|
jmiran.de
|
|
مقالات |
|---|
|
|
|
|
|---|
|
|
|
|
|---|
حق شهروندی « من» و این رنگین کمان « سبز»
فرهنگ قاسمی*
ملاحظاتی چند
همه کسانی که از دور و نزدیک در این جنبش بزرگ میهنی برای تحصیل ابتدائی ترین حق در یک جامعه مدنی یعنی آزادی انتخاب شدن و انتخاب کردن مشارکت دارند، این روزها ایمیل های گوناگونی در ارتباط با حوادث ایران و خارج از ایران دریافت می کنند بطوری که گاهی گنجایش و ظرفیت نرم افزارها را باید هر روز افزایش داد.
یکی از ایمیل هایی که دراین چند روز اخیر دریافت کردم به امضاء یک لباس شخصی بود. در این ایمیل که یک سطر بیشتر نبود، آمده بود: « من از هر چه رنگ است تنفر دارم بویژه رنگ سبز.»
پاسخ دادم منظور شما را نمی فهمم. توضیح بیشتری بدهید. جوابی دریافت داشتم: « رنگ مخملی را هم دوست ندارم و وقتی رنگ سبز را می بینم، رنگ قرمز جلوی جشمم را می گیرد.» باید از قرمز منظورش خون بوده باشد. تعجب آمیز نیست که اگر دنباله مذاکره را نگرفتم!
اما این ایمیل توجه مرا به رنگ سبزی که در تظاهرات بطور وسیع مشاهده می شود، بیش از پیش جلب کرد. روزهای نخست، این رنگ سبز غافلگیر کننده بود و آنرا به مفهوم یک نماد اعتراض اجتماعی مردم ایران علیه دیکتاتوری مذهبی می شد فهمید. اما برای نویسنده این سطور و بسیاری دیگر از همفکران من فصل مشترک مبارزه تلقی نمی شد، چرا که وقتی به مجموعه حاضر در تظاهرات و نشست ها و حضور در خیابانها و به ویژه در خارج از کشور نگاه می کردم، رنگ سبز در ذهنم یک رنگ نبود، بلکه رنگین کمانی بود که در آن از سرخ دیده می شد تا زرد و از زرد تا روشنائی آفتاب که می کوشید خودش را آنسوی ابرهای تیره و سیاه حاکم بر ایران بدرخشاند و تیرگی و سیاهی را در هم نوردد و روشنائی شفافیت را جایگزین کند. آری دیگر رنگ سبز نه در ذهنیت بلکه با مشاهدات عینی سبز نبود رنگین کمانی بود که در آن همه رنگها مشاهده می شد غیر از سیاهی.
امروز این سبز نمادینه شده، اگر بخواهد به موجودیت خود ادامه بدهد باید در عمل ترجمان تمامی رنگ ها باشد. چنانچه در ایران که زمین اصلی این مبارزه اجتماعی است چنین است. چنانچه در خارج از کشور نیز غیر از این نیست. سبز تنها، نفی رنگ های دیگر است. سبز تنها « وحدت کلمه» خمینی است. سبز تنها نفی واقعیت ها ی موجود در جامعه شهروندی است. سبز تنها و هر رنگ تنها، به تنهائی وجود ندارد. سبز تنها ترسناک است. اگر شعار غلبه بر ترس است، چنانچه می گوئیم : نترسیم، نترسیم ما همه با هم هستیم. سبز تنها نفی « من » ها ست. «من» هایی که « ما» را متشکل می کند. « ما» ئی که نیرو و ظرفیت می آورد. « ما» ئی که مدافع « من» هاست. « ما» ئی که اتحاد عمل علیه « آنها» است. آنهائی که سیاهند، آنهائی که برای حفظ سیاهی از روشنائی و خورشید در هراسند و در چاه های دهشتناک قرون وسطائی و دوران بربریت به سر می برند.
اتمسفر جنبش « سبز»
تلفن و” اوردیناتور” چندی است که از حالت دفتری ( ایستائی) به حالت کوچ پذیری ( حرکت) تبریل گردیده و یک ابزار ضروری روزمره شده است.امروز که این دو با هم آغشته شده و ظرفیت ابتکار عمل و سرعت در عمل را توانمندتر کرده اند، باید دید این پدیده نوین چه اثری در زندگی اجتماعی و فردی شهروند جهانی گذاشته است و فرد به عنوان عنصری از کل جامعه بشری این تحول را در رفتار زیستاری خود چگونه پذیرا شده است. این ابزار که در نیم قرن گذشته وسیله کار اداری و فنی بود، حالا دیگر دمکراتیزه شده یعنی در دسترس همگان قرار دارد. یکی از تأثیرات این دمکراتیزاسیون این شده که ارزش شهروند به مفهوم « من» تغییر پیدا کرده است.
او که بیشتر ما بود و خود را در احزاب و سندیکاها و انجمن ها جستجو می کرد « من» شد. « من » ی که تا آن موقع بیشتر در انحصار روشنفکر و فیلسوف بود و این « منیت»، او را در طبقه خاصی از اجتماع قرار می داد که برای همه قابل دسترسی نبود. این دمکراتیزاسیون که در بالا از آن سخن راندیم، باعث گردید تا دانستن و دانش نیز از حالت انحصاری در آمده و دمکراتیزه شود. در نتیجه فردی که در جستجو و کنکاش است قدرت تجیه و تحلیل تازه ای پیدا می کند که ارزش افزاینده دارد و تصمیم گیری های او دیگر در گرو این یا آن جلسه، فلان حزب و فلان اجتماع علمی و سیاسی نیست. به تنهائی، اما در اتمسفری اجتماعی که در تبدیل و تبادل اندیشه و دانش دائم است تصمیم می گیرد و عمل می کند. وقتی ارزش « من» افزایش پیدا می کند، وظایف « من» در ارتباط با اجتماعی که در آن زندگی می کنم نیز افزایش پیدا کرده و مسئولیت های « من» دراین روابط اجتماعی نیز دقیقتر می شود. حق « من» و آزادی « من» ارزش تازه ای پیدا می کند. اقدامات دموکراتیک و مفهوم دموکراسی روشن تر و بینش فرد نسبت به خود و جامعه در سطح دیگری قرار می گیرد. ارزش های « من» بسادگی قابل خرید و فروش نیست. « من» دیگر به یک حزب و سندیکا نمی روم. « من» همه احزاب و سندیکاها را با صرف مدتی کوتاه در نوک انگشتان خود دارم و در« وب لاگ» ها و « فیس بوک» ها، آنچه را که می خواهم به راحتی می یابم. در میان این رنگارنگی ها یک رنگ را انتخاب نمی کنم. یک رنگ به « من» رضایت نمی دهد. من در مجموعه ای از رنگ ها و ارزش ها قرار دارم. مجموعه ای که ظرفیت ها و عینیات وجودی مرا هویت می دهد و هویتی که می تواند تغییر پیدا کند. اطلاعات و دانش و دانش کرداری که به « من» دانش رفتاری و دانش زیستاری نا ایستا می دهد و هرگاه و هرکجا، هر پدیده ای در مقابل « من» قرار گیرد که بخواهد این هویت « من» را خدشه دار کند، با او در مقابله منطقی قرار می گیرم. محمل این مقابله غالباً از برهان و قدرت اثباتی « من» نشأت می گیرد. « من» در گوشه اتاق خود تنها هستم. اما، با تمام دنیا هستم. برهان « من» اگر درست باشد، من تمام دنیا را با خود دارم.خواست من اگر برحق باشد، حمایت بخش بزرگی از هم نوعان خود را با خود خواهم داشت. خواست « من» اگر روشن و ساده باشد، قدرت پذیرش آن توسط جهانیان افزایش پیدا خواهد کرد. هرچه بیشتر « من» در میان ارزش های انسانی و شهروندی خود صمیمی باشم، فهم و ادراک آن برای شهروندان جهان روشن تر خواهد بود و از حمایت آنها بیشتر بهره مند خواهم شد... و«من»، « ما» خواهیم شد. « ما» ئی که جهانی می شود و حد و مرزهای قراردادی صاحبان قدرت را در هم می ریزد.
اگر دیروز به خیابان می آمدیم تا قیام و شورش کنیم، فردا از داخل منازل قیام خواهیم کرد و حتی از داخل منازل، کاخ های قدرت های ضد دموکراتیک را بر زمین خواهیم کوبید.
بدین ترتیب است که مردم ایران در نهایت اندیویدوآلیسم حق خود « من» را بطور روشن و ساده می خواهد: «آزادی انتخابات» که این را جهانیان خوب می فهمند. چرا که آنها نیز چنین مطالبه و نیازی را داشته اند و دارند. این نیاز فردی تبدیل به نیاز عمومی می شود و جهان را فراگیر می شود. درخواستی که نویسنده این سطور از سالها پیش در مقالات و سخنرانی های خود برآن پافشاری می کرد و بی گمان باید باز هم و بدون وقفه برای تحقیق کامل این حق مبارزه و ایستادگی کرد چرا که این آزادی انتخابات و شرایط لازم برای استقار آن پادزهر هرگونه دیکتاتوری و استبداد است و خواهیم دید همین حق من شهروند ایرانی چگونه پوزه جمهوری اسلامی را به زمین خواهد مالید و امیدوارم که خامنه ای و احمدی نژاد و آیت الله یزدی و دیگر جنایتکاران را در دادگاه های صلاحیت دار ویی طرف به محاکمه بکشاند.
در این روزها و به دنبال جنبش « سبز» عده ای از محققین و نویسندگان گشتند و از اعماق تاریخ و ادبیات ایران توجیحاتی برای این رنگ سبز پیدا کردند که از نقطه نظر پژوهشگری ارزش خود را می تواند داشته باشد. اما، تحقیق و تحلیل ما از این رنگ سبز هرچه باشد واقعیت آن ، سبز و سرخ و سفیدی است که حد و مرز رنگها در مجموعه اش گم و کم رنگ می شود و به تحلیل می گردد سایه روشن می یابد و بالاخره واقعیت رنتگین کمان خود را می یابد. سبز اگر رنگ های دیگر را در خود نداشته باشد، تیره و تیره تر و بالاخره سیاه خواهد شد.
هژمونی سبز و اعتدال
اما در جنبش امروز ایران و در برخی از محافل ایرانی خارج از کشور، افرادی یافت می شوند که با خود در تناقض اند. افرادی که برای کسب آزادی خود به میدان مبارزه می آیند، ولی به برخی اجازه این آزادی را نمی دهند که از حق « من» خود برخوردار شوند. غیر از « من» را از خود می رانند. می خواهند همه رنگ ها را سبز ببینند. اینان متاسفانه عقب مانده اند و در دانش رفتاری خود رشد کافی نکرده اند. اینان هژمونی خواهند، پس دموکرات نیستند، خواست شان نسبت به آزادی بسته و یک سویه است، در حالی که از همه امکانات، ابزارها و دانش و اطلاعات جوامع دموکراتیک استفاده می کنند، اما در بینش محدود خود زندانی هستند و باورشان نسبت به آزادی بسیار آسیب پذیر است.
این رفتار سدی است در مقابل « ما» شدن که باید هر چه زودتر و قبل از اینکه خیلی دیر شود، اصلاح گردد و اگر ادامه پیدا کند به کل جنبش لطمه خواهد زد و هویت پرافتخاری را که در این ماه ها بدست آورده است، خدشه دار خواهد کرد.
این بینش متناقض، صاحبان اندیشه های دیگر و با رنگ های دیگر را که برای یک سطح مشترک حداقل یعنی آزادی انتخابات در ایران به جنبش پیوسته اند تشویق خواهد کرد تا صفوف خود را از انحصار طلبان جدا سازند. امروز جنبش به این افتراق نیاز ندارد. رنگارنگی جنبش انعکاس بدیل گرائی آن و ترجمان لائیک بودن آن است. داشتن یک ویزیون وسیع از افق سیاسی فردا، اعتقاد به روندهای درست در حرکت که لازمه دموکراسی جامعه فردای دموکراتیک جنبش ما را از تقسیم شدن به دو بخش خودی و ناخودی نجات خواهد داد. حرکت امروز باید و باید مبتنی بر آزادی و اعتدال باشد. اما این آزادی و اعتدال چگونه به وجود خواهد آمد؟ شرط نخستین، خواستن و مطالبه کردن آن است. در برابر جنبشی که بوجود آمده نباید ایستاد. زیرا که ما به این حرکت نیاز داریم و از سوی دیگر، این جنبش همه ی ایرانیان آزادیخواه و عدالت طلب است. موقعی می توان جلوی تکروی و هژمونی طلبی آنرا گرفت که با آن و در داخل آن بود. اما و در عین حال، خواست و نظر خود را در محیطی آرام و بدون هدر دادن انرژی فعال – که باید علیه رژیم جمهوری اسلامی بکار گرفته شود- به روشنی بیان کرد و این جرأت و اعتماد به نفس را داشت که همه دگراندیشان – با اندیشه های خودشان- برای آزادی بیان در کنار ما خواهند بود. چه تأسف آمیز است که عده ای مجبور شوند در تظاهرات این جنبش میهنی از ترس تهمت و کج فکری، آنهم در شهرهای اروپا، « شبنامه» پخش کنند. اگر شهامت بیان نداشته باشیم، لزومی ندارد که ادعای مطالبه آزادی بیان را داشته باشیم.
فرهنگ قاسمی
04/08/2009
paris
* رئیس اتحاد مدارس عالی فرانسه، کارشناس دفتر فرانسوی کیفیت در مدیریت آموزشی
و عضو کمیته اجرایی فدراسیون اروپایی مدارس عالی.
مافيوكراسی و انتخابات استصوابي
فرهنگ قاسمی
انتخابات در هر جامعه يكي از امور برنامهريزي شده و مهمي است كه توسط آن يك ملت ميتواند نمايندگان اجرائي و قانونگزاري خود را برگزيده و براي مدتي معين به آنها حق تصميمگيري و ادارة جامعه را واگذار كند. اين انتخابات اگر بر مبناي رعايت اصول دموكراسي و آزاديهاي فردي و اجتماعي و شهروندي ملت برگزار گردد طبيعتاً نمايندگان انتخاب شده از مشروعيت ملي و بينالمللي برخوردار خواهند بود. اما اگر اصول ابتدائي آزادي مانند آزادي جمعيتها و انجمنها و احزاب و سنديكاها و مطبوعات و آزادي بيان و... (به طور كلي تمام آزاديهائي كه به مشروح در منشور جهاني حقوق بشر و ميثاقهاي وابسته به آن تدوين شده و مورد قبول كشورهاي جهان از جمله ايران قرار گرفته است) رعايت نشوند اصل نمايندگي يعني سپردن حق تصميمگيري به شخص نماينده مغشوش است و از هيچگونه صلاحيتي برخوردار نميباشد و در چنين شرائطي انتخابات بياعتبار است.
در همه انتخاباتي كه بعد از انقلاب 57 در ايران سازماندهي شده است، اصول و شرائط ابتدائي لازم براي انتخابات آزاد رعايت نشده است و اگر مردم افرادي را با آراء خود انتخاب كردهاند (فقط در دوره اول انتخابات بعد از 1357) و اگر اين افراد بر اساس تمايلات و خواستهاي قدرت مذهبي (كه خود را تحت اصل استصوابي مندرج در قانون اساسي جمهوري اسلامي رسميت قانوني داد) عمل نكردند يا بطور فيزيكي حذف شدند و يا صاحبان قدرت مذهبي شرائط را چنان بوجود آوردند كه اين افراد قادر به عرض اندام و بيان سياسي نگرديدند و از صحنه بدر شدند.
اما در رابطه با انتخابات در پيش براي انتخاب رئيس جمهور كه در ماه خرداد 1388 در ايران برنامهريزي شده است ايرادات بنيادي متعددي وجود دارد كه مشروعيت ملي و جهاني آنرا بطور كلي نفي ميكند. در اين زمينهها مقالات زيادي توسط اپوزيسيون و حتي توسط افرادي كه به نحوي در داخل رژيم قرار دارند نوشته شده است. نگارنده اين مقاله در نوشتهها و سخنرانيهاي خود بطور مفصل و در فرصتهاي گوناگون به آنها پرداخته است[1]. اما در اين نوشته بيآنكه به بقية تناقضات جمهوري اسلامي و حاكميت ولايت فقيه كم بهاء داده شود به دو مورد زير توجه شده است.
1 ـ نبود آزادي فردي براي انتخاب كردن و انتخاب شدن. بطوريكه ملاحظه ميشود در ميان كانديداهاي مدعي رياست جمهوري حتي يك فرد از نحله اپوزيسيون غيرخودي رژيم وجود ندارد. به عبارت ديگر هر كانديدي كه مورد تأئيد ولايت فقيه قرار نگرفته باشد مردود است. اصل استصوابي مندرج در قانون اساسي جمهوري اسلامي بطور بنيادي در تناقض و ضديت با اصل آزادي بوده و با موازين يك جامعه متمدن و دموكرات ممانعت دارد. براي اينكه ماهيت اين انتخابات بهتر بيان شود بايد آنرا انتخابات استصوابي ناميد و نه انتخابات. چنين نامگذارياي شايسته چنان انكشافي در امر انتخابات است كه از ويژگيهاي جمهوري اسلامي ميباشد. همة كسانيكه به قبول اين اصل تن در دهند در واقع خود را تسليم شرائطي ميكنند كه بدور از شرافت انساني بوده و مقام پرارزش آزادي فرد در جامعه شهروندي را تنزل ميدهند.
2 ـ كسانيكه امروز بر ايران حكومت ميكنند مفاهيم و اصول حاكميت ملي و دولت مسئول به معناي شناخته شده در نرمهاي بينالمللي را زير پا گذاردهاند. حاكميت جمهوري اسلامي چيزي غير از روابط هرمي داد و ستد قدرت و ثروت بين گروههاي مافيائي عليه منافع و مصالح ملت ايران نيست كه همواره ميكوشد براي حفظ منافع خود مهرههايش را براي نگهداري قدرت در درون خود جابهجا كند. هر نوع تشكل افقي و مستقل از اين قدرت هرمي كه لازمه ايجاد و رشد روابط دموكراتيك در يك جامعه پيشرفته ميباشد محكوم به نابودي و نيستي است. نهاد ولايت فقيه نقطه فوقاني حكومتگري مافيائي يا «مافيوكراسي» حاكم بر ايران ميباشد. اصل انتخابات خلاف روابط سازمانهاي مافيائي بوده آنچه كه تحت عنوان انتخابات روي پرده ظاهر ميشود تلاشي بيش براي كسب مشروعيت و عوامفريبي نيست. تلاشي هست تا به اذهان عمومي جهان تبليغ شود كه در جمهوري اسلامي هم انتخاباتي وجود دارد.
