول ابتدايي دبستان پهلوي در شاهرود درس ميخواندم و براي اولين بار در عمرم قرار بود چند وقت ديگر در امتحانات آخر سال شرکت كنم، کاري که تا بيش از ربع قرن بعد، بارها و بارها تکرار شد، اما از آن روزهاي پرالتهاب خاطرات زيبا و هيجانانگيزي را بهخاطر ميآورم: از مدير مقتدر و دوست داشتنيمان تا خبرهاي داغ، داغ راديو و خبرگزاري شبانهروزي کوچه و بازار که شايعات را بهسرعت برق و باد ميپراکند و به ميل خود تفسير ميکرد و شاخ وبرگ زيادي به آن ميافزود. براي من خبرهاي مهم در آن سالهاي سرنوشتساز، عبارت بودند از:
*مصدق
قرضه ملي منتشر ميکند
*شاه
در حال رفتن است
*مشمولين
غايب ميتوانند سربازي خود را بخرند(که البته اين بهترين خبر براي خانواده ما
بود، چرا که پدرم مشمول بود و فراري و به لطف اين تصميم کابينه، با پرداخت –
فکر ميکنم 100 تومان- به صندوق دولت مثل خيليهاي ديگر معاف شد.
ديگر محمد يوسف پاسبان نميتوانست او را سرکيسه کند!)
*يکروز
هم خبر اين بود: «افشار طوس را کشتند!» که البته گويا خبر بسيار مهمي بود! چرا
که بزرگترها با آب وتاب در موردش پر حرفي ميکردند. آخر، او رئيس کل پاسبانها
بود!!! اين خبر مدتها داغترين خبر روز بهشمار ميرفت، بهخصوص که هيچوقت نه
براي ما بچهها و نه براي بزرگترها اصل ماجرا روشن نشد. پرونده هم گويا ماست
مالي شد!
سرتيپ محمود خان افشار طوس پسر حسينخان شبلالسلطنه معروف به باشي برادر مادري
مهديقليخان مجدالدوله که در سال 1331 خورشيدي از طرف دکتر محمد مصدق
نخستوزير وقت بهسمت رياست کل شهرباني منصوب گرديد. او در تاريخ 2/2/1332 در
يک ماجراي اسرارآميز به فجيعترين وضع ممکن کشته شد.
معروف است که سابقه اعمال و رفتار او مخصوصا در مازندران چندان تعريفي نداشته
است.
هم آن موقع و هم بعدها حرفهاي زيادي درمورد عاملين و نحوه انجام اين جنايت
گفته شد و کسان زيادي از جمله شخص شاه، سپهبد زاهدي، دکتر بقائي،حسين خطيبي
و... متهم ميشدند که در اين ماجرا دست داشتهاند. اما شايد يکي از قابل
اعتناترين روايتها در اين باره، روايت آقاي نصراللـه خازني معاون بازرسي دفتر
نخست وزيري و مسوول حفظ امنيت و جان دکتر مصدق باشد که در مصاحبه با آقاي محمود
تربتي سنجابي مولف کتاب «کودتاسازان» مطرح شده است.
آنچه از اين مصاحبه مستفاد ميشود، اين است که در اين قتل، شاه، سرتيپ نصرالـله
زاهدي (با سپهبد فضلاللـه زاهدي متفاوت است)،سرتيپ بايندر، سرتيپ دکتر منزه،
سرگرد بلوچ قرايي و حسين خطيبي دست داشتهاند. لازم به يادآوري است که آقاي
خازني بنا به دستور دکترمصدق و ابلاغي ( آقاي نصراللـه خازني...از اين تاريخ
تحت نظر مستقيم اينجانب انجام وظيفه خواهيد کرد» که از سوي ايشان به نام آقاي
خازني صادر ميشود، براي رتق و فتق امور خانه دکتر مصدق که در حقيقت محل اصلي
نخستوزيري بود انتخاب شده( «آقاي خازني، تمام کارمملکت در منزل من انجام
ميشود. من شما را انتخاب کردم که اينجا بياييد و کارها را سروسامان بدهيد...
ضمنا حفظ جان من به عهده شماست»و ناظر و مسوول تمامي اموري بودند که در منزل
دکتر مصدق ميگذشت.
بنابراين، شهادت ايشان در مورد وقايع آن دوره از جمله قتل سرتيپ افشار طوس که
از جمله مهمترين اتفاقات آن زمان بوده است ميتواند بسيار موثق ارزيابي گردد.