تغييرات در ايران نياز به شجاعت افرادي دارد كه براي خود مسئوليتي نسبت به مردم و ميهن قائلند و حاضراند به ضرس قاطع در مقابل ولايت فقيه قد راست كنند. برخلاف برخي، تحريم يك انفعال سياسي نيست، در ادبيات و اقدامات سياسي نوعي اعتراض بنيادي به كليت حاكميت است كه مورد قبول تحريم كننده نميباشد. تحريم حق مسلم هر شهروندي است كه نماينده مورد نظر خود را در مجموعه كانديدهاي حاضر پيدا نميكند. در هر نظامي اگر حاكميت بخواهد از تحريم خودداري شود درست اينست كه شرائط لازم براي يك انتخابات آزاد و عادلانه را رعايت كند و اجازه بدهد هر فردي بدون هيچگونه محدوديتي خود را به نمايندگي اعلام كند. تحريم حق اعتراض است نسبت به حقوق ضايع شدة فرد انساني در جامعة مدني توسط حاكميت. همانقدر كه رأي دادن در يك انتخابات ارزش دارد و جزء وظائف يك فرد در جامعه محسوب ميشود، همانقدر نيز رأي ندادن مهم و باارزش بوده و عكسالعمل طبيعي يك نارضايتي غيرقابل ترميم ميباشد. بيتوجهي به تحريم ميتواند شهروندان معترض را به شورش وادارد و اگر در جامعهاي به حق تحريم كننده توجه نشود، تحريم عاقبت به شورش و قيام تبديل خواهد شد و اين حقي است قابل احترام و يك انسان باشخصيت و بامنزلت بايد اگر لازم شد بدان مبادرت ورزد. در شرائط حاضر بايد با صراحت و روشني اين انتخابات استصوابي رياست جمهوري حاكميت ولايت فقيه را تحريم كرد.
اپوزسيون، فرضيه رفورم و عقل كور
چالش انتخابات بخشي از يك مبارزه سياسي است. موضعگيري روشن به مبارزه عليه دشمن شفافيت داده و آن مبارزه را هدفمند ميسازد، ارزش مبارزه و مقاومت را افزايش ميدهد، تعهد هواداران و همرزمان و همراهان را نسبت به حقانيت آرمانهايشان بالا ميبرد و قدرت عملياتي يك سازمان سياسي را براي رسيدن به اهداف خود مستحكم كرده و در عين حال دشمن را ضربهپذيرتر ميكند.
اپوزيسيون و اپوزانها بايد بدانند واقعاً چه ميخواهند و به دنبال چه چيزي هستند. مطالبة آزادي، گفتگو از عدالت اجتماعي، ادعاي مبارزه براي دموكراسي و استقلال و نظم و نشر آن در برنامههاي سياسي سازمانها موقعي ارزش دارد كه مبارزهاي كه براي اين اصول ميشود هدفمند بوده و ويزيون استراتژيك عيني و روشني داشته باشد. چگونه ميتوان آزاديخواه و مدافع حاكميت ملت بود و در مقابل قانون اساسي جمهوري اسلامي كه سراپا ضد حقوق انساني و ضد دموكراسي و ضد آزادي است محكم نهايستاد و كوتاه نيآمد. كساني كه به آزادي احترام ميگذارند و براي آن مبارزه ميكنند بايد بدانند كه ذرهاي عقبنشيني در مقابل ضد آزادي يعني حاكميت ولايت فقيه خلاف اصول آزاديخواهي است. اپوزيسيون اگر هنوز نميتواند خود را متشكل كند آيا بهتر نيست بجاي تأييد اين يا آن عامل ولايت فقيه نسبت به انبوه تناقضات موجود در حاكميت جمهوري اسلامي روشنگري كند؟
انتخابات بايد موقعيتي گردد كه اپوزيسيون واقعي به وجود آيد و رهبري خود را بسازد، برنامه خود را ارائه دهد. انتخابات بايد فرصتي گردد كه انجمنها، جمعيتها، سنديكاها و احزاب مردمي و مستقل و غيروابسته فعالتر گشته و رشد پيدا نمايند. انتخابات بايد موقعيتي گردد تا اپوزيسيون بدور يك پلاتفرم خود را متشكل سازد و به نبردي واقعي عليه جمهوري اسلامي بپردازد و از هدر دادن نيروهاي خود در اقدامات انحرافي خودداري نمايد.
هر بخشي از اپوزيسيون چه در داخل و چه در خارج از كشور تا بطور مشخص تكليف خود را با انتخابات در پيش كه از همان صحنهسازيهاي گذشته برخوردار است مشخص نكند، لياقت گذاردن عنوان اپوزيسيون را بر خود ندارد و در واقع اين مفهوم را متغابن ميكند.
شايد از داخل رژيم جمهوري اسلامي فردي پيدا شود كه بخواهد در رژيم رفورم كند و آنرا در جهت آزاديهاي انساني تغيير دهد. بايد واقعيت اين آرزو در عمل اثبات شود چرا كه در مديريت به ويژه در سياست غالباً بين خواستن و توانستن فاصله درازي وجود دارد، بويژه اگر قرار باشد در كوير در جستجوي چشمة آبي گوارا بود.
به زعم نويسنده اين سطور، اپوزيسيون راستين ولايت فقيه كه مدعي برنامه اجتماعي ديگري است و خواستار بركناري ولايت فقيه و حكومت اسلامي و جدائي دين و مذهب از اداره مملكت ميباشد نبايد وارد اين فعل و انفعالات و جابجائي افراد در جمهوري اسلامي بشود.
امروز در داخل و خارج كشور، بخشي از اپوزيسيون فرضيه رفورم از داخل را باور كرده است؛ اين بخش اعتقاد دارد كه تغييرات افراد در مديريت جامعه اسلامي ميتواند موقعيتي باشد تا فردي سر كار بيايد كه نسبت به بقيه مهرهها كمتر قشري باشد و تمايلاتي به تغييرات شرائط فشار كنوني داشته باشد و مدير بهتري بوده و آزاديهائي را در جامعه قائل گردد پس به اين فرد كه امكان فراهم آوردن شرائط مناسبتري در جامعه را دارد بايد ياري كرد تا به قدرت برسد. اين خوشبيني تا آنجا پيش ميرود كه ميگويد چه بسا وقتي اين مهره به قدرت رسيد از رهبري ولايت فقيه امتيازاتي اخذ كند يا حتي با او درگير شود و او را خلع يد كند.
با قبول اين اصل كه در انبوه پراكنده مخالفين بينشهاي متفاوتي وجود دارد و افراد براساس شناخت و تجربيات و ادراكات خود از اداره مملكت، تاكتيكهاي خود را انتخاب ميكنند و اين حق مسلم آنها است كه موضعگيريهاي خود را در اين فرصت انتخاباتي بنا بر برداشت خود از كل شرائط تعيين نمايند. صاحبان موضع شركت در انتخابات استصوابي مسئوليت عمدهاي را قبول ميكنند، مسئوليتي كه مبناي آن آبشخوار اشتباه در تشخيص ماهيت رژيم است كه بايد در آينده پاسخگوي آن باشند. فراموش نكنيم كه اينها در مورد خاتمي نيز چنين تحليل غلطي را كردند و به نحوي به جمهوري اسلامي و نماينده و رئيس جمهور آن مشروعيت دادند، امروز نيز رژيم جمهوري اسلامي به دنبال گرفتن چنين مشروعيتي در سطح ايران و اذهان مردم جهان است. آن بخش از اپوزيسيون كه يكي از نمايندگان جمهوري اسلامي و يا يكي از برنامههاي آنها را تأئيد كند عقل كور اپوزيسيون است. اين عقل كور فراموش ميكند كه هركدام از اين كانديدها در گذشته كارپردازان جمهوري اسلامي و ولايت فقيه بودهاند و در همة اعدامهاي دورهاي مخالفين، قتلهاي دستجمعي، كشتارهاي زنجيرهاي، در كشانيدن جامعه به يك شرائط غيردموكراتيك، در فشار و ظلم نسبت به زنان و مردان جامعه، در درهمكوبيدن انجمنها و سنديكاهاي حرفهاي و فقر و گسترش فحشاء و در فرار دادن مغزها، در شكست عظيم اقتصادي، در چپاول ثروت ملت ايران، در بدست گرفتن قدرت نامشروع ملي و اعمال آن برعليه آزادي و دموكراسي و حاكميت ملي و استقلال ايران يا مستقيماً و بطور آگاهانه دست داشتهاند و يا اين اقدامات را در مقام مسئولين دولتي تأييد كردهاند. حال اين سئوال پيش ميآيد كه اين عقل كور درحيطة اپوزيسيون چه جائي دارد؟ آيا بهتر نيست برود و در داخل رژيم و با آن به همكاري بپردازد؟ گيريم كه برنامه امروز كروبي و موسوي به شكل عوامفريبانه تهيه نشده باشد. فرض محال، محال نيست. اما كدام عقل سالم ميتواند قبول كند كه با وجود ولايت فقيه اين برنامهها قابل اجراء خواهند بود؟ آيا اين آقايان اعلام كردهاند كه ولايت فقيه و اصول محدود كننده موجود در قانون اساسي را قبول ندارند و اجراء نخواهند كرد؟ آيا حاضرند تكليف خود را با شخص و نهاد ولايت فقيه روشن كنند و از اوامر او سرپيچي نمايند؟ آيا حاضرند نسبت به فجايع انجام شده توسط رژيم در اين سي سال گذشته انتقاد كنند؟ آيا حاضرند اظهار دارند چرا تغيير نظر دادهاند و امروز مفاهيم آزادي، حاكميت ملي، لائيسيته، حقوق شهروندي، عدالت اجتماعي، مديريت جامعه، تفكيك قواي سهگانه، استقلال و حقوق بشر را چگونه تفسير ميكنند؟
پاريس
01/06/2009
فرهنگ قاسمی
[1] ـ كتاب انتخابات آزاد و حاكميت ملت در ايران، چاپ پاريس، فوريه 2008، نوشته فرهنگ قاسمي.
* رئیس اتحاد مدارس عالی فرانسه، کارشناس دفتر فرانسوی کیفیت در مدیریت آموزشی و عضو کمیته اجرایی فدراسیون اروپایی مدارس عالی.
Farhang.Ghassemi@cogefi.com
http://www.farhangghassemi.com/
فرهنگ قاسمی*
فروهر، استبداد و اخلاق مبارزه
مهندس حسين شاه اويسي
"اولين لازمه ي شرافت يک ملت, استقلال است "
(شيخ محمد خياباني)
يکم آذر, امسال, هفت سال است که با دريغ بسيار دو انسان آزاده, عاشق ميهن و ملت, آزادي و ناوابستگي, حقوق بشر و عدالت را از ما گرفتند. در اين نوشتار تا آنجا که بضاعت, آگاهي و شناختم از زنده ياد داريوش فروهر و انديشه هاي او اجازه مي دهد به گوشه هايي از ديدگاههاي او نسبت به استبداد و اخلاق مبارزه مي پردازم. تا هم ميهنان بويژه نسل جوان با زندگي, انديشه و باورهاي چنين انسان هايي که خود را وقف استقلال, آزادي و سربلندي ملت و ميهن مان کرده اند. آشنا شوند. فروهر در درازاي زندگيش از نوجواني, از زماني که بخش هايي از ميهن مان در اشغال بيگانه بود در صحنه ي سياسي ايران زمين نقش آفرين شد و تمامي عمر پربارش از تبعيدي به تبعيدي و از بندي به زنداني و سياهچالي سپري گرديد, با اينهمه قلبش سرشار از عشق به ايران بود و آني و لحظه اي از مبارزه با استبداد و استعمار و پي آمدهاي آن غافل نبود. حقوق ملت, حاکميت ملي, مردمسالاري و استقلال جزء جدا ناشدني انديشه هاي او بود. او در شمار مبارزيني بود که به آنچه مي گفت عمل مي کرد. از آنجا که استبداد را علت تمامي ناهنجاريهاي اجتماعي, اقتصادي و فرهنگي در جوامع مي دانست. از اين رو اين پديده تاريخي را که از کهن ترين شيوه هاي اداره اجتماعات است از ديدگاه و از زاويه اي ويژه به نقد مي کشيم. او استبداد را پديده ناهنجار تاريخ زندگي بشر که پي آمدهاي شوم فراواني در مسير تکامل انسان و جوامع داشته است, مي دانست بويژه تاثير آن در فرهنگ و روحيات ملت ها را ويرانگر مي شناخت که مهمترين بروز آن مکتب «خودکامه پروري» و «بي هويتي» است. با اندوه استبداد از چنان مکانيسم پيچيده و گونه گوني برخوردار است که تشريح دقيق و درست آن بسيار مشکل است. از اين رو از هزاران اثر ويرانگر آن به شماري از آنها اشاره خواهم کرد و راه مقابله با آنها را با الهام و ياري گرفتن از تاريخ پرافتخارمان از گفتار ، راه و رسم و چگونگي زندگي قهرمانان پيروز اين وادي چون فروهر, فاطمي و مصدق که دوست و دشمن در برابر بزرگي, شجاعت, تهور, درايت ، ميهن دوستي و استقلال طلبي شان کلاه از سر بر مي دارند ، بنمايانم.
فروهر استبداد را علت تمامي ناهنجاري هاي رواني ، فرهنگي ، اجتماعي و اقتصادي جامعه مي دانست. مي گفت چه انسانهاي باشرفي که در عريان کردن استبداد جان بر سر پيمان نهاده اند. بي خود نيست که «آزادي را بزرگترين کشف بشر مي دانند» و اما ويژگي اين پديده مخوف چيست؟ که نوع حکومت در آن نقشي ندارد.
سخن از استبداد, سخن از زندان و غل و زنجيز است, در استبداد حتي تصور آنچه مي خواهي جرم است.
- استبداد برآنست جامعه يکدست شود ، متحدالشکل, يک رنگ و يک فکر
- در استبداد, اتحاد غير ممکن و تفرقه آزاد است – در استبداد سانسور و خود سانسوري يک اصل مي شود
- استبداد, مبارزه اش با مظاهر فساد و سقوط ارزش هاي اخلاقي سطحي است – در استبداد مبارزه با فساد مالي غير ممکن و گزينشي است در استبداد, خودکامه پروري رشد مي يابد و خودکامگان ريز و درشت از در و ديوار ميهن بالا مي روند ـ در استبداد, منيت ها رشد مي يابند و تفرقه روز افزون است. در استبداد, مشروعيت با سرکوب حاصل مي شودـ در استبداد فضليت هاي انسان امکان بروز و ظهور نمي يابد. ـ در استبداد تنها يک صدا بايد شنيده شود و آن صداي تشويق, مداهنه و تاييد قدرت است ـ در استبداد زمينه هاي چاپلوسي و نان به نرخ روز خوردن ها روز افزون است ـ در استبداد از سربازي به سرداري يک گام است ـ در استبداد, هدف وسيله را توجيه مي کند ـ در استبداد قحطي رجال رخ مي دهد ـ در استبداد فرارها برقرارها ارجح مي شود ـ مغزها و سرمايه ها مي گريزند ـ در استبداد علم و دانش از محيط گريزان و خرافات حاکم مي شود ـ در استبداد, کارهاي بزرگ به خُردان سپرده مي شود ـ در استبداد شعار بر شعور پيشي مي گيرد در استبداد, هرگونه تغيير و اصلاحي مجاز نيست ـ در استبداد, فقر پروري جاي فقر زدايي را مي گيرد.
- در استبداد, مردگان ارزشمندند چون نمي توانند مخالف باشند و زندگان بي مقدار ـ در استبداد, بازار تهمت ، شايعه و هتاکي گرم است ـ در استبداد بجاي برافروختن شمعي در تاريکي به نفرين آن مشغولندـ در استبداد, انديشه در پاي سليقه به شمشير تعصب ذبح مي شود ـ در استبداد, فرياد انسان ها بي مقدار و از مبارزه حيات و ميشت الهي غافل ـ در استبداد از تاريخ و تجربه نياکان درس گرفته نمي شود ـ در استبداد محال است توسعه و رشد مجال بروز يابد ـ در استبداد ايدئولوژي بمثابه بايد ها و نبايدها حاکم است. در استبداد تابلو ممنوع ها هم جا نصب است ـ در استبداد بقول زنده ياد «اخوان ثالت»: سلامت را نمي گويند پاسخ که سرها در گريبان است» ـ در استبداد «هوا بس ناجوانمردانه سرد و سخت سوزان است»در استبداد مجال آمدن کسي که با تو فرياد زند نيست, تا نفسي تازه کني ـ در استبداد بازار رمالي, فال گيري و طالع بيني گرم است ـ در استبداد نه کوهي, نه لب بامي نه کنار جوي آبي همه ممنوع است ـ در استبداد حفظ حقوق مردم, امنيت و عدالت روي کاغذ درشت است ـ در استبداد وطن بي وطن چون ميهن و ملت پديده هاي دوران بوژوازي است ـ در استبداد جنگل ها بيابان مي شود بقول کاريکلماتوريست معروف پرويز شاهپور «عاشق موجي هستم که دريا را در بستر خشک رودخانه مي اندازد» ـ در استبداد طبيعت, زمين و زمان از بي توجهي مان روي بر مي گردانند و با زلزله, سيل توفان مجازات عدم بهره گيري از قانون طبيعي را بما مي دهد ـ در استبداد حتي مي گويند «گوش دريا به فريادي که بستر خشک رودخانه از تشنگي مي کشد بدهکار نيست» ـ در استبداد خنده از ته دل ميسر نيست ـ در استبداد, عشق ورزيدن ممنوع است ـ در استبداد, ديوانسالاري متورم و توليد کننده لاغر مي شود ـ در استبداد, رشوه و ارتشا به هنجاري طبيعي تبديل مي شود ـ در استبداد, تک حزبي و خويشاوندي سالاري حاکم است, در استبداد, دولتها متورم و آلوده مي شوند ـ در استبداد, نظارت مطبوعات کم رنگ و بي رنگ مي شود ـ در استبداد حاکميت ملت جرم است ـ استبداد, چنان جهنمي است که با دريغ روشنفکرمان از فرط نوميدي حال که نادری نيست آرزوي اسکندري ويرانگر را مي کند.
در چنين شرايطي با ويژگي هاي ياد شده سعي در آنست که اسطوره ها نيز محو شوند – نمادهاي آزادي فراموش شوند از قهرمانان ملي يادي نشود و اگر اسمي برده مي شود به زشتي از آن ها ياد کنند و در حافظه تاريخي ملت ايجاد اختلال کنند و آنزمان که بخورد ملت نرفت, نوع ژنريک آن را مي سازند و تجويز مي شود, مشابه سازي ها آغاز مي گردد, در چنين برهوت بيگانگي, بي کسی و بي هويتي, نگاه انسان تهي از خود, انسان استبداد زده بقول آل احمد «جن زده» به بيگانه تقويت مي شود و الگوي خود را در آنسوي مرزها مي جويند و اينگونه است که استبداد شايد هم درپاره ای اوقات ناخواسته بستر ساز ورود بيگانه آزمند مي شود.
زنده ياد فروهر که سالها با اين موانع و نابساماني هاي ملي روياروي بود و بدرستي آنها را مي شناخت. روزي در مجلسي در دوم آبان ماه 1356 که به همت شمار ي از فعالان سياسي دلير وابسته به جامعه اصناف و پيشه وران بازار که به مناسبت زادروز حضرت رضا (ع) در خانه يکي از همرزمان دلير و ميهن دوست فروهر برگزار می شد. از شادروان فروهر خواستند تا سخناني را ايراد کند, در جو سياسي ـ امنيتي آنروز کسي را ياراي سخن گفتن از آزادي, استقلال ، فرهنگ ملي و نفي استبداد آنهم به صراحت و در مجالس علني را نداشت. مجلس در محاصره نيروهاي امنيتي و انتظامي بود, کساني او را بيم مي دادند که ملايم سخن بگويد و تمام حقايق را نگويد چرا که فردا چنين و چنان خواهند کرد (ولي اينکار از فروهر کمتر آيد) فروهر بدون توجه به حضور ماموران در گوشه هاي مجلس, چنين سخن آغاز کرد:
به نام خداوند جان آفرين پناه جهان پشت ايرانزمين
عزيزان و برادران من ! ... آزمون هاي تاريخي چه در جهان ملت ها و چه در ميهن ما نشان مي دهدترک حکومت استبدادي بدون اتحاد و مبارزه صورت نخواهد گرفت و حقوق ملت جز از راه همبستگي ملي احيا نخواهد شد, بهمين دليل است که مردم ايران تنها يک راه پيش رو دارند و آن هم اتحاد بزرگ در نخستين گام براي آزادي است. اما آزادي, آزادي راستين با اصل استقلال کامل و با احياي فرهنگ ملي در آميخته است و چنين اتحادي در گرو وجود يک اخلاق مبارزاتي است و آن منش ها و رفتارهايي است که هر انسان مبارز سياسي بايد داشته باشد. به باور فروهر انديشه هاي سياسي و گفتگوهاي سياسي, در حرکت جامعه اثر دارد ولي مردم آنگاه به حرکت اساسي سياسي ـ اجتماعي علاقمند مي شوند که ببينند داعيه داران و نمايندگان آن حرکت, خود داراي ارزش هايي هستند که آنرا تبليغ مي کنند. فروهر ويژگي هاي اخلاق مبارزاتي را اينگونه بر مي شمارد. اگر يک مبارز سياسي دروغ بگويد, اتهام بزند, حقه بازي کند, به وعده هاي خود عمل نکند, به درد دوست سياسي اش رسيدگي نکند, چشم و زبان هرزه اي داشته باشد و بعد ادعا کند که طرفدار آزادي است, طرفدار عدالت است و طرفدار تساوي حقوق است, چنين شخصي حرکتي نخواهد کرد مگر در حرف و تا هنگامي که مبارزان سياسي در جمع خود نمونه هاي جامعه آينده را نسازند و تا خود به نمونه آنچه مي گويند، تبديل نشوند و مردم با چشم خود آن را نبينند قبول نخواهند کرد.
فروهر در ادامه مي گويد:
« در اسلام اوليه, حيثيت, شرف ، آبروي فردي و خانوادگي هر شخص در امان بود. مدينه فاضله اي بود که مردم براي بازيافتن شخصيت خود وارد آن مي شدند. ما بايد از خودمان شخصيت و شايستگي نشان دهيم تا مردم در ما کمال آرزوي خود را بيابند, اين کار سخت است, بسيار هم سخت است جهاد اکبر است, اما شدني است. او گفت: دکتر مصدق سرتاسر دوره ي ديکتاتوري را تحمل کرد, زندان رفت, تبعيد شد, رنج هاي فراوان برد و گويي به مردم امتحان بس مي داد. امتحان وفاداري به ملت, امتحان ميهن دوستي, امتحان پشت کردن به همه امتيازهاي پيشکش شده حکومت, مصدق آنگاه که از بوته آزمايش ها سربلند بيرون آمد به او نمره قبولي دادند و او را بعنوان نماينده ی نخست تهران به مجلس شوراي ملي فرستادند»
فروهر گفت: «مردم از دکتر مصدق تنها سخن خوب نشنيده بودند, مردم فقط از دکتر مصدق نوشتارهاي شيوا نخوانده بودند, مردم فقط عاشق انديشه هاي دکتر مصدق نبودند. مردم مصدق را مردمي مي دانستند و در خط استقلال ايران, شيفته فرهنگ تاريخي جامعه و عمل کننده به آنچه مي گويد , انساني اخلاقي, پاک و پرهيزگار, به همين سبب او را قبول کردند و پيشواي خود قرار دادند» آيا از خود پرسيده ايم, چرا پس از 60 سال هرگاه مي خواهيم به ايده آل هاي خود جنبه واقعي ببخشيم, فقط به مصدق مراجعه مي کنيم و عکس مصدق را بلند مي گنند که اينگونه بايد زيست. درست از اينروست که در تلاشند تا او را که نماد ملي است از ملت بگيرند, اين شيوه خلاف سيره مبارزان راستين و با اخلاق است و امروز اگر در راه مصدق هستيم, بايد همه خصلت هاي اخلاقي و انديشه هاي درست را سرمشق قرار دهيم, در خط استقلال ايران حرکت کنيم و بدانيم که هيچ حرکتي به دور از فرهنگ و هويت ملي تحقق پيدا نمي کند. خودمان را به ارزش هاي اخلاقي پايبند سازيم و به آنچه مي گوييم عمل کنيم, در خود, آينده ايران را تحقق بخشيم, جمع خود را به جمع علمي انديشه ها بدل سازيم و آن گاه ملت را براي دگرگوني اجتماعي فرا خوانيم.
زنده ياد فروهر در پايان سخنانش که گويي سفارش مبارزي بود عاشق ميهن و ملتش به نسل ها و عصرها گفت: «بگذاريد از سرچشمه غني ادب ايران ياري بگيرم و در برابر کساني که من را بيم مي دهند که حقيقت را نگويم, زيرا فردا چنين و چنان خواهد شد يگويم آيا بدتر از اين مي شود که بر سر ملت آورديد باز هم مي توانيد بياورد ولي:
بس تجربه کرديم در اين دير مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
شادروان فروهر با چه دقتي به تشريح اخلاق مبارزه در فضاي استبداد مي پردازد از مصدق بزرگ بعنوان نمونه مي گويد از فرهنگ و هويت ملي مي گويد, از شيفتگي مصدق نسبت به فرهنگ تاريخي ايران مي گويد. که بهوش بايد بود که فرزندان مان را از ما و از دوران ما بيگانه نکنند, همانگونه که سعي شد ما را از پدران مان بيگانه کنند. و در نهايت, امروزي ها از ديروزي ها و گذشتگان و گذشته پر افتخارشان ناآگاه بمانند. از سي تير بي اطلاع باشيم تا نوع ژنريک آنرا بما نشان دهند, از انقلاب بهمن و چگونگي بروز آن جوانان بي تفاوت بگذرند, از 15 خرداد بي اطلاع بمانيم تا نوع تحريف شده ی آنرا مطرح کنند, از اميرکبير, مصدق , فاطمي و فروهرها چيزي ندانيم, از مشروطه بي خبر باشيم تا بتوانند مجاهدان يکشنبه را بجاي مجاهدان راستين به ما بنمايانند, تا از بزرگاني چون ستارخان (سردار ملي), باقرخان (سالار ملي) شيخ محمد خياباني "روسوي ايران" , طباطبائي و يبرم خان و ... بي خبر بمانيم. تا رخدادها را قلب و تحريف شده بجاي حقايق بپذيريم, تا به انسانهاي مسخ شده و به قول مار کوزه «انسان تک ساحتي» بدل شده از خود و هويت ملي مان بيگانه شويم. و اين يکي از هزاران اثري است که استبداد با خود بهمراه دارد, همين ايجاد بريدگي, گسست و يا انقطاع فرهنگي ـ تاريخي است که بي هويتي مي آورد, همان عاملي که امروز بزرگترين نياز راستين ملت ماست و آن بازسازي وجدان ملي و خودآگاهي ميهني است که از مبرمترين رسالت هاي امروز ماست, که با اندوه در اثر بي توجهي چنان است که در پرشمارگان ترين روزنامه شهر از محمد مصدق اين ملت گراي ايراني ضد استبداد استعمار بعنوان عامل کودتاي 28 مرداد و از فرزند خلف ملت سيد حسين فاطمي بعنوان عامل انگليس ياد مي شود. اين همان انقطاع فرهنگي است. شايد بزعم نويسنده يا اداره کننده. اين نشريه دموکراسي يعني همين, يعني صداي مخالف را شنيدن و تحمل کردن, بلي اين هم دموکراسي از نوع ژنريک است که تهمت و افترا بازار پيدا کند در لواي "دموکراسي" در غير اينصورت مجالي مي بود براي پاسخگويي, بهررو با اينهمه من در تاريخ يکصد و پنجاه ساله ي اخير بزرگمرد سياسي را مي شناسم که در سرتاسر زندگي سياسي اش حتي يک لکه سياه وجود ندارد و به باور من چقدر درست و دقيق گفته شده که بن بست کنوني دنيا در خاورميانه, معلول سرنگون کردن دولت ملي مصدق است . با اندوه "در سرزميني که مردم آنجا تاريخ نمي خوانند, سالخوردگان همانند خردسالان مي انديشند". هر جعل و تحريف تاريخ را بعنوان واقعيت تاريخ به خورد جوانان و ملت مي دهند. مصدق عامل کودتا مي شود و شايد زاهدي ميهن پرست «تفو بر تو اي چرخ گردون»
در چنين شرايطي کساني که نه اعتقادي به خشونت نه باوري به مرده باد و زنده باد دارند و نه نوکري اجنبي را پذيرايند چه راهکارهايي را بايد پيش گيرند جز اينکه ايران و منافع ملي مان را محور همبستگي بدانند تا شايد ايران بستري شود براي يگانگي ملي مان در غير اينصورت با فساد مالي روز افزون – با فقر و بيکاري با نظام مديريتي عقب مانده با رفتار واکنشي و تهديد کننده ی هستي ملي با تبعيض هاي قومي و جنسيتي با فرار مغزها و سرمايه ها يمان چه کنيم؟ آيا اين مشکلات, ناقوسي نيست که از نياز اصلاحات خبر مي دهد آيا در چارچوب قانون اساسي با ساختار کنوني امکان دموکراسي و برابري انسانها حاصل مي شود؟ آيا بلوچ نبايد خود را انسان درجه دو بداند در حالکيه از حقوق شهروندي برابر محروم است؟
بايد کف بزند و هورا بکشد؟!
آيا قومهاي ايراني که از هر کسي ايراني ترند و با اصرار آنها را متهم به جدايي طلبي مي کنيم, نبايد داراي حقوق برابر با ديگران باشند؟
پس چه بايد کرد, درد را بايد گفت, بايد ديدگاههاي مخالف و موافق راستين نه ژنريک امکان تبيين يابند و به اظهار نظرهاي يکسويه قناعت نشود, بايد هزاران گل بشکفد بهترين آنها را ببوئيم. بهر رو بايد از تفرقه بپرهيزيم و بررسي کنيم علت اينکه نمي توان در يک خط گام برداشت چيست؟ آيا خود محوري ها نيست اگر هست کنارش بگذاريم چرا که از رسوبات استبداد است که در پاره اي کسان هنوز باقي است.
اگر بدنبال راهي هستيم که ما را به ناکجا آباد نبرد و پاي بيگانه آزمند را به ميهن مان باز نکند, بدور از هرگونه شعار مرده باد و زنده باد ، بدور از هرگونه خشونت ميهن بر باد ده ، به ياري خرد جمعي در راستاي همبستگي ملي پيرامون مردم سالاري, رعايت حقوق بشر, ناوابستگي, بدور از هرگونه تبعيض از راه دوستي با ملتهاي جهان بر پايه احترام متقابل (و نه ارباب و رعيتي) پيش رويم اين امر تنها آنگاه امکان پذير خواهد که اصولي از ساختار حقوقي قانون اساسي اصلاح شود. به قول هگل: «تنها آنچه معقول است حق حيات مي يابد»
مقال به درازا کشيد نوشتارم را با دو جمله از دو مرد سياست و مقايسه آنها با هم در لحظه هاي پاياني زندگيشان به پايان مي برم شايد عبرتي شود. اين سخنان مصدق را با آخرين سخنان آلنده پيشواي فقيد ملت گراي شيلي که شباهتهاي بي مانندي دارند بهم مي سنجيم تا ماندگاري اين نمادها بر دوام باشد.
مصدق گفت: چون از مقدمات کار و طرز تعقيب جريان دادرسي معلوم است که در گوشه زندان خواهم مرد و اين صدا و حرارت را که هميشه در خير مردم بکار برده ام, خاموش خواهند کرد, از مردم رشيد و عزير ايران مرد و زن توديع مي کنم و تاکيد مي کنم که در راه پرافتخاري که قدم برداشته اند از هيچ حادثه اي نهراسند.
و سالوادور آلنده 20 سال پس از مصدق در سپتامبر 1973 خطاب به مردم شيلي گفت: «شايد راديو ماگالان بسته شود و صداي من بگوش شما نرسد, اما ابن اهميتي ندارد, من به ملت شيلي و آينده اش ايمان دارم, اين لحظه هاي تلخ و سرد که خيانت بر شما تحميل مي شود, سپري خواهد شد روزهاي بهتري خواهد آمد. بدانيد که بزودي درهاي عظيمي براي ملت باز خواهد شد و ملتي آزاد براي بقاي جامعه اي نوين بپا خواهند خاست.»
«باري چو فسانه مي شوی اي بخرد»
«افسانه نيک شو نه افسانه ي بد »
اين نوشتار را با کلامي از شادروان فروهر بدرقه مي کنم که گفت : «ايران, ايران قديم نيست. ظلم و ستم, تبعيض و نابرابري به مردم جسارت انقلاب کردن داد, انقلاب به مردم جرات حرف زدن بخشيده است, آنان که مي خواهند جلوي حرف زدن ديگران را بگيرند ناداناني هستند که فرهنگ استعمار را به ارث برده اند»
پاينده ايران
مروری بر تاریخچه جزایر سه گانه
حمیدرضا خادم
بی خردی های جاری در اداره امور کشور توسط حاکمان ، نه تنها تمامی جامعه ایران و ثروتهای متعلق به ملت را وارد بحرانی ترین روزهای خود در قرن اخیر نموده بلکه پا فراتر نهاده و تمامیت سرزمینی ایران را نیز تهدید می نماید . حاکمان جمهوری اسلامی که با تغییر لحن غرب تصور پیروزی با شکوهی را در ذهن خود می پرورانند چنان در خواب غفلتند که از دست رفتن بدیهی ترین منافع ملی و تهدید داشته های ملت را با بی اعتنایی می گذرانند و اندک توجهی به شرایط ایران ندارند و تنها با گردن کشی و رجزخوانی و مداخله در اموری که تنها نظام را بظاهر قوت بخشیده و ایران را بخطر می اندازد بی مهابا کمر به نابودی این سرزمین بسته اند .
در این سالها که اختاپوس بی خردی با بالهای استبداد و تضییع حقوق صاحبان این سرزمین ، بر ایران پنجه افکنده ، کشور را در چنان ضعفی قرار داده است که از همه سوی مرزهایش ، در شرق و غرب کشورهای دوست و برادر ! که زمانی نان شبشان نیز از سفره ایران تامین می شد یکی رودخانه هیرمند را بر ایران می بندد و دیگری خواهان تجدید نظر در قرارداد 1975 است . در شمال ایران و دریای مازندران سهم 50 درصدی ایران به ارزانترین قیمت و در قبال باجهای پشت پرده از دست می رود و شاید در پس این سکوت در خصوص دریای مازندران ، ترکمنچایی دیگر عیان گردد و آنگاه پرده از خیانتها برداشته شود و شاید آنگاه کار از کار گذشته باشد . در جنوب ایران نیز کشور امارات با حمایت سایر اعراب ابتدا با جعل نام خلیج همیشه فارس و سپس با چشم طمع به مرزهای ایران از این ضعف و عدم اقبال حکومت ایران در سطوح بین المللی بهره جسته و در تلاش برای تصاحب جزایر همیشه ایرانی تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی است و از هر فرصتی بهره می برد و در هر اجلاس بیانیه ای در خصوص جزایر ایرانی صادر می نماید تا روزی با همین حمایت ها و سو استفاده از وضعیت ایران بخشی از ایران را تسخیر نماید .
مسائل جهاني و منطقهاي خليج فارس و جزاير متعدد آن درابعاد ارتباطي، اقتصادي، سياسي، ژئواستراتژيك و ژئوپليتيك نقش بسيار مهمي را در سرنوشت سياسي، نظامي، دفاعي و امنيتي كشورهاي ساحلي بويژه ايران و امارات متحده عربي داراست. در مجموع جزاير استراتژيك اين پهنه آبي به عنوان يك عامل جغرافيايي مهم و به خاطر ارزشهاي ارتباطي و اقتصادي و نظامي كه دارند، داراي نقش مؤثري در موازنه قدرت منطقهاي و جهاني هستند. هرچند اين سه جزيره در اختيار ايران قرار دارند و بر اساس واقعيتهاي تاريخي نيز همواره جزئي از خاك ايران محسوب ميشدهاند ولي معمولاً مطرح شدن ادعاي امارات و سازمان هايي چون اتحاديه عرب و شوراي همكاري خليج فارس و صدور بیانیه در جلسات متعدد عربی در اين زمينه ، در به خطر انداختن تماميت ارضي ایران می تواند موثر باشد و کشور را وارد چالش های بزرگ نماید .
تاريخچه جزاير ايراني از ابتداي تنش در خليج فارس :
درقرن نوزدهم که استعمار شکل دیگری داشت ،امپراطوری
بریتانیا به دوران ناصر الدین شاه به واسطه ادعاهای امارات و اعراب جزایر قشم
-لارک-ابوموسی- تنب بزرگ و کوچک را به نا حق به دندان گرفت ولي با توجه به
پرونده سياه دوران قاجار در ازدست دادن مرزهاي وسيعي از كشور حتی ناصر الدین
شاه پادشاه وقت قاجار نیزتاب نياورد و بریتانیا را به نقشه رسمی وزارت جنگ
بریتانیا در سال ۱۸۸۶
که مالکیت ایران را بر جزایر فوق تایید مینمود ،رهنمون ساخت . درنامه فوق که در
سال ۱۸۸۸
از جانب دولت بريتانيا به ایران ارسال
شده بود مالکیت ایران بر جزایر قشم ،هنگام،لارک،سيری ،ابوموسی، تنب کوچک وتنب
بزرگ را رسما تایید نموده بود . ناصرالدين شاه ، به نماینده بریتانیا شديدا
اخطار كرد که ادعاهای اعراب كاملا دروغ و واهی بوده و مواظع بریتانیا نیز بی
پایه و اساس بوده است .
تنش هاي نخست بين ايران ، امارات و بريتانيا :
درزمانيكه استعمار بزرگ بريتانيا بر جزایر فوق حکم میراند و اوضاع داخلي ايران
بسيار پر تنش و نابسامان بود ، بريتانيا پرچم شیخ شارجه را در سه جزیره ابو
موسی ، تنب کوچک ، تنب بزرگ ، بر افراشت . با توجه به اوضاع پر آشوب در آن دوره
حكام تا بيش از يك سال متوجه اين موضوع نبودند ولي در نهايت مدیر بلژیکی گمرکات
جنوب کشور به هنگام گشت زنی ، پرچم شیخ شارجه را دیده و دستور داد پرچم را
پايين آورده و پرچم ايران برافراشته شود و چند نفر نيروي نظامي در آنجا مستقر
شوند اما بریتانیا واکنش نشان داده و پرچم ایران را به برداشته و پرچم شيخ
شارجه را نصب نمايند ، ولي مجددا ایران پایه پرچم را کنده و این وضع ادامه
میابد و عاقبت به واسطه اصرار ایران در این کار ، بریتانیا میپذیرد تا به هنگام
روشن شدن وضعیت هیچ پرچمی در انجا افراشته نگردد. اما ایران که شاهد بازرگانی
قاچاق و غیر قانونی اعراب در ان جزایر بود و شرايط را براي تسخير جزاير براي
امارات مساعد ميديد دست به تاسیس قرارگاه پلیس زده و اقدامات جدی خود را به جهت
کنترل تجارت اغاز نمود .