ايشان تا آخرين لحظهها يعني تا صبح روز 29 مرداد 1332 و قبل از تسليم آقاي
دکترمصدق به نيروهاي کودتا، در منزل مادر آقاي دکتر معظمي در خدمت نخستوزير
بوده و تنها بعد از دستور حضرتشان «... تو حتما ميروي و سعي کن به اين زودي
گير نيفتي...»، منزل را ترک ميکنند آقاي خازني در جواب سوال «درمورد قتل افشار
طوس و شخصيت قاتلين و چگونگي حادثه چه ميدانيد؟» ميگويند:
«سرتيپ
افشار طوس در اول بهمن 1331 از طرف آقاي دکتر مصدق به رياست شهرباني انتخاب شد.
از تراژدي قتل آنچه يادم ميآيد گزارشي است مشروح از طرف اداره کل آگاهي که
توسط شخصي به نام آقاي ملک شاهي براي آقاي دکتر مصدق فرستاده شده بود. در اين
گزارش آمده بود:«چند روز قبل از حادثه، شاه، از طريق خط مستقيم تلفني که بين او
و رئيس شهرباني وجود داشت و ماموران هم آن را کنترل ميکردند، به افشار طوس
تلفن ميکند و ميگويد:«جمعي از افسران بازنشسته خواستههايي دارند و شما برويد
و ببينيد چه ميگويند و در اين مورد با سرتيپ نصراللـه زاهدي صحبت کنيد».سرتيپ
نصراللـه زاهدي دوست و هم شاگردي دوران دبيرستان و دانشکده افسري افشارطوس بود.
آنها با يکديگر رفيق و صميمي بودند و دوستي آنها به قدري بود که افشار طوس به
فکرش خطور نميکرد که توطئهاي در کار باشد، خاصه از سوي صميميترين دوستش. به
همين جهت هم اسلحه همراه خود نداشت. نصراللـه زاهدي آدرس منزل حسين خطيبي را که
کارمند راهآهن بود و در خيابان خانقاه قرارداشت به وي ميدهد و او را براي شب
31 فروردين به آنجا دعوت ميکند.در شب موعود حدود ساعت 9 شب افشار طوس درخيابان
سعدي مقابل خانقاه از اتومبيلش پياده ميشود و شوفر را مرخص ميکند و پس از
پيمودن نيمي از مسافت خيابان از شاگرد مغازه خواروبار فروشي آدرس خانه حسين
خطيبي را سوال ميکند. شاگرد اظهار بياطلاعي ميکند.همين بعدا سرنخي به دست
ماموران ميدهد.به هر حال درخانه خطيبي، سرتيپ نصراللـه زاهدي، سرتيپ بايندر و
سرتيپ دکتر منزه (شاگرد پزشک احمدي، تزريقات چي زندان) و سرگرد فريدون قرايي و
خود خطيبي، دوست نزديک دکتر مظفر بقايي، اجتماع کرده بودند. در آنجا غفلتا از
قفا پتويي روي سر افشار طوس مياندازند و دکتر منزه با تزريق آمپولي افشار طوس
را بيهوش ميکند.
سپس او را در صندوق عقب اتومبيل يکي از حضار جا داده به لشکرک، به خانهاي
ميبرند و پس از شکنجه و کشيدن ناخنهايش وي را به غار تلو برده و در آنجا
فريدون قرايي افشار طوس را خفه ميکند.قرايي پس از ارتکاب قتل به قزوين فرار
کرده در خانه جعفر ورشوند از مالکان و مخالفان دکترمصدق و دوست سرتيپ تشعري
مخفي ميشود. ولي پس از تجسس، ماموران به مخفيگاه او پي ميبرند و دستگيرش
ميکنند.»
آقاي خازني سپس ميافزايد:
«اين
اصل ماجراي قتل افشار طوس بود و منظور طراحان آن ايجاد وحشت و متزلزل کردن و
بيثباتي حکومت آقاي مصدق بود. درباره شخصيت بلوچ قرايي هم بايد بگويم که او از
افسران شرور و فاسد ژاندارمري بود.»
اين هم قرائتي بود از ماجراي يکي از سياسيترين قتلهاي معاصر که با توجه به
اطلاعاتي که از ساير منابع بهدست ميآيد، به واقعيت نزديک به نظر ميرسد. شايد
براي پي بردن به کل اسرار اين قتل فجيع، هنوز زمان زيادي در پيش باشد.