اقدامات و موضع گيري هاي دکتر محمد مصدق ، دكتر
اميني ، علم و هويدا : در۱۹۴۸
ایران که با بی اعتنایی و بی احترامی انگلستان به روند مذاکرات رو به رو گشته
بود بار دیگر اماده ارجاع پرونده به سازمان ملل نموده بود و اعلام امادگی که
اماده باز پس گیری جزایر با استفاده از زور میباشد و به هر نحوي بصورت گسترده
در صدد حفظ تماميت ارضي ايران ميباشد ، اما دولت وقت بریتانیا اعلام نمود که بر
مواضع خود استوار است و قصد باز پس دادن جزاير را به ايران ندارد ، در عين حال
نمايندگان دولت ایران عازم تنب بزرگ گشتند و پرچم ایران را به اهتزاز در
اوردند، در ۱۹۴۹
بار دیگر انگلستان پایه پرچم را از جای در اورد ، ولي اينبار دکتر محمد مصدق در
۱۹۵۳
رزمناو و تعدادي نيروي نظامي را به ابو موسی گسيل داشت ، این اقدام موید امادگی
و جديت ایران برای باز پس گیری جزایر به هر قیمتی شمرده می شد . در
۱۹۶۱
در دوره دکتر امینی و به تقلید از ابوموسی این روند در ارتباط با تنب بزرگ
انجام پذیرفت تا نيروهاي نظامي ايران عازم تنب بزرگ شوند و در نهايت دولت اسد
الله علم جزیره سیری را از بریتانیا و شیخ نشینهای شارچه بازپس گرفت، این
اقدامات در مورد دیگر جزایر ایران نیز با تنشهای بسیار ادامه یافت تا زمانی که
بریتانیا در صدد بیرون رفتن از خلیج فارس بر امد .بریتانیا در
۱۹۶۸
در پی بیرون رفتن از خلیچ فارس بود ، اما ایران بر این خواست خود اصرار می
ورزید که به واسطه سیاست استعماری انگلستان در قبال ایران به جهت تسخیر غیر
قانونی جزایر ایرانی از ۸۰
سال پیش تا کنون باید بازگردانیدن جزایر به ایران صورتی رسمی داشته باشد.ایران
در جهت نیل به این هدف تهدیداتی جدی را اغاز نمود و عمدتا بر اقدام نظامی اصرار
می ورزید ، نخست وزیر وقت هویدا در
۱۹۷۱
اعلام نمود که ایران برای احقاق حق خود با تمام توان خواهد جنگید و به کشتیهای
جنگی ایران ابلاغ گردید با رویت هر هواپیمای انگلیسی که بر فراز این جزایر
پرواز کنند ان را هدف قرار دهند ، و بر این نکته تاکید کرد که هیج سازشی را
پذیرا نخواهیم بود - از جانب دیگر ایران تلاشهای دیپلماتیک وسیعی را در سطح
جهان اغاز نمود تا راه بازگشت این جزایر به ایران را فراهم نماید. از جانبی
گفتگوها با بریتانیا ادامه داشت ، لندن تفاهم نامه نوامبر
۱۹۷۱
را بر حاکمیت مشترک شارجه و ایران بر ابو موسی را ، در ابتدا به امضای دو طرف
رساند . اما دو جزیره تنب کوچک و بزرگ بدون گفتگو به ایران باز گردانده شد ، در
روز ۳۰
نوامبر ۱۹۷۱نخست
وزیر ایران اعلام نمود که پرچم ایران بر فراز سه جزیره -ابوموسی- تنب بزرگ -
تنب کوچک افراشته شد . ایران موفق به باز پس گیری جزایر خود به یک روز پیش از
خروج نیروهای بریتانیا از خلیج فارس گشته بود .
شورای امنیت :پس از اعلام رسمی مالکیت ایران بر
جزایر -ابوموسی،تنب بزرگ،تنب کوچک- کشورهای عربی همجون لیبی -عراق-عربستان -
الجزایر -یمن -کویت - در همان روز الحاق به سازمان ملل به شورای امنیت شکایت
بردند - شورای امنیت در ۹دسامبر
۱۹۷۱
تشکیل جلسه داد ،لیبی از جانبی تهدید به اعزام نیرو نموده بود ، عراق نیز
همچنین ، از جانب ایران امیر خسرو افشار در شورای امنیت حضور یافت ،به وی ابلاغ
گردیده بود تا از در گیری در قبال بد زبانیهای نمایندگان کشورهای عربی بر حذر
باشد ، مذاکره ادامه میافت : ایران اجازه نقض حاکمیت خود حتی یک وجب از خاک
ایران را به هیچ قدرتی نخواهد داد ، مساله جزایر ایران یک مسئله داخلی ایران
میباشد و ارتباطی با طرح ان در شورای امنیت ندارد . در پایان نماینده سومالی
خواستار کفایت مذاکرات شد و درنهایت پس از ساعتها شورای امنیت با موافقت همه
اعضا و بدون اعتراض پرونده را بسته و انرا بایگانی مینماید . پس از ان دیگر هیج
ادعایی نسبت به این جزایر مطرح نگردید تا اکتبر
۱۹۹۲
به چند ماه پس از حمله عراق به خلیج فارس ، امارات بار دیگر ادعای مالکیت بر
جزایر را تکرار نمود.
به هر حال مسائل جهاني و منطقهاي خليج فارس و
جزاير متعدد آن درابعاد ارتباطي، اقتصادي، سياسي، ژئواستراتژيك و ژئوپليتيك نقش
بسيار مهمي را در سرنوشت سياسي، نظامي، دفاعي و امنيتي كشورهاي ساحلي بويژه
ايران و امارات متحده عربي داراست. در مجموع جزاير استراتژيك اين پهنه آبي به
عنوان يك عامل جغرافيايي مهم و به خاطر ارزشهاي ارتباطي و اقتصادي و نظامي كه
دارند، داراي نقش مؤثري در موازنه قدرت منطقهاي و جهاني هستند و دولتها و
قدرتهاي حاكم بر جزاير از آن به عنوان ابزاري در سياست خارجي خود استفاده
ميكنند. هرچند اين سه جزيره اكنون در اختيار ايران قرار دارند و بر اساس
واقعيتهاي تاريخي نيز همواره جزئي از خاك ايران محسوب ميشدهاند ولي معمولاً
مطرح شدن ادعاي امارات و سازمان هايي چون اتحاديه عرب و شوراي همكاري خليج فارس
در اين زمينه ضمن به خطر انداختن تماميت ارضي ، مسايلي را نيز براي سياست خارجي
ايران به وجود ميآورد بنابراين ضروريست با توجه به بي درايتي هاي موجود در
اداره كشور كليه احزاب و گروه هاي سياسي با مواضعي تند و قاطع حاكميت را مجبور
به موضع گيري صحيح در اين امر نمايند .
تصميم گيرنده رهبر است
رابطه با آمريکا در گفت وگو با هرميداس باوند
اميدمعماريان
دکتر داوود هرميداس باوند استاد روابط و حقوق بين الملل دانشگاه علامه طباطبايي و پژوهشگر مسائل سياسي در گفت وگو با روز تصريح مي کند که براي آغاز گفت وگويي ثمر بخش بين ايران وآمريکا هر دو کشور بايد مواضع خود را تعديل کنند. به گفته اين تحليلگر مسائل بين الملل، هر تغييري که در عرصه سياست آمريکا رخ بدهد لزوما در ايران منشا اثر نيست، چرا که در خصوص رابطه ايران و آمريکا در نهايت رهبري نظام حرف اصلي را مي زند و نه ديگر مقامات. اين گفت وگو را مي خوانيد.
پالس هاي مختلفي که از سوي ايران و آمريکا براي يکديگر فرستاده مي شود- هم از سوي آقاي احمدي نژاد وهم سوي آقاي اوباما -تا چه حد ناشي از نيازهاي استراتژيک است و تا چه حد تنها تغيير لحن؟
آقاي
اوباما
قبلا
در
جريان
انتخابات
آمريکا
گفت
که
اگر
انتخاب
شود
با
ايران
بدون
قيد
و
شرط
گفت
وگو
مي
کند
و
بعدا
هم
در
مواردي با
توجه
به
مستعميني
که
با
آنها رو به رو
شده
گفته
هايش
را
تعديل
کرده.
حال، آينده
بستگي
به
رويکرد
آمريکا
دارد
که
آيا
مساپل
مختلف
را
به
صورت
جداگانه
مورد
بحث
قرار
بدهد
يا
رويکرد
جامعي
به
موضوع
داشته
باشد
که
همه
مساپل
مرتبط
با
تهران
و
واشنگتن
را
در
بر
بگيرد. بستگي به اين دارد که آيا
مساپل
را
تفکيک
کند
به
موضوعاتي
که
امکان
تفاهم
بيشتري
در مورد
آنها
وجود
دارد-
مانند
عراق
-
و
به
آنها
اولويت
بدهد،
يا
اينکه
اولويت
را
بدهد
به
مساله
هسته
اي
که
پيچيدگي
هاي
خاص
خودش
را
دارد.
مقامات
ايراني
برخلاف
گذشته
از
اظهارات
اوباما
استقبال
کرده
اند
و
مواضع
جديد
وي
تا
حدي
به
عنوان
نشانه
هاي يک
نگرش
مثبت
تلقي
شده
اند.
به
همين
جهت
احتمال
زيادي
وجود
دارد
که
آمريکايي
ها
بعد
از
انتخابات
قدم
هاي
جدي
تري
بردارند.
در هفته هاي گذشته هم جو بايدن -درکنفرانس امنيتي مونيخ- و هم خود باراک اوباما از لزوم توقف برنامه هسته اي ايران صحبت کرده اند. با توجه به مخالفت ايران با توقف اين برنامه، آيا با ادامه روند موجود اساسا دو طرف گامي به پيش خواهند رفت؟
تمام
پيش
شرط
ها
بر
سر
مساله
هسته
اي
است.
اول
پيشنهاد
شد
که
تعليق
در
برابر
تعليق.
يعني
مجازات
هاي
سازمان
ملل
تعليق
شود
و
ايران
هم
غني
سازي
را
تعليق
کند.
اين
بستگي
به
آن
دارد
که
آمريکايي
ها
امکان
دسترسي
ايران
به
تکنولوژي
هسته
اي
را
بپذيرند
ولي
از
سوي،
ديگر
ضمانت
هاي
لازم
براي
نظارت
بر
اينکه
برنامه
هسته
اي
صلح
آميز
باقي
بماند
فراهم
شود.
اگردو طرف
به
توافقي
نزديک
بشوند
که
اين توافق
برنامه
هسته
اي
ايران
را
بپذيرد
و
از
سوي
ديگر
براي
رفع
نگراني
هاي
جامعه
بين
الملل
مکانيسم
هاي
مشخصي
را
ايجاد کند،
مي
توان
براي
برون
رفت
از
شرايط
موجود اقدام کرد. در مجموع،
اگر
ا
مذاکرات
بخواهد
به
نتيجه
برسد
بايد
هر
دو
طرف
موضع
اوليه
خود
را
مقداري
تعديل
کنند.
انتخابات اخير اسراييل چگونه مي تواند روابط تهران و تل آويو را تحت تاثير قرار دهد؟
حزب
کاديما
مي
تواند
نگراني
کمتري
ايجاد
کند.
حزب
ليکود
سعي
مي
کند
با
سياست
مشت
آهنين
با
مساپل
خود
در
منطقه
خاورميانه
برخورد
کند،
چه
در
برخورد
با
حماس
و
چه
در
مواجهه
با
ايران.
به
قدرت
رسيدن
نتانياهو
به
صورت
کلي
وضعيت
را
براي
ايران
دشوار
خواهد
کرد.
اما به صورت سنتي هر توافقي که طي سالهاي گذشته بين اسراييل و طرف هاي فلسطيني انجام شده غالبا در زمان قدرت احزاب دست راستي درتل آويو بوده است. برخي معتقدند اگر قرارباشد گفت وگويي هم انجام شود اين نتانياهو است که مي تواند از عهده کار بربيايد و نه کسي مانند ليوني از حزب کاديما...
تا
به
حال
چنين
بوده
است،
ولي هر زمان مسائل مقتضيات و شرايط
خود
را دارد.
در
زمان
کارتر
رهبر
حزب
ليکود
توانست
با
مصر
توافقي
انجام
بدهند
که
زمينه
اي
براي
چون
و
چرا
در
اسراييل
باقي
نمي
گذاشت.
آقاي
شارون
هم
در
خصوص
خروج
از
نوار
غره
فردي
کليدي
به
شمار
مي
رفت.
معمولا
اگر
ليکودي
ها
توافقي
انجام
بدهند
به
دليل
اينکه
در
اسراييل
افراطي
تر
هستند،
کمتر
در
داخل کشورشان در
معرض
انتقاد
قرار
مي
گيرند.
اما در شرايط فعلي، اين مهم است
که
آيا
نتانياهو
علاقه
مند
است
که
به
صورت
جامع
به
مساله
اعراب
و
اسراييل
نگاه
کند
يا
نه.
همواره
شعار
نتانياهو
استحکام
امنيتي
بوده
است
و
بايد
ديد
چگونه
اين
ديد
را
در
تصميمات
خود
مد
نظر
قرار
مي
دهد.
اگر
نتانياهو
بتواند
به
تفاهمي
نائل
شود
کمتر
مورد
چالش
قرار
مي
گيرد،
اما
آيا
در
شرايط
موجود
بايد
ديد
آمادگي
اين
را
دارد
که
تغييراتي
متناسب
با
شرايط
جديد
به
وجود
بياورد
يانه؟
اين
سوالي
است
که
بايد
منتظر
پاسخ
آن
ماند.
اگر ايران بخواهد ابتکار عمل داشته باشد و توپ را به نحوي به زمين آمريکا پرتاب کند چه کاري بايد انجام دهد؟
اگر
آمريکا
گام
اول
را
بردارد
و
نظرات
ايراني
ها
را
هم
در
تصميم
خودش
لحاظ
کند
و
همان
طور
که
گفتم
تعديل
هايي
را
در
مواضع
دو طرف
شاهد
باشيم،
مي
توان
انتظار
داشت
که
طرف
ايراني
هم
واکنش
مثبتي
نشان
بدهد.
آمريکا
مي
تواند
شرايطي
ايجاد
کند
- يا
غير
مستقيم
تحميل
کند-
که
طرف
مقابل
را
دروضعيتي
قرار
بدهد
که
خودش
را
تنها
به
تغيير
لحن
مشغول
نکند
بلکه
با
قصد
جدي
وارد
گفت
وگوي
سازنده
بشود.
برخي معتقدند که با پايان رسيدن عصر بوش که از سياست هاي تندروانه در مقابل ايران استفاده مي کرد، دوران آقاي احمدي نژاد هم که لحن تندي در سياست خارجي داشت به پايان رسيده است و براي عصر اوباما ايران نياز يک تغيير جدي است. آيا با اين تحليل موافق هستيد؟
انتخاب
اوباما
و
استراتژي
هايي
که
اعلام
کرده
در
نظر
دارد
در
پيش
بگيرد
فرصت
جديدي
است
که
بايد
با
درايت
و
کياست
ارزيابي
شود.
به
نفع
ايران
است
که
از
اين
فرصت
استفاده
کند.
آمريکا
بايد
مواضع
خود
را
تعديل
کند
و
ايران
هم
همين
طور.
اگرچه
در
نهايت
رهبري
مقام
اصلي
تصميم
گيرنده
رابطه
ايران
و
آمريکاست.
نقل از سایت روز
مبارزینی هرچه
تندروتر
زایش نسل جدیدی از
جهادی ها در
عراق
ويكن چتريان
هزاران جنگجوی اسلامگرا که زمانی برای جنگ با آمریکا به عراق رفته بودند، امروز در سراسر خاورمیانه و اروپا و آسیای مرکزی پراکنده شده اند. در رسانه های عرب زبان این افراد را «از عراق برگشته ها» می خوانند. این نسل جدید جهادگراها که عموماً جوان و فاقد سابقه ی سیاسی هستند، امروز با ایدئولوژی جدید و تندروانه یی به میهن خود و یا کشور های دیگر باز می گردند که در شرایط طاقت فرسای جنگ عراق آبدیده شده است. سرزمین هائی که در آنها اغلب فضای سیاسی کاملا خالی است.
ترسیم سیمای این نسل جهادی کار آسانی نیست. در تابستان گذشته در ده «مجدالانجار» واقع در «دره ی بقاع» لبنان با یکی از این افراد آشنایی پیدا کردم که خود را به نام ابوطلحه معرفی می کرد. ملاقات در شرایط حساسی صورت می گرفت چرا که چند روز قبل نیرو های امنیتی موفق به کشف یک سلول وابسته به القاعده در «بَرّ الیاس» شده و شماری «از عراق برگشته ها» را دستگیر کرده بودند. ابوطلحه قبل از هرچیز روشن کرد که:«من به این جهت حاضر به ملاقات با شما شده ام که حرف های ما به گوش خوانندگان تان برسد.» او بعد توضیح داد که چگونه پس از تهاجم نظامی آمریکا به عراق، به ندای ابومصعب الزرقاوی در مبارزه با اشغالگران پاسخ مثبت داده است. البته او اولین کسی از این روستا نبود که داوطلب رفتن به عراق و مبارزه می شد. او شش ماه پس از اینکه برای افرادی که در کار بسیج داوطلبان به عراق بودند، نسبت به پیوستن به جهاد اظهار علاقه کرده بود پیامی دریافت کرد و از او درخواست شد که به گروهی بپیوندد که در آستانه ی سفر به عراق بود. به نظر وی، ابوطلحه داشت « هویت او را شناسائی و پایمردی و توان رو در رویی اش با مشکلات راه» می آزمود. او با محمل تجارت خرما، همراه با چهار نفر دیگر به سوریه رفت و یک قاچاقچی با آنها قرار گذاشت که در ازای ۳۰۰ دلار آنها را از قامِشلی ِ سوریه به بغداد برساند. اما نیروهای امنیتی سوریه سر بزنگاه روستا را محاصره کردند و گروه آنها مجبور شد به کویر بزند و پس از روزها سرگردانی، زمانی به بغداد برسد که دیگر فرصت ملاقات با رابط از دست رفته بود. گروه آنها پس از چند روز این در و آن در زدن بالاخره موفق به ملاقات با «ابو انس شامی» یکی از معاونین الزرقاوی شد. ابو انس و الزرقاوی بعدها در عملیات نظامی کشته شدند.
ابوطلحه و تعدادی از داوطلبانی که از کشور های مختلف عربی آمده بودند، مدت یکماه در خانه هایی در بغداد و فلوجه در انتظار نوبت خود برای انجام عملیات انتحاری به سر بردند. اما تعداد کاندیداها زیاد و امکانات کار محدود بود. ابوطلحه پس از یک ماه به لبنان بازگردانده شد و از او تعهد گرفته شد که افکار القاعده را تبلیغ کند و برای آنها کمک مالی بفرستد. ابوطلحه در طول مصاحبه مرتب از الزرقاوی و شجاعت و بزرگواری او یاد می کرد و می گفت، «از روز شهادت او به این سو هیچکس قادر نبوده است جای خالی او را در رهبری پر کند.» وقتی که از رابطه ی او و القاعده سئوال کردم جواب او این بود که، «القاعده یک ایدئولوژی است نه یک سازمان.»
ورود داوطلبان عرب به عراق برای دفاع از رژیم صدام، چندماه پیش از تهاجم ارتش آمریکا در مارس 2003 آغاز شده بود. سقوط سریع رژیم عراق، به نومیدی و سرگردانی این داوطلبان انجامید و بیشتر آنانی که به کشور های خود باز گشتند از نظر جسمی و روحی شکسته شده بودند. جای داوطلبان یاد شده را بزودی موج تازه یی پر کرد که هدفشان اینبار نه دفاع از رژیم بعثی، بلکه مبارزه با نیروهای آمریکایی بود. موج جدید از اسلامیونی متشکل می شد که به ایدئولوژی جهادی-تکفیری(۱) مسلح بودند و از نسل پیشین «افغان-عرب» الهام می گرفتند. تا سال ۲۰۰۶ هزاران نفر از این افراد از عراق خارج شده و به میهن و یا یک کشور سوم باز گشتند.
نسل گذشته و جهادی های معروف به «افغان-عرب»ی که برای جنگ با شوروی ها به افغانستان رفته بودند از حمایت و تشویق برخی دولت های عربی و دولت آمریکا برخوردار بودند اما امروز رابطه ی «از عراق برگشته ها» و دولت ها پیچیدگی خاصی یافته است. برخی از دولت ها آنها را اول تشویق، و بعضی سرکوب می کنند ولی رویهم رفته اکثراً به آنها به دیده ی ترس و بی اعتمادی نگاه می کنند. بیشتر اوقات این گروه ها توسط طرف های مختلف سیاسی به بازی گرفته می شوند. رقم این افراد به هزاران می رسد و از جمله بیش از دو هزار یمنی و دو هزار تونسی و هزار اردنی یافت می شود(۲). «افغان-عرب» ها در دهه ۱۹۸۰ در کشورهای حوزه ی خلیج فارس نمایند گی های نیمه رسمی داشتند و در پروازهای خود به مقصد پاکستان و پایگاه های مجاهدین در آن کشور، از تخفیف های مخصوص برخوردار می شدند. نسل جدید جهادی از چنین امتیازاتی بهره مند نیست. و بر عکس دولت های سوریه و اردن هزاران نفر از جوانان آنها را دستگیر و به کشور های متبوع بازگردانده که به زندانی شدن شان انجامیده است. از این افراد ۹۰۰ نفر در زندانهای تونس و ۴۰۰ نفر در زندان های الجزایر به سر می برند. برخی منابع غیر رسمی تعداد این افراد را در عربستان سعودی حدود ۲۰۰۰، در یمن ۲۰۰۰ و در اردن به حدود ۱۰۰۰ نفر تخمین می زنند(۳). سازمان سَلَفی-الجزایری «الجماعت السلفیه الدعوت و القتال» که از چند سال پیش در حال نزول بود به نام جهاد در عراق دوباره آغاز به عضوگیری کرد و توانست به شاخه القاعده در «مغرب» تبدیل شود .(۴). در مقایسه با «افغان-عرب» ها شمار این مبارزین خیلی بیشتر است. بر اساس یک تخمین، شمار عرب داوطلبانی که در سالهای دهه ۸۰ در افغانستان بر علیه شوروی می جنگیدند بین ۱۰ تا ۱۵ هزار نفر بود. اینان در جبهه هایی کسب تجربه می کردند که سرنوشت آن از مدتها پیش مشخص شده بود.
جنبش جهادی تا روزی که آمریکا به عراق حمله کرد عموماً در حاشیه ی ارزش ها و آمال و کشمکش های درونی جهان عرب قرار می گرفت. جنبشی که از «اخوان المسلمین» الهام می گرفت و در سالهای ۱۹۸۰ در افغانستان آبدیده شده بود، در طول سالهای ۱۹۹۰ در بوسنی و تاجیکستان به جهاد خود ادامه داد و در سال ۱۹۹۵ دوازده نفر از آنها به رهبری ابن الخطّاب (نام واقعی او سامر الصوالم و دارای ملیت عربستان سعودی) وارد چچنی شدند. با وجود این، افغانستان و بوسنی و چچنی از نظر جهان اسلامی-عربی چه از نظر جغرافیایی و چه از نظر نمادین، فرعی و در حاشیه باقی می ماند.
بحث در مورد نقش جنبش جهادی و فاصله گرفتن آنان از درگیری اعراب و اسرائیل و مبارزات اصلی جهان عربی-اسلامی، به دوران اشغال افغانستان توسط شوروی بر می گردد. «عبدالله عزام» رهبر و تئوریسین « افغان-عرب» ها و پیشوای فکری اسامه بن لادن خود اهل فلسطین بود و همیشه در این باره مورد سئوال قرار می گرفت که چرا به جای جهاد در افغانستان در خود سرزمین فلسطین به مبارزه نمی پردازد. «عبدالله اناس»(نام واقعی او بودجما بونوا) یار و داماد او که ساکن لندن است در اینباره توضیح می داد:«بارها در حضور خود من در این مورد از دکتر عزام سئوال شد. جواب او هر بار این بود که، هرچند که فلسطین سرزمین من است اما رژیم های عرب و جنبش های چپ، مبارزه در راه آن را برای ما قدغن ساخته اند. برای ما امکان انتخاب میان جهاد در راه فلسطین و یا در راه افغانستان وجود نداشت. هر زمان که امکان جهاد برای جوانان ما فراهم می شد که بروند به بوسنی، بروند به چچنی، آنها هم به بوسنی و چچنی می رفتند. این برخورد حاصل یک استراتژی و تصمیم قبلی نبود و شرایط خارجی آن را بوجود می آورد.»
بر سر مسئله ی فلسطین میان ابومصعب الزرقاوی و پیشوای فکری او ابو محمد مقدیسی، اختلاف شدید در گرفته بود. این دو در سال ۱۹۹۹ مشمول بخشودگی و آزادی از زندان های اردن شده بودند. الزرقاوی ابتدا به افغانستان و سپس به عراق رفت اما مقدیسی که متولد نابلُس در فلسطین است معتقد بود که جهادی ها از نظر مبارزاتی باید روی مسئله ی اصلی یعنی رهایی فلسطین متمرکز شوند.
برای درک ذهنیت جهادی ها، لازم است به دو نکته ی دیگر توجه کنیم. اول اینکه سفر به یک سرزمین خارجی برای یک جهادی، به معنای همان «هجرت»ی است که از نظر تاریخی و سیر اسلام و آغاز تقویم آن از اهمیت فراوان برخوردار است. به همین دلیل چنین سفری، از نظر یک جهادی، تجربه یی عرفانی تلقی می شود مشابه آنچه پیغمبر و اصحاب او از سر گذرانده بودند. بسیاری از جهادی ها واژه ی «مهاجر» را به آخر نام جنگی خود اضافه می کنند مانند ابوحمزه مهاجر، جانشین الزرقاوی در عراق. دومین نکته، اعتقاد به اسطوره ی انهدام امپراطوری توسط یک تعداد انگشت شمار جوان مسلح به سلاح های سبک است مانند ارتش اسلام در قرن هفتم که امپراطوری ایران را شکست داد. بسیاری از افغان-عرب ها بر این اعتقادند که مبارزه ی آنها نه تنها به شکست ارتش شوروی انجامیده بلکه باعث فروپاشی کمونیسم نیز شده است. امروز نیز یک افسانه ی قوی مشابه شایع است که، این الزرقاوی و سی نفر از یاران اولیه ی او بوده اند که با به راه انداختن یک مقاومت همه جانبه و پر هزینه باعث شکست پروژه ی آمریکا در عراق و منطقه گشته اند.
گروه الزرقاوی که در حاشیه جنبش افغان-عرب قرار داشت و به جریان غالب جنبش جهادی حاضر مبدل شد. هواداران الزرقاوی، برخلاف گروه هایی مانند القاعده که عموماً از سعودی ها و یمنی ها و مصری ها متشکل می شدند، بیشتر اردنی و سوری و فلسطینی بودند(۵).
الزرقاوی در سفر دوم خود به افغانستان، اردوگاه خود را در هرات و قسمت غربی افغانستان و به دور از پایگاه های مانوس جهادی های عرب (در جلال آباد و قندهار) بنا نهاد. این فرد اردنی هرچند که با بن لادن و ظواهری همکاری هایی می کرد اما گروه خود را «التوحید والجهاد» نام داده بود و به حفظ استقلال خود از القاعده ادامه می داد: هدف او از برنامه ی افغانستان، آماده سازی شبکه ی خود برای بازگشت به اردن بود. او به همین دلیل بود که در ایران و کردستان عراق روابط و خانه های امن مهیا ساخته بود و قبل از حمله ی نظامی آمریکا به عراق، در کردستان مستقر شده بود. و همین امر او را مناسب ترین افراد برای بسیج مبارزین اسلامی در جنگ با نیروهای آمریکایی ساخته بود و او در پر کردن خلاء رهبری رژیم بعثی نقشی اساسی بازی کرد. الزرقاوی در حقیقت جهاد مقدس را از مرزها و حاشیه های جهان اسلامی به بین النهرین یعنی پر منزلت ترین سرزمین اسلامی، پایتخت سلسله عباسی(۷۵۰- ۱۲۵۸ میلادی)، و باشکوه ترین یادگار تمدن اسلامی منتقل ساخته بود.
مقامات نظامی آمریکا دائماً اصرار ورزیدند که همین حضور زرقاوی در عراق را بعنوان سند همکاری رژیم صدام و القاعده به همه بقبولانند اما نهایتاً اقرار کردند که میان الزرقاوی و رژیم صدام حسین هیچ رابطه یی وجود نداشته است. رابطه ی میان الزرقاوی و القاعده پیچیدگی خاصی داشت. الزرقاوی گروه خود را مستقل از بن لادن می دانست و برخی مسایل باعث جدایی این دو گروه از یکدیگر می شد: الزرقاوی از موضع نرم القاعده در قبال برخی کشور های عربی و از جمله عربستان انتقاد می کرد، و از دخالت در اختلافات داخلی افغانستان و جنگیدن در صفوف طالبان خودداری کرد. زرقاوی در عراق یک جنگ تمام عیار علیه شیعیان—به استثنای هواداران مقتدی صدر—اعلام کرده بود و قتل محمد باقر حکیم در یک عملیات انتحاری، توسط یاسین جراد پدر زن (دوم) الزرقاوی صورت گرفته بود(۶). قابل توجه است که القاعده مسئولیت قتل حکیم را تکذیب کرد که خود به وجود شکاف هایی میان این دو گروه دلالت می نمود. به هر حال الزرقاوی شهرت رهبری مقاومت جهادی ها علیه اشغالگران آمریکایی را برای خود تثبیت کرد و گفته می شود که در اواخر اکتبر ۲۰۰۴ با بن لادن اعلام بیعت کرد.
بدین ترتیب صفوف ایدئولوژیکی نسل جدید جهادی در مکتبی شکل گرفت که به مراتب افراطی تر از طرز فکر افغان-عرب ها و القاعده یی های بر آمده از آن بود. بعلاوه شرایط جنگ عراق و سرکوب جهادی ها در کشورهای اسلامی و عربی قابل مقایسه با شرایط سالهای ۱۹۸۰ نبود. بدین معنی که آموزش ها و تجربه ی مبارزاتی نسل جدید بسیار سخت تر از گذشته بود و جهان بینی خشن آنان انعکاس همین شرایط بود. در سال ۲۰۰۲ زمانی که الزرقاوی به عراق رسید در اطراف او بیش از تعداد انگشت شماری هوادار یافت نمی شد. دقیقاً به دنبال حمله ی آمریکا به عراق بود که صدها و یا به عبارتی هزاران نفر داوطلب از کشور های عربی و اسلامی به آن کشور سرازیر شدند تا علیه اشغال یک سرزمین اسلامی بدست آمریکا بجنگند. همین ها نسل الزرقاوی به شمار می آیند.
«نسل الزرقاوی» باعث ایجاد شکاف نوینی در جنبش جهادی گشته است. این نسل که تندرو تر و جنگجو تر از گذشته است، شتاب فراوانی در انجام عملیات نظامی نشان می دهد و مبارزه اش بیش از هر چیز بر تاکتیک های ایجاد وحشت استوار است. فعالیت های آنان همانطور که وضعیت یمن نشان می دهد منشاء بی ثباتی های نوع تازه یی شده است.
یمن در پناه دادن به جهادی ها تاریخی طولانی دارد. جنگجویان یمنی در میان افغان-عرب ها مقام برجسته یی داشتند و تعداد آنها را حتی تا ۳۰۰۰ نفر تخمین می زدند(۷). به دنبال عقب نشینی شوروی از افغانستان، از آنجا که بازگشت افغان-عرب ها به کشورهای متبوع خود مسائل زیادی به همراه می آورد، مقامات یمنی نه تنها پذیرای یمنی-افغانی ها، بلکه جهادی های سایر کشور ها نیز شدند. هرچند که یمن شمالی و جنوبی در سال ۱۹۹۰ به یکدیگر ملحق شده بودند اما تناقض های میان علی عبدالله صالح و به اصطلاح «شرکای» سوسیالیست او در جنوب، کاملاً آشکار بود. افغان-عرب ها ابتدا برای ترور رهبران سوسیالیست مورد استفاده قرار گرفتند و بعد در سال ۱۹۹۴ در جریان جنگ داخلی نقش مهمی در سرکوب جدایی طلبان جنوب بازی کردند. یمن سرزمین اجدادی بن لادن نیز محسوب می شود. پدر بن لادن در منطقه ی حضر موت در جنوب شرقی یمن متولد شده و بعدها به عربستان سعودی مهاجرت کرده و از راه بازرگانی به ثروت رسیده بود.
به دنبال حمله ی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به آمریکا، کشور یمن شدیداً زیر فشار قرار گرفت. یمن از نظر مقامات آمریکایی نقش یکی از پایگاه های لجستیکی جهادی ها را بازی می کرد. به گفته ی یکی از کارشناسان شبکه های جهادی در صنعا، «هیچ عملیاتی از سوی القاعده صورت نگرفته بوده است که به نحوی به یمن مربوط نشده باشد: یا پول و اسلحه در آنجا رد و بدل شده، یا یکی از شرکای جرم یمنی بوده، و یا یکی از عوامل آن از این کشور گذر کرده است.» تا مدتها ترس این می رفت که آمریکا به خاک یمن حمله کند. در همین شرایط بود که صالح به واشنگتن پرواز کرد و در راه «جنگ با ترور» قول همکاری داد. در عین حال برخورد مقامات یمنی با جنبش جهادی چند جانبه بود(۸): آنها هرچند که پس از ۱۱ سپتامبر عده ی زیادی از جهادی ها و از جمله سید امام الشریف مصری معروف به دکتر فضل (۹) را دستگیر کردند اما به تحمل سایر جهادی ها ادامه دادند.
مقامات یمنی از جمله پروژه ی گفت و گو با زندانیان فعال جهادی ترتیب دادند. مبتکر این پروژه حمود الهتار قاضی سابق دادگستری و وزیر کنونی وزارت اوقاف یمن بود. او به من گفت:«پروژه ی گفت و گو از اصول سیاست رسمی یمن در جنگ با تروریسم به شمار می آید.» و ادامه داد، «ما دریافته بودیم که پراتیک سازمان های تروریستی بر ایدئولوژی استوار است، و تنها با یک ایده می توان به جنگ یک ایده ی دیگر رفت. توسل به زور در افغانستان و عراق، نتوانست برای آنها صلح و ثبات به همراه بیاورد. بینش القاعده بر دو چیز استوار است: تکفیر رژیم های عرب و جنگ با خارجی ها. ما در گفت و گو های خود با آنها روشن می کنیم که اولا دولت یمن یک دولت قانونی است و دوم اینکه تفاوت های عقیدتی و یا میزان دینداری فرد به خودی خود برای مبارزه کافی نیست.» هدف پروژه ی گفت و گو تصحیح این ذهنیت ها با استناد به مذهب بود.» الهتار می گفت که پروژه ی گفت و گو در اواخر سال ۲۰۰۵ متوقف شد و دلیل آن فشارهای دولتی بود که بکار گرفتن روش های دیگری علیه تروریسم را دنبال می کرد. او اضافه می کرد که این پروسه شامل حال افغان-عرب ها می شد نه از عراق برگشته ها. بزرگترین دستاورد پروژه ی گفت و گو «حفظ آرامش و ثبات» در یمن بود.
با اینهمه اخیراً صداهای اعتراضی فراوانی علیه یمن و سیاست «جنگ با ترور» آن بلند شده است که واشنگتن در صدر همه قرار می گیرد. مقامات آمریکایی از آزادی جمال بَدَوی به شدت خشمگین بودند. این شخص که گفته می شد از طراحان حمله به ناو جنگی کُل است در اکتبر سال ۲۰۰۷ از زندان آزاد شد. هر چند بعداً به زندان بازگردانده شد اما دولت آمریکا هنوز به دنبال استرداد اوست. یکی دیگر از عوامل اختلاف میان این آمریکا و یمن، فرار موفقیت آمیز ۲۳ عضو القاعده از یکی از زندان های مستحکم یمن در فوریه سال ۲۰۰۶ بود که گویا با همکاری نگهبانان زندان صورت گرفته بود. ناصر الوحیشی که گویا «امیر» جدید القاعده در یمن است یکی از همین فراریان بود.
دولت آمریکا یمن را متهم به سهل انگاری در مبارزه با جهادی ها می کند و ناخشنودی خود را از عدم دستگیری اعضای بالای القاعده و مصادره ی اموال آنها نشان داده است. واشنگتن مقامات بالای دولت صنعا را مظنون به همکاری و حمایت از القاعده و جنبش سَلَفی-جهادی می داند. یکی از موارد اختلاف شدید میان امریکا و یمن وضعیت شیخ عبدالمجید زیندانی است. گفته می شود که شیخ عبدالمجید از کسانی بوده است که در دوران جهاد افغانستان روی بن لادن تاثیر گذاشته است. او امروز مدیریت دانشگاه اسلامی الایمان در پایتخت یمن را به عهده دارد و در عین حالی که با مقامات یمنی روابط نزدیک دارد رهبر حزب مخالف «الاصلاح» نیز هست. نام این شیخ هم در لیست افراد مورد درخواست استرداد آمریکاست و هم در لیست اسامی «کمیته ی تحریم القاعده و طالبان» شورای امنیت سازمان ملل. شیخ عبدالمجید با اینهمه از حمایت وسیع اتحادیه قبایل شمال کشور، سَلَفی ها، و مقامات یمنی (به رغم رهبری یک حزب مخالف دولت) برخوردارست.
ناصر البحری (ابوجندل محافظ سابق بن لادن) به دنبال حمله یی که سال گذشته در یمن به توریست های اسپانیائی شده بود مسئولیت آنرا بعهده «نسل جدید»ی گذاشت که از سازمان اصلی بریده است: «استراتژی شیخ اسامه بن لادن این نیست . . . نسل جدید دیگر نسل بن لادن به شمار نمی آید. نسل ابو مصعب الزرقاوی است که با القاعده تفاوت دارد هرچند که نام آن از سوی برخی گروه ها مورد استفاده قرار می گیرد. این ها نسل عراق و جوانانی هستند که برای جهاد به آن کشور رفته اند. این یک نسل بی تجربه است که به بیراهه می رود و در راه های غلطی بسیج شده است. این نسل، قدیمی ها را ترسو و عامل بیگانه و مخالف خود می داند.(۱۰)» سعیدالجمحی کارشناس سیاسی و مولف کتابی درباره ی القاعده(۱۱) نیز بر همین عقیده است: «سر دولت با عناصر القاعده گرم است و از نسل جدید غافل است.»