در خاتمه لازم است اضافه کنم که:
بنا براسناد سيا، امکان موفقيت کودتا بدون اين قتل ناجوانمردانه غيرممکن
ميبود، بطوري که سيا از اين «تجربه» بعدها نيز استفاده کرد. نخستين قتلي که
بهدست سيا در کودتاي پينوشه عليه آلنده صورت پذيرفت، همانا قتل فجيع سرهنگ
اشنايدر رئيس شهرباني سان دياگو، پايتخت شيلي بود.
اعتماد ملی
موانع توسعهيافتگي در گفتوگو با محسن رناني
دولت براي توسعه يافتگي مردد است
در مسير توسعهيافتگي نقش و جايگاه دولت غير قابل كتمان است.هر كشوري براي توسعهيافتگي نيازمند آن است كه تكليف خود با نهاد دولت را معين كند. تجربه تاريخي نشان داده جامعهاي توانسته است به سمت توسعهيافتگي حركت كند كه در ابتداي راه حاكمان آن تصميم خود را در اين زمينه گرفتهاند. دكتر محسن رناني در پرسش و پاسخي مكتوب نظرات خود را پيرامون توسعهيافتگي و نقش دولت در آن با نگاهي به شرايط ايران بيان كرده است.
همانطور
که مستحضريد امروزه کاهش هزينههاي نظارت يکي آمال و
آرزوهاي اقتصاددانان
بوده اقتصاددانان بزرگي مانند نورث آن را کليد توسعهيافتگي
اقتصادهاي
کمتر توسعهيافته ميدانند. حال سوال آن است که به نظر شما اساسا وجود نفت
تا چه اندازه باعث افزايش هزينههاي نظارت بر عملکرد
نهادهايي مانند دولت
در کشور ما شده است؟
اجازه بدهيد تا از مفهوم خود دولت شروع کنيم.
اولا وقتي ميگوييم دولت منظورمان
State است يعني حکومت يا مجموع قواي
قانوني يک کشور که به قول ماکس وبر، يگانه نهادي است
که کاربرد انحصاري و
مشروع زور فيزيکي را در اختيار دارد. يعني دولت حتي اگر
نامشروع باشد،
کاربرد انحصاري زور فيزيکي توسط آن، مشروع است. يعني ممکن است يک دولت خاص
از نظر منشا پيدايش و روش به دستگيري قدرت، يک دولت
نامشروع باشد (مثل
دولتي که با کودتا سر کار ميآيد) اما همين دولت کودتايي
نامشروع، انحصار
مشروع کاربرد زور فيزيکي را در دست دارد. يعني اگر دولت
کودتا، دزدي را
دستگير کرد و با کاربرد زور فيزيکي او را به زندان افکند،
نميگوييم کارش
نامشروع بوده است. اکنون نهادي داريم به نام دولت که کاربرد
مشروع زور
فيزيکي را به دست آن سپردهايم، اکنون سوال اين است که اين نهاد مفهومش
چيست و چرا بايد باشد. و منظورم از مفهوم دولت،
مفهوم آن از منظر فلسفه
سياسي يا فلسفه حقوقي نيست، بلکه از منظر فلسفه اقتصادي
دولت است. خيلي
ساده، در اقتصاد، دولت مساوي است با هزينه. اما هزينهاي که
جامعه بهطور
منظم و برنامهريزي شده و قابل پيشبيني ميپردازد، تا مانع تحميل
هزينههاي نامنظم و غير قابل پيشبيني شود. مثلا
بدون دولت، جامعه
هزينهاي بابت ناامني يا هرج و مرج ميپردازد. براي جلوگيري
از اين هزينه،
جامعه ميآيد و هزينه تشکيل يک حاکميت يا دولت را تقبل ميکند و بهطور
منظم هزينههاي آن را تامين ميکند تا مانع وقوع
ناامني و هرجومرج ـ که
هزينههايشان نامنظم و غير قابل پيشبيني است ـ بشود. پس،
از نظر اقتصادي
دولت به خودي خود ارزشي ندارد. يعني ما چون دولت خوب است و
ذاتا خير است
دنبال آن نرفتهايم، بلکه چون دولت لازم است و هزينههاي زندگي اجتماعي را
کمتر ميکند دنبال تشکيل دولت رفتهايم. به زبان
اقتصاد سياسي، دولت «شر
لازم» است. يعن