گفته می شود که خمپاره اندازی های اخیر به برخی هدف های غربی در صنعا، کار یک گروه جوانتر جهادی است که خود را «کتائب الجُندُ الیَمَن»(۱۲) می خواند. این گروه بر دولت فشار وارد می آورد که اسلامیست ها را از زندان آزاد کرده، به همکاری امنیتی با غرب خاتمه داده، و جهادی هایی را که مایل به رفتن به خارج و به عراق و افغانستان و سومالی هستند آزاد بگذارد، در غیر اینصورت منافع خارجی ها را در یمن مورد هدف قرار خواهد داد. این نسل از شخص الزرقاوی الهام می گیرد نه از نسل گذشته ی القاعده. ظهور این دسته و فعالیت های آنان تهدیدی علیه پیمان پشت پرده میان مقامات یمنی و فعالین القاعده بشمار می آید. این موافقت نامه بطور خلاصه دست القاعده را، در ازای ترک عملیات نظامی در خاک یمن، در تامین نیاز های لُجیستیکی جهادی ها در کشور های دیگر باز می گذارد.
مقامات یمن در دو جبهه احتیاج به حمایت جنبش جهادی دارند. در درجه اول برای مقابله با رشد نارضایتی در جنوب کشور که بخشی از مردم در آنجا حسرت استقلالی را می خورند که با اتحاد کشور در سال ۹۰ ۱۹ پایان یافت. و در درجه دوم برای مقابله با اعتراضات قبایل زیدیه در شمال (از سال ۲۰۰۴ به این سو) .
اگر خلا سیاسی در یمن، لبنان و مناطق دیگر ادامه یابد جوانان جهادی می توانند رهبران سیاسی و مذهبی جدیدی پیدا کنند و شکل های سازمان دهی نوینی بیابند.
١- ر.ک به مقاله تکفيرگرايي، مکتبي مبتني بر منجي در اوموند دیپلماتیک سپتامبر ۲۰۰٧
٢- Voir Nabil al-Sofi, « Aljihad alyamani fi ali fraq: salafiyun waqabael yandamoun ealjihadiyin » [Le djihad yéménite en Irak : des salafistes et des tribus rejoignent les gdjihadistes h] Al-Hayat, Londres, 11 avril, 2007 et Rashid Khashana, « Alf shab tunisi mutahamun bilmusharaqa wabiltakhteet lidawr fi ealmuqawama al firakiya » [Mille jeunes tunisiens accusés de vouloir prendre part à la grésistance irakienne h] al-Hayat, 12 avril, 2007.
٣- یکی از مقامات رسمی بلند پایه عربستان تائید نمود که در سال 2005 ، دو تا سه هزار نفر از اهالی این کشور برای جنگ به عراق رفته اند. اغلب آنها از طریق سوریه به گروه الزرقاوی پیوسته اند و بعضی نیز از طریق شمال ایران به گروه انصارالسونا ملحق شده اند. Cf. Mashar al-Zaydi, «Al-Ihabiyun fi al-eIrak yaridun al-Sa fudi imam inti fhariyan aw mumawilan c faqat» [Les terroristes en Irak ne veulent des Saoudiens que comme volontaires au suicide ou comme bailleurs de fonds], Al-Sharq al-Awsat, Londres, 20 mai, 2005:
http://www.asharqalawsat.com/details.asp?section=4&issueno=9793&article=324320&feature
٤- Muhammad Muqadam, «Al-Qaeda fi bilad almaghreb alarabi f tujaned lilqital fi alfirakc laken liahdaf fi aljazaer» [eAl-Qaeda au Maghrebf arabe recrute en vue du combat en Irakc mais avec des objectifs en Algérie], Al-Hayat, 9 septembre, 2007.
٥- Fouad Husein, Al-Zarqawi, al-Jeel al-Thani lil-Qae fda (Zarqawi, la seconde génération d fAl-Qaida), Dar al-Khalil, Beyrouth, 2005, pp. 33-34.
٦- اما او به هواداران مقتدی صدر حمله نکرد.
٧- Bruce James, « Arab Veterans of the Afghan War », Janefs Intelligence Review, Londres, Vol. 7, n°. 4, avril 1995.
٨- Lire Laurent Bonnefoy, «Entre pressions extérieures et tensions internes, un équilibre instable au Yémen », Le Monde diplomatique, octobre 2006.
٩- بیش از صد و سیزده تن از مبارزین صف اول که اغلب مصری بودند دستگیر شدند. Asharq al-Awsat, Londres, 5 mars, 2004 :
http://www.aawsat.com/details.asp?section=4&issueno=9229&article=221387&feature
١٠- Nasser Arrabyee, « Al Qaida enot behind tourist attack f in Yemen », Gulf News, Dubai, 10 juillet, 2007. ١١- Al-Qae’da fi al-Yaman: al-nash’a… al-khalfiya al-fikriya… al-imtidad, (Al-Qaida au Yémen : son développement c ses racines et développement idéologiques), Sanaa, 2008.
١٢- Gregory D. Johnsen et Brian O’Neill, « Yemen Attack Reveals Struggle Among Al-Qaeda’s Ranks », Jamestown Foundation, Washington, vol. 4, n° 22 (10 Juillet, 2007):
http://www.jamestown.org/terrorism/news/article.php?articleid=2373533
En septembre 2008, une attaque contre lfambassade américaine à Sanaa a fait dix-sept morts.
برای لبنان نیز این تهدید وجود دارد که تبدیل به پایگاه لُجستیکی جهادی ها گردد برای عملیات در یکی از کشورهائی که در آن « جنگ مقدس » جریان دارد(۱) . لبنان نیز مانند یمن، الجزایر، یا افغانستان کشور بی ثباتی به شمار می آید که از میان خاکستر های یک جنگ داخلی طولانی (۱۹۷۵-۱۹۹۰)، اشغال جنوب آن تا سال ۲۰۰۰ توسط اسراییل، و جنگ خونین میان اسراییل و حزب الله در سال ۲۰۰۶ بیرون آمده است. همین اتفاق اخیر بود که لبنان را به مرکز توجه گروه های جهادی تبدیل کرد. در طول جنگ تابستان ۲۰۰۶ جهادی هایی که در گفت و گو های اینترنتی (chat) شرکت می کردند بهت زده قادر به موضعگیری در این باره نبودند: آنها از یکسو شیعیان را خائنینی تلقی می کردند که در عراق با اشغالگران همکاری می کنند و از سوی دیگر شیعیان لبنانی را مبارزانی می دیدند که پیروزمندانه علیه اسراییل ایستاده اند. آنچه بیشتر به سرگشتگی آنها می افزود این احساس بود که مبارزین سُنی مجاز به شرکت در مبارزه یی (با اسراییل) نیستند که رهبری مطلق آن به دست یک حزب با حامیان علوی ِ سوری (۲) و شیعه ی ایرانی است.
چند ماه پس از جنگ ژوئیه ی ۲۰۰۶ بود که اولین جهادی ها بطور علنی در لبنان ظاهر شدند. در نوامبر سال ۲۰۰۶ گروهی به نام «فتح الاسلام» در جریان یک کودتای بدون خونریزی اداره ی اردوگاه نهر البارد نزدیک تریپولی را به دست گرفت. جریان ظهور و سقوط فتح الاسلام، تحولات سیاسی ایدئولوژیک و تهدیدات امنیتی خاورمیانه یی را نشان می دهد که پس از اشغال نظامی عراق توسط آمریکا، ثبات خود را از دست داده است.
رهبر فتح الاسلام شخصی به نام شاکر الابسی یکی از کادر های الفتح بود که در سال ۱۹۸۳ از یاسر عرفات جدا شد و سازمان تندرو تر هوادار سوریه را به نام فتح الانتفاضه بنیاد نهاد که توسط ابو موسی و ابو خالد العمله رهبری می شد. الابسی پس از حمله ی آمریکا به عراق به آن کشور رفت و در آنجا به شبکه ی الزرقاوی پیوست و به جرم قتل یک دیپلومات آمریکایی در عمان به اعدام محکوم شد. الابسی به دنبال گرفتن کنترل اردوگاه نهر البارد اعلام کرد: «ما گروهی را بنیاد نهاده ایم متشکل از بهترین جوانان و کسانی که به اسلام و به حق مبارزه برای بازگشت به فلسطین اعتقاد دارند(۳).» الابسی در راه رسیدن به این اهداف از کمک های مالی، اسلحه ای، و داوطلبان جهادی یی که از سایر کشور های عربی می آمدند برخوردار می شد. با اینحال در عرض چند ماه به دلایلی که تاکنون نامعلوم مانده است میان آنان و ارتش لبنان برخورد نظامی پیش آمد. نتیجه ی نبرد های سنگین سه ماهه، خرابی اردوگاه محل سکونت سی هزار فلسطینی و مرگ شماری از سربازان لبنانی و جنگجویان جهادی بود.
دلایل فراوانی هست که نشان می دهد که به رغم برخورد نظامی ارتش و جهادی ها در لبنان در سال گذشته، نه تنها نفوذ آنها کم نشده بلکه افزایش نیز پیدا کرده است. یکی از دلایل این امر به تاریخ طولانی اردوگاه های فلسطینی مربوط است. از اولین سالهای دهه ی ۱۹۹۰ حضور سازمانهای مانوس فلسطینی از نظایر الفتح و جبهه آزادیبخش فلسطین در اردوگاههای لبنان رو به کاهش نهاده و همین امر به نزول شرایط اقتصادی-اجتماعی، خلاء امنیتی، و ظهور انبوهی از گروه های جهادی از جمله جُندالشام و اُثبات الانصار(۴) منجر شده است. دوازده اردوگاه موجود در لبنان بر اساس پیمان ۱۹۶۹ قاهره، خارج از دسترس نیروهای انتظامی قرار دارند. برخورد های میان گروه های جهادی یی که در بخش های شمالی اردوگاه عین الحلوه نزدیک شهر صیدا در جنوب لبنان موضع گرفته اند، اخیراً افزایش یافته و گزارش می رسد که تعداد داوطلبان خارجی در این اردوگاه بیشتر شده است (۵). تحولات اخیری که به دنبال برخورد های ماه مه ۲۰۰۸ لبنان میان طرفداران دولت (عموماً سُنی های هوادار جنبش المستقبل به رهبری حریری) و حزب الله صورت گرفته، اوضاع خطرناکی به دنبال آورده است. این برخوردها باعث تحرک توده های سُنی لبنان شد و پیروزی حزب الله و ورود میلیشیای آنها به محلات سُنی نشین بیروت از یکسو(۶)، و رهبری ناتوان سازمان حریری از سوی دیگر، به ناخشنودی های آنان دامن زد. خلاء ایجاد شده ی کنونی می تواند مورد بهره برداری رهبران سَلَفی و تقویت سازمانی آنها و حتی ارائه ی آلترناتبوی در رهبری منجر شود(۷). رشد بیسابقه ی جریان های جهادی سَلَفی بیش از هرجا در دومین شهر بزرگ لبنان یعنی تریپولی احساس می شد. نفوذ حریری در این شهر سابقه ی چندانی نداشت و این شهر در گذشته (در دهه های ۱۹۸۰ ) توسط یک گروه سَلَفی به رهبری شیخ سعید شعبان و حزب حرکت التوحید الاسلامی اداره شده بود. صفوف سازمانی طرفدار حریری وارد برخورد های میان محله های سُنی و علوی تریپولی نشدند و جوانان سُنی بطور خودجوش به خیابان ها ریختند. چنانچه جریان سیاسی حاضر و خلاء امنیتی در لبنان و یمن و نقاط دیگر تداوم پیدا کند بزودی همین جوانانی که اینگونه به خیابان ها می ریزند رهبران تازه و انگیزه بخشان و سازمان بندی خود را پیدا خواهند کرد.
حتی اگر فرض را هم بر این بگذاریم که هدف آمریکا از حمله به عراق واقعاً سرکوب تروریسم گروه های جهادی بوده، و موقتاً از تردید های درست و آنچه که به عکس آن دلالت می کند صرفنظر کنیم، بازهم جنگ آمریکا نتیجه ی معکوس به بار آورده است. این جنگ یک نسل کامل از جوانان عرب را سیاسی و رادیکالیزه کرد و زمینه یی فراهم آورد که هزاران هزار از آنها در سخت ترین شرایط آموزشی تجربه اندوزی کنند. شمار افراد حاضر این جریان قابل مقایسه با افغان-عرب ها و نسل قدیم تر جهادی هایی است که القاعده را در میان خود پرورده بود. برداشت اینان از سیاست در رابطه ی تنگاتنگ با تجربه ی آنان از عراق است و عملیات وحشیانه و خشونت آمیز را نه تنها قابل توجیه بلکه با اهمیت ترین نمود عمل سیاسی تلقی می کنند. وزن یک نسل جوان خشمگین در لبنان و یمن و حتی الجزایر بر شانه ها احساس می شود و ما بزودی مظاهر آن را در سرمقاله ها و اخبار ملاحظه خواهیم کرد.
١- مقاله «گزارشي از نفوذ القاعده در لبنان » لوموند دیپلماتیک فوریه ۲۰۰۸ http://ir.mondediplo.com/article1233.html
٢- شاخه ای از مذهب شیعه که بیشتر رهبران سوریه از آن پیروی می کنند.
٣- Omar Ibrahim, “‘Fath al-Islam’ la a’alaqa lana bil-Qa’ida”, [‘Fath al-Islam: We have no relation with al-Qaida’], al-Safeer, Beirut, November 29, 2006
٤- Pour le développement des courants salafistes et djihadistes dans le camp d’Ain El-Helwe, voir Bernard Rougier, Le Jihad au Quotidien, Presses universitaires de France, Paris, 2004.
٥- Hazem al-Ameen, « Kalam a’an ‘ghouraba jood’ jaou ba’d ma’arek nahr albared », [Où il est question des “nouveaux étrangers” arrivés après les combats de Nahr al-Bared], Al-Hayat, London, 13 Juin, 2008.
٦- مقاله آلن گرش در لوموند دیپلماتیک ژوئن ۲۰۰۸ بنام «هفته اي که لبنان را تکان داد! » http://ir.mondediplo.com/article1279.html ٧- Fidaa Itani, « Tarajo’ al-haririya fi maslahat alsalafiyyin » [Le recul du haririsme au bénéfice des salafistes], Al-Akhbar, Beyrouth, 14 mai, 2008:
http://www.al-akhbar.com/ar/node/73551
منبع لوموند دیپلماتیک. دسامبر 08
چه بداقبالند روشنفکران مرئی و نامرئی ی ایران!
محمدعلی مهرآسا
"...
آنچه که از محتوای گفتار و
نوشتار این هموطنان درک میشود آن است که گویا
آغاز و انجام انقلاب سال
۱۳۵۷
را روشنفکران رقم زده بودند و انقلاب چیزی
بود همانند اتوموبیل با
رانندگی روشنفکران. و این روشنفکران بودند که در
لحظه
ی انتصاب دکتر بختیار به نخست
وزیری ترمز خودرو شورش را نکشیدند و
سبب شکست دکتر بختیار شدند..
" .
ادامه
هرسال در ماه های دی و بهمن به
مناسبت سالگرد وقوع انقلاب اسلامی ایران در
سال
۱٣۵۷
خورشیدی، اهل قلم به یاد آن حادثه ی شوم دردو جهت مثبت و منفی
روایات وبرداشتهای خودرا
برصحیفه ی کاغذ می نشانند و مطابق داده های
انقلاب و یا گرفته هایشان از
انقلاب قلمفرسائی میکنند.
در این تجزیه و تحلیل ها
معمولاً مطلب از چند نظر بررسی میشود ولی در این
میان، دو دیگاه از همه مهمتر
است. یکی دیگاهی کاملاً مثبت نسبت به انقلاب
و روند پیدایشش که انقلاب
ضروری ارزیابی می شود؛ دیگر دیدگاهی که انقلاب
را یک فتنه می شناسد و آن را
زمین لرزه ای مهیب و سیلی ویرانگر برای
نابودی و حذف دستاوردهای
۵۰
سال سلطنت خاندان پهلوی معرفی میکند. دو
دیدگاه مخالف و متضاد.
در این نظریه پردازیهای اغلب
اسیر احساسات، هواداران دکتر شاپور بختیار
متعصبانه تر از دیگر مخالفان
تغییر رژیم سلطنت بر این طبل می کوبند؛ و از
اینکه روشنفکران ایران در شورش
سال ۵۷
سینه سپر نکرده و به جدال توده ی
ناآگاه برانگیخته نرفته اند،
تمام فلاکت این سی ساله را به پای چند ده
قلمزن آن زمان می اندازند.
آنچه که از محتوای گفتار و نوشتار این هموطنان
درک میشود آن است که گویا آغاز
و انجام انقلاب سال ۱٣۵۷
را روشنفکران رقم
زده بودند و انقلاب چیزی بود
همانند اتوموبیل با رانندگی روشنفکران. و این
روشنفکران بودند که در لحظهی
انتصاب دکتر بختیار به نخست وزیری ترمز
خودرو شورش را نکشیدند و سبب
شکست دکتر بختیار شدند.
گویا هنوز خیلی زمان لازم است
تا من و امثال من درک کنیم که روشنفکر
ایرانی کیست و چیست و از کدام
گروه است؛ و در اصل، این بداقبالان جامعه ی
ایران چه تعدادند و از چه جنمی
هستند که از یک سو انقلاب ۵۷
را سامان می
دهند و به پیروزی می رسانند و ارتش
پنجم رزمی جهان را فلج می کنند و
فرمانده اش را به فرار
وامیدارند، و از دیگر سو، هرآنچه نارسائی و فلاکت
در کشور به وجود می آید و به
چشم می خورد، ناشی از کارکرد(شاید هم سوء
مدیریت!) آنان رقم می خورد. به
فرض اگر من از شناخت این جماعت عاجزباشم،
چون خود در بطن جریان بوده و
به بسیاری از علت و انگیزه های انقلاب آگاهم،
دستکم باید بدانم این غایب از
نظرها و این موجودات نامرئی فزون بر شناسائی
و معرفی، نیازمند حمایت
دربرابر این همه بهتان و تهمت هستند.
انقلاب مردم ایران که در سال
۱٣۵۷
خورشیدی رخداد، چون مانند تمام رخدادهای
تاریخ ملت بدشانس ایران بد
سرانجام بود؛ و مُسَخّر فرهنگ حمق مذهب شد، هیچ
گروه و فردی حاضر نیست گوشه ای
از مسئولیت آن را به عهده بگیرد؛ و مانند
مال دزدی و یا جسم داغ و
سوزانی هرکس می کوشد آن را به سوی دیگری پرتاب
کند. همچنانکه برعکس اگر به
پیروزی و عاقبت به خیری می انجامید، بی تردید
سدها ارباب و قهرمان پیدا
میکرد.
رخدادی که در وقوعش «ابر و باد
و مه و خورشید و فلک» دست درست هم نهاده
بودند، و ریشه در استبداد و
استثمار کهن و زمان داشت و محصول افت و خیزهای
ناموفق پیشین ملت بود، چون
مانند تمام انقلابهای دیگر جهان به بیراه رفته
و بد سرانجام بوده است، کسانی
که به هر دلیل و علت، نظری به سوی خاندان
پهلوی دارند – از سلطنتطلبان
دبش، مشروطه خواهان جدید الولاده، تا
هواداران شاپور بختیار و حقوق
بگیران نهضت مقاومت آن مرحوم - کل ماجرا را
نتیجه ی اندیشهی- حتماً باطل-
و کارکرد- حکماً غلط- روشنفکران آن زمان
ایران فریاد می زنند. هر یک از
وابستگان این طیفها، زمانی که دست به قلم
می برند تا از آن خیزش سخن
گویند و معضلات مردم ایران و اوصاف حکومت
اسلامی را بازنویسند و ایراد
گیرند، نخستین خاکریزی که به آن هجوم می برند
و عزم پریدن از روی آن را
دارند، دیوار روشنفکری و روشنفکران ایران است؛ و
چه کوتاه است این دیوار!
انقلاب ایران اگر چه بنیادش را
کودتای ۲٨
مرداد ۱٣٣۲
پی ریزی کرد؛ و
موضوعی است که آگاهان و جامعه
شناسان خودی و بیگانه به آن اشاره دارند،
ولی باید اقرار کرد که با توسل
به دین و مذهب آغازید و نسج گرفت؛ و خمینی
در مبارزه با رفورمهای
آریامهری در سال ۱٣۴۲
که زیر نام «انقلاب سفید شاه
و مردم» صورت گرفت بر مبنای
مذهب شیعه سنگ بنایش را نهاد؛ و برسرش نیز
۱۵
سال تبعید را تحمل کرد.
انقلاب، نه واژه اش زیباست و
نه حاصلش گوارا. انقلاب در هرحال و هر نوعش
پدیده ای زشت و بد عاقبت است.
انقلاب اگر زیانش از جنگهای کلاسیک بیشتر
نباشد دستکمی از آن ندارد. در
تمام انقلابهائی که تاریخ به گونه ی رسمی از
آنها یادمیکند، مردمان انقلاب
کرده و انقلابزده ازجمله ی بدفرجامترین
مردمان تاریخ بوده اند. هیچ
روشنفکری نه آرزوی انقلاب دارد و نه خواهان
جنگ است. انقلاب ایران را
روشنفکر اگر آرزو هم کرده باشد، در بنیادش سهیم
نبود. انقلاب ایران از درون
مساجد و محافل شریعت شیعه نسج گرفت. به یاد
آوریم شورشهای تبریز و قم و
دیگر مکانها را که همگی برروی ایمان مذهبی و
به مناسبت چهلم شهدای خیالی و
یا واقعی نسج می گرفت و به انجام می رسید.
همچنین یاد آوریم شعارهائی را
که در راهپیمائیها فریاد زده میشد و همه در
مساجد تهیه میشد و رنگ و بوی
مذهبی داشت.
بی شک روند حکومت شاه و نگاهش
به ملت به عنوان رعیت و مردمانی نادان که
لیاقت آزادی را ندارند، بیشینه
ی درسخوانده های کشور را ازدربار و شخص
محمد رضا شاه متنفر کرده بود و
هر گروه و فرد، به نحوی آرزوی تغییر و تحول
در آن استبداد و الیگارشی را
داشتند. روشن است که جوانان و بویژه
دانشجویان در این میدان هم
متعصبتر بودند و هم کوشاتر. بدیهی است منظور از
دانشجویان تنها محصلین آن زمان
دانشگاه ها نیست. بلکه از سال ۱٣٣۲
تا آن
زمان، جوانانی که از دانشگاه های کشور
فارغ التحصیل شده یا از خارج به
میهن برگشته بودند، در رقم
اکثرِت همان طرز اندیشه ی مخالفت با استبداد را
در ذهن خویش نگهداشته و باخود
همراه داشتند. این را هم می پذیرم که
بسیارانی از آنان جذب کارهای
دولتی شده و کار دیوانی می کردند و از رفاهی
نسبی برخوردار بودند؛ اما این
مانع نفرت از استبداد و چشم پوشی از فساد
نبود.
من مایل نیستم مکررات را تکرار
کنم. چون بسیار گفته و نوشته اند و شنیده
ایم که در مدت بیست و پنج سال
حکومت مطلقه ی شاه، به دلیل خفقان و سانسور
و استبداد، جوانان آرمانگرا
روشی دیگر برای مبارزه جز توسل به اسلحه
نیافتند و در نتیجه جذب گروه
هائی شدند که مدینه فاضله شان را انقلاب می
ساخت.
اما کدام روشنفکر مطرح در آن
زمان روش ترور و مبارزه ی مسلحانه را پیشنهاد
و یا تأیید می کرد که چنین
باید امروز چوب حماقت دربار پهلوی را بر کتف او
بکوبند؟ نگاهی به مقالات دکتر
مهدی بهار و دکتر رحیمی که شجاعانه دربرابر
حکومت مذهبی ایستاده بودند و
حتا منجر به کتک خوردن و شتم و جرح دکتر بهار
و فرزندش در خیابان شمیران شد،
ثابت می کند که زلزله ی ده ریشتری را با
چند ستون و شمعک نمی توان مهار
کرد. توده ی عوام را آخوند با ارکستر امامت
و سمفونی تشیع به رقص آورده
بود که کفن پوش در جلو تانکها -ی بی فشنگ- می
خوابیدند. هیچ گروه سیاسی در
آن زمان قادر به خیابان آوردن چند هزار نفر
نبود؛ اصولاً کدام گروه سیاسی
مانده بود که مطرح باشد و سخنش روا!؟ در
حالیکه مساجد برای روز تاسوعا
چندین میلیون ایرانی را درسراسر کشور به
خیابان ریخت.
روشنفکر خود را نسبت به جامعه
اش مسئول میداند و دارای مسئولیت است؛ و اگر
جامعه او را با چنان لقبی می
شناسد، باید پایبند چنان مسئولیتی باشد.
روشنفکر موظف است کژیها، کاستی
ها، ناروائی ها و نابسامانیها را درهر برهه
و مکان بنمایاند و برملا کند؛
و از هیچ ملامت و شماتتی نهراسد. روشنفکر
هیچگاه با حکومت و قدرت نیست،
بل بر حکومت است. روشنفکر، منزه طلب است و
تمامیت خواه؛ و لاجرم همیشه
منتقد و ناخوشنود. امتناع روشنفکر از ایراد و
نقد نارسائیها و ناروائیها،
خیانت محسوب میشود. روشنفکر تیزبین تر و باریک
بینتر از دیگران است؛ و
نمایاندن نقائص و نقصانها را جهت اصلاح انجام
میدهد نه به منظور انقلاب. اگر
حکومت و زمامدار گوش شنوا ندارد تا
ناحوشنودیها رابشنود؛ اگر دیده
ی بینا ندارد تا فساد و رذائل را ببیند،
اگر جاهل است و مردمش را نمی
شناسد، مجرم او است. و اگر به جای توجه به
نقدها و پاسخ مناسب، به زندان
و زجر و دشنه متوسل میشود، لاجرم باید منتظر
سیل ویرانگر شورش توده ها و
فنای حکومت و کشور باشد.
زمانی که در سال
۱٣۲٨
محمد رضا شاه دستور تشکیل مجلس موسسان فرمایشی را
صادر کرد تا قانون اساسی را به
سود خویش تغییر دهد، این قوام السلطنه بود
که با همه ی محافظه کاری اش از
فرانسه در نامه ای به شاه فریاد برآورد
که:«... اعلیحضرت این کار غلط
است و اگر انجام شود، سرانجام به فنای سلطنت
و مملکت منجر میشود...» اما به
جای توجه به سخن ناصح، لقب جناب اشرف را از
او پس گرفتند!
هوادارن آقای بختیار چنان سخن
می گویند و به چنان نظریه پردازیهائی رو
آورده اند که گویا در آن لحظات
آخر که شاه مرتب «مَخلص» می جُست؛ و سقوط
سلطنت را باور کرده و دراندیشه
ی فرار بود، اگر روشنفکران همرائی و همراهی
می کردند، آقای بختیار در مقام
منجی جلو آن سیل مهیب را می گرفت. این گونه
بررسی در وضع زمامداری ٣۷
روزه ی مرحوم بختیار توسط هواداران، این تصور را
در ذهن به وجود می آورد که
گویا بختیار اصولاً در مسیر و متن انقلاب نبوده
است؛ و آقای شاپور بختیار همان
روز پیشنهاد نخست وزیری، ازعالم غیب برای
نجات ایران به دربار رسیده
است؛ و اگر روشنفکران مانع نمیشدند، هم سلطنت
از سقوط می رست و هم کشور به
دامن آخوند نمی افتاد... زهی تصور باطل!...
خیر! چنین نیست و چنان نبوده
است. آقای بختیار تا چهل روز پیش از
۲۲
بهمن
مثل دیگر مردم درکوران خیزش بود. این
همان شاپور بختیار است که سال پیش از
آن در کاروانسرا سنگی همراه
یارانش در جبهه ملی، از ساواکیها و ژاندارمها
کتک خورد و استخوان بازویش
شکست.
روشنفکران ایران هرکه بودند و
هرکه هستند، می دانستند که اگر شاه خودشیفته
در فکر نجات کشور و مردم بود،
می باید زمانی که هویدا را کنار نهاد یکی از
ملیون - مثلاً آقای بختیار- را
به نخست وزیری می گماشت؛ نه هنگامی که
تودهی عوام عکس خمینی را در
ماه می دیدند و برروی بامها نوای الله
اکبرشان به گوش ارتشبد اظهاری
هم می رسید.
زمانی که مرحوم بختیار به
سپهبد مقدم پیغام داد « به اعلیحضرت عرض کنید
اکنون که شرط دکتر صدیقی را
درعدم خروج اعلیحضرت از کشور نپذیرفته است، من
با شرایط اعلیحضرت حاضرم قبول
مسئولیت کنم...» سیلاب انقلاب چنان
بالاگرفته بود که هزاران پیل
هم نمی توانست از آن جلوگیرد. زنده یاد
دریادار احمد مدنی تعریف می
کرد که:«دکتر بختیار در ترکیب کابینه اش از من
خواست پست وزارت کشور را
بپذیرم. من پاسخ دادم: آقای دکتر بختیار اگر شما
بتوانید مرا به اطاقم در
وزارتخانه ببرید، حاضرم قبول کنم...» یعنی در آن
زمان انجمنهای خودروی اسلامی
که از مجموع مستخدمین و کارمندان دون پایه
شکل میگرفت، چنان در وزارتخانه
ها قدرت را قبضه کرده بودند که به دستور
امام! وزیران را به ساختمان
وزارتخانه راه نمیدادند. به همین خاطر اغلب
وزیران کابینه ی بختیار همیشه
در ساختمان نخست وزیری و همراه نخست وزیر
بودند.
درچنان فضا و محیطی روشنفکران
ایران چگونه می توانستند سد مقابل این سیل
باشند. جامعه ی ایران در آن
زمان مقهور فقیهان و شریعتمداران مذهب تشیع
بود و قشر روشنفکر جز در دایره
ی محدود شماری از دانش آموختگان - نه تمام
آنها- سخنش خریداری نداشت.
فزون براین، روشنفکر که همواره چوب ارتداد از
جانب متولیان مذهب را خورده
بود، با چه قدرت و نفوذی می توانست مانع این
سیل شود که امروز باید تمام
مصیبتها را به پایش بنویسند؟
آیا چون انقلاب کبیر فرانسه به
کشتارهای بیدادگرانه با گیوتین انجامید و
سررشته ی کارها به دست
روبسپیرها افتاد، باید «ژان ژاک روسو» «ولتر» و
«ویکتور هوگو» ها را ملامت و
شماتت کرد که چرا نوشتند و روشنگری کردند؟
برعکس اینگونه نگرشها به
مسئله، هم محمد رضاشاه بختیار را فریب داد تا
سقوط سلطنت و کشور را به نام
او رقم بزند؛ و هم دکتر بختیار با پذیرش نخست
وزیری و قبول ریسک سد درسد، به
خویشتن خویش ستم کرد.
کالیفرنیا
۶- ۲ – ۲۰۰۹
وضعیت حقوق شهروندی در جامعه ملتهب و عصبی
فرشید یاسائی
" ذهنیت فاشیستی ، ذهنیت (( انسان کوچک )) به بندگی کشانده شده و مشتاق اقتداری است که در عین حال طغیانگر نیز میباشد. تصادفی نیست که تمام دیکتاتور های فاشیست از محیط ارتجاعی این (( انسان کوچک )) برمیخیزند" . ویلهلم رایش
مقدمه : مقاله کوششی است جهت نشان دادن وجه تمایز حقوق شهروندی و شهر نشینی در کشورمان ایران. مفهوم شهروند و حقوق شهروندی زمانی معنا پیدا می کند - ضمن آگاهی شهروندان به حقوق شناخته خویش- که جامعه عاری از التهاب و عصبیت و آمادگی تغییربوده و شهروند قادر است حقوق خویش را در اجتماعی که در آن به کار و زندگی مشغول است؛ تعریف کند. در جامعه بی ریخت و توده ای که ( مناسبات و جایگاه ها مغشوش و بهم ریخته است . برای نمونه تهران امروز ) شهرنشینان جدید آنرا در تسخیر خود دارند. حتی حقوق همین شهرنشینان جدید نیز متاثر از التهاب و شعارهای دهن پرکن قرار گرفته و مخفی میشود. در اولین بررسی در می یابیم که تمایز این حقوق ( شهروند و شهرنشین) در جامعه امروز ما طوری است که نماد ها و جایگاه حقوقی آن روشن نیست. برای روستائیان تازه وارد که اکثرا در حاشیه شهرهای بزرگ مسکونند. حقوق در پس پرده های التهاب و ناباوری قرار دارد که شناسائی شفاف آن را برای آنان تقریبا ناممکن ساخته است. روستائیان به شهرهای بزرگ آمده ، بیشتر محصول سیاست نابخردانه مسئولین اقتصادی رژیم های سیاسی محسوب مي شوند و درست هنگامی که باید در فکر اصلاح نظام اقتصادی باشند ، فکر سوءاستفاده از احساسات و انسجام آنان در تجمع های تبلیغاتی – سیاسی می باشند. اتخاذ سیاست موازی سازی مهندسین عقیدتی رژیم ، نشانی از ادامه همین سیاست است. برای نمونه می توان از تجمع بسیج دانشجوئی نام برد که اتکای نظری آن در خارج از دانشگاه قرار دارد و هویت آنان به شهرنشینانی تعلق دارد که حقوق آنان را باید در خاستگاه بانیان رژیم سیاسی جستجو کرد. همین نقش را میتوان در رده نیروهای مختلف ( اسلامی ) مخفی و علنی اما منسجم ارزیابی کرد که وسیله ای هستند برای انجام ماموریت های خاص.
در جامعه مدنی شهروندان ( با ابعاد سیاسی ، اجتماعی و مدنی ) حق خواهند داشت . دست به تظاهرات اعتراضی زنند ، از آزادي قلم ، بيان و انديشه و حق آزاد سامان دادن به تشکلات مورد علاقه خویش برخوردار بوده و دیگر آنکه حق مشاركت در روندهاي سياسي جامعه (حق رأي دادن و نامزد شدن در انتخابات) را نیز دارند. و این تصورات خارج از درک دیکتاتوری است. طبیعی است در جوامعی که شهروند درجه یک و دو وجود دارد. تمایزی است بین شهرنشینان و شهروندان . قشری دارای حقوق ویژه (روحانیت) می باشند. حقوق شهروندی ( در ایجاد تشکیلات و..) دائما مورد تعرض و تعدی و تهدید و ممنوعیت است. جامعه از آرامش برخوردار نیست و ملتهب و عصبی است که مسئولیت آن را در درجه اول با مسئولان سیاسی و حامیان حکومت اسلامی است. دیگر آن نیرو و افرادی که قبای اصلاح طلبی پوشیده اند و با داشتن درد و دغدغه اسلام ( ایدوئولوژیک ) نمی دانند چه سیاستی را با چه سیاستی ممزوج کنند و با اتخاذ ملغمه ای از دموکراسی (( " مردم سالاری " خود درآوردی )) و بینش اسلامی ، عملا - از ابتدا - به روند جامعه مدنی وشهروندی یاری نرساندند و جامعه را (مشترکا با بنیادگرایان ) به شهرنشینی توده ای و امت پرستی عادت داده اند.
از آنجا که حق مشارکت سیاسی خصوصا انتخابات و شرکت در آن یکی از عرصه های حقوق شهروندی است. بی ارتباط نیست قبل از وارد شدن به این مبحث سخنی کوتاه با مدعیان ( اصلاح طلب ) دولت آینده و ریاست جمهوری گفته شود. ریاست جمهوری آینده یعنی کاندیدای جناح مدعی یعنی اصلاح طلبان قبل از وارد شدن به جاروجنجال تبلیغاتی ( که شروع شده است ) لااقل باید برای مخاطبان و رای دهندگان خود روشن کند چه میخواهد و چه نمی خواهد!؟ پرسش هائی تاریخی ( سی سال گذشته ) در پیش روی آنان است که به سادگی نمیتوان از- این پرسش های حقوقی - آن عبور و آنان را فدای قدرت پرستی نمود. خصوصا از تجربه دو دوره ریاست جمهوری گذشته - جناح دوم خرداد - باید درس خوبی گرفته باشند .
1 : در جامعه ما از ابتدای انقلاب زخم های عمیقی برداشته است که بدون چاره اندیشی در رفع و التیام آنان ، مشکلات مملکت بیشتر خواهند شد. در کشورمان ایران صدها جوان این مرزوبوم درسالهای نخستین انقلاب ( عموما در زندان ها که این جنایت با هیچ معیار حقوقی قابل توجیه نیست ) اعدام شده اند که از نظر حقوقی باید با نظارت مستقیم ناظرین و متخصصین سازمان ملل وحقوق بشر، بیطرفانه و دقیق بدان رسیدگی و ضمن اعاده حیثیت از آنان ؛ جبران خسارت شوند. آمرین ( در هر مقامی ) وعاملین در دادگاهی مناسب ( دادگاه علنی با داشتن وکیل مدافع ، هیئت منصفه و ناظران بین المللی ) باید محاکمه شوند. شایسته است قربانیان در آرامگاهی مناسب وشایسته و با احترام دوباره خاکسپاری شوند و این مهم باید در زمان حکومت اسلامی انجام پذیرد شاید کوششی باشد تا خشونت و انتقام را به حداقل رساند. تجربه نشان داده است که با فروپاشی حکومت ها تمام مسائل حقوقی نیز ازبین خواهند رفت. 2 : باید پاسخی روشن به وضعیت دادگاه و زندان های ویژه روحانیت یعنی معضلی که مردم کشور را عملا از نظر حقوقی به دو شقه کرده است؛ داده شود! 3 : باید پاسخ روشن به وضعیت فتوا ها و فرمان اعدام های مخفی ( برای نمونه اشاره به فتوائی که آقای خمینی در قید حیات برای آقای رشدی صادر کرده است ) که هنوز تشکلات بخصوصی از آن وسیله ای برای تهدید مخالفان بهره می گیرند و دولت ها یکی بعد از از دیگری «حتی در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی » با سکوت بدان برخورد کرده و آنرا نادیده می گیرند؛ داده شود 4 : پاسخ در مورد جریان ها و افراد استشهادی (که جدیدا شعار لبیک با خامنه ای سر داده اند) که خود تهدیدی هستند برای دگراندیشان ( داخلی و خارجی ) که هر آن جامعه را می توانند به آتش جنگ و جنون کشانند.5 : پاسخ در مورد ارسال ثروت ملی به سازمان ها و تشکلات تروریستی مانند حزب الله و حماس…. وسکوتی با معنا در مورد جنایاتی که روزانه در عراق و افغانستان میشود و به ابعاد وسیعتر در دارفور، چچین وگرجستان و حتی در مورد مردم تبت تحت استیلای چین شد؟ یکسونگری در مورد مناقشه اعراب و اسرائیل..6 : پاسخ به معضل حقوقی بنیاد ها ، آستان قدس رضوی و....که عملا از دایره قدرت دولت خارج است! . 7 : موضوع بسیار مهم سازمان ها و نهاد های موازی ( بسیج دانشجوئی . لباس شخصی و انواع و اقسام نهاد های ضربتی ...) که عملا تهدیدی بالقوه و ناظر بر صحنه سیاسی که حقوق دگراندیشان را زیرپا قرار میدهند 8 : پاسخگوئی به اتخاذ سیاست آنتی سمیتیسم، آنتی آمریکانیسم ، بهائی ستیزی، اقلیت ستیزی و...و ادامه مناقشه با دهکده جهانی ..! دخالت و تهدید پنهان و آشکار جامعه توسط نظامیان .... اینها کمترین خواست هائی است که نمایندگان سیاسی اصلاح طلب و کاندیدای ریاست جمهوری آنان باید بدان پاسخی روشن دهند. آنان باید روشن کنند که آینده وضعیت حقوقی شهروندان ایرانی ( دال بر پیروزی در انتخابات ) چیست ؟ تکلیف " دشمن " حربی و ذمی چیست و با چه انگیزه ای بدان برخورد میشود؟ باید بخوبی آزادی مشروع و نامشروع روشن و تعریف شود. آیا جامعه باید شاهد قتل های محفلی و زنجیره ای دیگری باشد؟ چه تضمین حقوقی برای معترضین و دگراندیشان در ایران آینده ( 1388) وجود خواهد داشت و ابعاد آن چگونه مشخص میشود ؟ تصور آنان به طور کل از جامعه مدنی و حقوق شهروندی چیست؟ تبیین مفاهیم و تعیین مصادیق کی باید صورت پذیرد؟ آیا باز برای نشان دادن خوش خدمتی به رهبران مذهبی و دست اندکاران کیهان و... ، مزاحمت برای شهروندان در اجتماع بوجود خواهد آمد؟ تکلیف اعدام و سنگسارها و.... چیست و فرجام آن چه زمانی خواهد بود؟ جایگاه منافع ملی کجا خواهد بود....؟ شاید در مرحله اول این پرسش ها (( گناه کبیره )) قلمداد شود اما نپرداختن بدانان ، مشارکت در جرم و نقض و بی توجهی به حقوق شهروندان است!
آغاز : برای بررسی جامعه شهروندی ناچارا می باید کمی به عقب برگردیم و آغاز مهاجرت از شهر های کوچک و دهکده ها به شهرهای بزرگ را لااقل یک دهه قبل از انقلاب ، جستجو وعلل و معلول را ارزیابی کنیم . با آغاز انقلاب بافت اجتماعی (که آغاز آن با گسترش شهروندی و نیمه صنعتی شدن اقتصاد ملی یک دهه قبل از انقلاب بود ) بطور کل دگرگون و این مهاجرت ( طبق آمار و بررسی امروزی) به مرز 71 درصد رسیده است که این خود پدیده مهم و بسیارخطرناکی است برای کشور. ازدیاد جمعیت و تراکم آن در شهرهای بزرگ مسائل و مصائب ..... ویژه خود را به همراه خواهد آورد ( بهتر است گفته شود: آورده است و نسخه مناسبی جهت التیام آن وجود ندارد) که نتایج آنرا میشود بخوبی مشاهده کرد. فقر و بیخانمانی ، کودکان کار و خیابانی با رشد سرسام آور. افزایش طلاق و اعتیاد و ایدز... از نتایج این مهاجرت های بی رویه و بی برنامه و از سرناچارگی است که تنها برای رهبران توده ای ( برای رسیدن به امیال خویش ) خوشایند است و آنرا به فال نیک می گیرند. این رهبران با توده ای طرف هستند که قابلیت تغییر شکل در آن زیاد است و به حقوق خویش نیز آگاهی ندارند. با داشتن ریشه های مذهبی بهترین خوراکی هستند برای بانیان حکومت که برای بوجودآوردن انسان توده ای و هوراکش به هزینه سنگینی احتیاج نخواهد بود. انسان ( آدمک ) کوچک و توده ای، دسته – دسته از اطراف و اکناف به جمع توده ( ارتش توده ای ) بی هویت شهرنشین اضافه میشوند و برای راه پیمائی و میتینگ های تهییجی و تبلیغاتی از آنان بهره گیری میشود.
در یک چنین حالتی فرهنگ متفاوت شهرنشینان جدید و شهروندان ساکن شهرهای بزرگ (که قسمت عمده آنان به خارج از مرز های کشورمهاجرت کرده اند) موضوع مناقشه است .رژیم سیاسی که خود از شهرنشینان جدید بوجود آمده است ، هیچ سنخیت فرهنگی با شهروندان ساکن شهرهای بزرگ نداشته و ندارد. قوانین ( حتی قانون اساسی) برآمده از تفکر نیمه روستائی پاسخگوی زندگی و منش شهروند امروزی نیست. رژیم سیاسی برای حل مناقشه و تثبیت نظریات و قوانین خود دست به تشکلات موازی زده است ( این مسئله در عصر نازیسم در آلمان نیز وجود داشته است ) . از آنجا که سیاست اسلامی ( ایدئولوژی ) کردن جامعه با شکست روبرو شده است ومسئولین از حل معضلات اجتماعی و بی ثمر بودن نسخه های ایدئواوژی آگاهی یافته و نظام خود ساخته را برای ماندن خویش "مقدس" متصور هستند ، نا چار به اقدامات خشونت آمیز و ممنوعیت ... روی آورده اند. چنانکه می دانیم تهدید های مختلف رهبران سیاسی - امنیتی بیشتر کارساز داخلی دارد چون خود می دانند که دهکده جهانی چنان وقعی به تهدیدات و گفتار و پندار بیمارگونه وحماقت آمیز رهبران حکومت اسلامی ندارد. رهبران سیاسی- عقیدتی ایران لااقل باید در قرن جدید بدانند که طول و عرض سیاست جهانی را نمیشود با قد و قامت راکت ها و شاخ و شانه کشیدن نظامیان نا آشنا و بیسواد به سیاست جهانی تعیین و تبیین کرد.
اما حکایت شهروند ، حکایت دیگری است. یکی از شاخص های مهم شهروند همواره داشتن دید انتقادی به رهبران سیاسی و نحوه مدیریت آنان است. مسئولین و مدیران جامعه شهروندی و مدنی دائما در معرض انتقاد شهروندان جامعه قرار دارند. شهروند از آنجائی که آگاه به حقوق خویش است طبیعتا نمی تواند تبدیل به انسانی توده ای که چشم و گوش بسته تحت اوامر رهبران جامعه هستند ؛ درآید. انسان توده ای ، انسانی است که نمی تواند با تغییرات جهانی و جامعه تناسب پیدا کند. تغییرات در وی بستگی به تغییرات در رهبران توده ای ( برای نمونه می توان در این رابطه از نهاد بسیج دانشجوئی وامامان جمعه وعملکرد آنان سخن گفت! ) است. شهروند نمی تواند در راستای فرهنگی راکد و بومی قرار گیرد چون پیوسته جهان فرهنگی و بعد سیاسی خود را گسترش می دهد. شهروند در پرتو دانش و آگاهی به تغییر پذیری و دریافت مدرنیته خوی گرفته است . هویت شهروند که با تغییرات اجتماعی سازگار است ، کمتر دنباله رو می تواند باشد. این خصوصیا ت به وی اجازه میدهد که جهت ایجاد برنامه ریزی مطلوب قدم بردارد و با شرکت در تشکلات سیاسی - اجتماعی در رفع نقائص فردی و اجتماعی کوشا باشد. منش انسان شهروند نمی تواند مطلق گرا باشد. تجدید نظر در رفتار و کردار و گفتار به وی آرامش خاطر خاصی میدهد لذا به شدت ازمطلق گرائی ؛ تعصب ، تشنج و هیاهو گریزان است .
مورد دیگری که می توان در مورد شهروند در یک جامعه مدنی نام برد توانمندی وی در خلق هنر و گرایش به تغییرات با دیدی زیباشناسانه است. از آنجا که از فرآیند عقلانی و خرد پیروی می کند . آشنا با روحیه مشارکت و احترام به حقوق دیگران و گریزان از خشونت و اعمال خشونت آمیز است. این شکیبائی و بردباری ذره ای از روح انتقادی وی نمی کاهد. نسبت به جامعه و اطرافیان خود احساس مسئولیت دارد. با احترام به حقوق دیگران ، مخالفان عقیده خود را تحمل می کند. و وجود مخالفین و معترضین را ضامن جامعه مدنی و شهروندی قلمداد می کند. این منش تنها درپرتو جامعه ای توان رشد و نمو و بازدهی است که جامعه از آزادی برخوردار بوده و آزادی بعنوان با ارزشترین و زیباترین عنصر هویتی شهروند قلمداد شود. شهروند تنها در جامعه مدنی وآزاد قادر است برخود حکومت کند . از آنجا که جامعه آزاد و مدنی عاری از خشونت و اجبار است ، مشارکت مصممانه و آگاه شهروندان در آن محسوس است. در پرتو این مشارکت آگاهانه در تمام شئونات اجتماعی است که هویت و نقش شهروند در جامعه روشن میشود.
شهروند کیست ؟ پرسشی است که امروز در شرایط کنونی کشور ما ایران مطرح است . تفاوت شهروند با شهرنشین چیست؟ ابعاد تفاوت فرهنگی شهروند با شهرنشین چگونه مشخص میشود؟ جامعه شناسان و صاحبنظران کشور در این مورد بسیار نوشتند و رساله های گوناگونی در این رابطه موجود است. تعدادی از روحیه پویائی و آفرینش و سازندگی شهروند سخن میرانند. تعدادی از روحیه بردباری و شکیبائی آن می نویسند. چنانکه میدانیم این روحیات نیز می تواند در شهرنشینان که به تازگی جلب شهرهای بزرگ شدند نیز تاثیرپذیر باشد. شهرنشین نیز الزام به تغییراتی دارد که شهر های بزرگ بدان تحمیل می کند و باید تابع قوانین و قواعدی باشد ( شاید خلاف نظرات و احساساتشان باشد ) که در مکان جدید حکفرما است. در ابتدای مطلب بدان برخورد شد که مورد مناقشه داشتن فرهنگ ها ، جهان بینی گوناگون است که تضاد آنان را بیشتر هویدا میسازد ..
از آنجا که بحث در مورد حقوق افراد است بی مورد نخواهد بود سخنی در مورد مفاهیم (( تبعه )) و (( مقیم )) یا ساکن شود و به شرایط اجتماعی و تحولات تاریخی و سیاسی زمینه ساز آن اشاره شود. با شکل گیری دولتهای مدرن و نسج دموکراسی به معنای حکومت قانون و شکل بندی جدید مجالس قانونگزاری و استقلال قوای سه گانه در کشورهای اروپائی و تعدادی از کشورهای قاره آمریکا، تحولات زیربنائی و چشمگیری در عرصه کشورهای صاحب دموکراسی به وجود آمد. این دگرگونی ( خصوصا بعد از دوران آخرین جنگ جهانی ) باعث تقویت رژیم های سیاسی گردید که با مفهوم دموکراسی و نقش مهم مردم در جوامع آشنا بودند. در این ممالک حق حاکمیت مردم و احترام به حقوق و آزادیهای افراد نقش خویش را ایفا کرد . در نتیجه مفهوم (( تبعه )) رنگ باخت و به جای آن از مفهوم « شهروند » استفاد و درج قوانین اساسی این کشورها گردید. در کشورهای غیردموکراتیک اتباع ( تبعه ) به افرادی اطلاق میشوند که از برابری حقوقی با شهروندان برخوردار نبوده ( رجوع شود به موقعیت افغان ها در ایران امروز ) و تابع قوانینی هستند که بیشتر مربوط به قوانین جزائی است. مقیم به افرادی اطلاق می شود که برای مدت خاصی ( محدود و غیر محدود ) در کشور دوم زندگی می کنند که احتمالا رابطۀ سیاسی ـ حقوقی با کشور مسکونی ندارند . در کشورهای دموکراتیک حقوق شهروندی در قوانین ملی بازتاب دارد که این شامل اتباع و مقیم و ساکنان ( کوتاه و بلند مدت ) نیز میشود. غیر ازحق رای ( در بیشتر کشورهای دموکراتیک این حق شامل شهروندان می باشد ) اتباع و ساکنین ( حتی توریست ها ) از کلیه حقوق شهروندی از جمله آزادی بیان و عقیده، حق دسترسی به محاکم و برابری در مقابل قانون ... می توان بهره گیرند.
بنیان مفهوم شهروندی بر تفکر انتقادی استوار است. تفاوت شهروندان جامعه دموکراتیک با جوامع با ساختار دیکتاتوری در این است. تفکر انتقادی ملزم به وجود شرایط سیاسی و اجتماعی مناسب جوامعی است که از نعمت آزادی بهره می برند و شهروندان را به دلیل ابراز عقیده محاکمه و حذف نمی کنند. افرادی که خود را شهروند در جامعه ( شهر ) مفروضند با آگاهی نسبت به محیط زیست و محل کار برای خود مطالبات و حقوقی قائلند که با زمان ، رشد و تغییرمی بابد و از مدیران سیاسی و اجرائی می خواهند تا به مطالبات آنان توجه کنند. در مجموع میشود به چند نکات ذکر شده در مورد هویت شهروند اشاره کرد ( طبیعی است که صاحبنظران موارد بسیاری در این راستا ارائه داده اند )
الف ) شهروند به افرادی اطلاق میشود که به توانمندیها و نیازهای سیاسی و اجتماهی خویش واقف است . موقعیت و شرایط محیط کار و زندگی خویش را می شناسد و نسبت به رویدادهای اطراف خویش واکنش نشان میدهد . با احساس مسئولیت نسبت به تغییرپذیری در محیط کار و زندگی خویش نظارت دارد. آگاه به حقوق خویش و با احترام به حقوق دیگران،همواره در حیطه و توانائی خویش علاقمند مشارکت در امور اجرائی و مدیریت بوده و از احساس مسئولیت گریزان نخواهد بود.
ب) شهروند کسی است که آگاهانه خود را عاری از اشتباه ندانسته و پیوسته به توانمندی خویش منتقدانه و آگاهانه برخورد می کند. و مطلق گرائی را از برنامه خویش حذف می کند.
پ ) شهروند کسی است که اصولا تجدید نظر طلب است. و همیشه در اندیشه و خلق
پدیده های جدید بوده و در فکر موقعیتهای تازه ای است برای تغییراتی که خود
صحیح می پندارد.
ت)
شهروند کسی است که عموما خود را با تغییرات اجتماعی سازگار می بیند و برای
گسترش بعد فکری و دانش سیاسی و عمومی خویش ، متمایل به نوگرائی است.
ث)
شهروند در جهت ایجاد و خلق شرایط مطلوب، نقشه و برنامه ریزی می کند و از
مدیران جامعه چنین انتظاری نیز دارد .
چنانکه میدانیم با شتابی بیش از اندازه شهرهای کشور ما ، گسترش یافته است و یکی از دلائل اصلی آن را بیشتر می توان به علت وجود منابع طبیعی و درآمد ناشی از آن ( نفت ) دانست . در شهرهای بزرگ کشور با شهرنشینانی ( بهتر است گفته شود ساکنینی ) برخورد می کنیم که صوری شهرنشین هستند که هم هویت گذشته خود را از دست داده اند و هم از گرفتن هویت جدید گریزانند و شاید هم توانائی آنرا ندارند. در چنین شرایطی این ساکنین جدید شهرهای بزرگ نسبت به حقوق خود نیز بیگانه اند. شهرنشینان از نظر اقتصادی ناچارند مناسباتی که بدانان تحمیل میشود؛ بپذیرند. از نظر سیاسی متمایل به رژیم سیاسی هستند چون گمگشته خود را در بانیان حکومت می پندارند. شهرهای بزرگ را که امکانات بیشتری جهت کار و تحصیل دارد ، انتخاب می کنند. به موازات مهاجرت شهرنشینان جدید به شهرهای خصوصا بزرگ و صنعتی؛ مهاجرت شهروندان ( این مهاجرت می تواند از اعزام دانشجو و احتمالا خانواده شروع شود ) به کشورهای اروپائی و آمریکائی ، آغاز( شده است ) میشود.
از بعد سیاسی شهرنشینان و در موارد بسیاری حاشیه نشینان جدید. خیلی سریع به جنبش های توده ای تمایل پیدا می کنند. این جنبش ( با انبوهی از مردان کوچک. نقل به مضمون از ویلهلم رایش* ) برای تثبیت هویت خویش به رهبران توده ای محتاجند که بدانان خوراک سیاسی و آنان را هدایت و سازماندهی ( نمونه نهاد بسیج و انواع و اقسام باند های ضربت ) کنند. در این راستا به وسیله ای لازم است که مغزشوئی و خاستگاه های بی هویتی را در آنان پر سازند. ایدئولوژی مناسب توسط رهبران دینی (غیر دینی) در آنان تعبیه میشود. مورد دین برتر ، ایدئولوژی برتر ، نژاد برتر ، قوم برتر ، اخلاق برتر ، مردم برترو.. دستاویزی میشود تا این مجذوبان و شیفتگان را تا مرحله حذف دیگران آماده ( نمونه ساختن افراد انتحاری ) سازند. همسانی ( با داشتن طرز تفکرواحد ، لباس و وضع ظاهری ...یکسان) و تشکیل ارتشی مناسب ایدئولوژی جهت رسیدن به هدف در واقع بوجود آوردن قتلگاهی است برای فرد و اختیار او.
يکی از پرسش های اساسی که در گفتمان جامعه شناسی سياسی در رابطه با انسان توده ای - که محو و شیفته رهبران توده ای است - پيش می آيد اين است : چرا و چگونه انسان به عنوان موجودی منفعل ، بی اراده جذب تفکر توتاليتريسم شده و به انسانی توده ای تبدیل میشود که سراپا گوش به فرمان رهبری تا مرز تعرض و جنایت پیش میرود*!؟ تصور می کنم انسان توده ای ( که تا درجه زیادی تمایل به سکس با جنس مخالف را در خود سرکوب کرده است) قبل از اینکه محصول عصر مدرن باشد. نخست ایدئولوژی و انزوا ، دوم محصول مناسبات حاکم ( بی عدالتی ، فقر و تبعیض ، تحقیر ...) بر جامعه است که در شرایط مناسب ( ایدئولوژی و مناسبات اجتماعی ) بیکدیگر نزدیک و در وی اثر میگذارد. آلمان و تاریخ سلطه نازیسم نمونه ای از این وضعیت می باشد که دروس تاریخی مهمی است که جامعه شناسان ناچارند در بررسی موشکافانه تاریخ اجتماعی – در رابطه با انسان توده ای - بدان توجه کنند.برای مثال: سیاست عمومی نازیسم نفی و سرکوب همجنسگرائی بود. آنان معتقد بودند که همجنسگریان ( چه مرد و زن ) نمی تواند در پروسه تولید " نسل برتر" آنان دخالت داشته باشند . در گستاپو( گشتاپو) 1934 دایره مخصوصی بوجود آوردند تحت نام (( پاکسازی )) که همجنسگرایان را تحت تعقیب قرار دهند. در صورتیکه بسیاری از رهبران و کادرهای اس - اس و اس - آ خود همجنس گرا ( همجنسگرا بودن خود را مخفی میکردند) بودند.
تفاوت شهرنشینان ( تازه واردان به شهرهای بزرگ) که بیشتر می توانند به انسان و جامعه توده ای تبدیل شوند با شهروندان از دو منظر قابل بررسی است . نخست : شهرنشین جدید از نظر فرهنگی خود را عقب تر از شهروندان ( خصوصا ساکن شهرهای بزرگ ) مفروض است. لذا این کمبود را باید درخود مرتفع سازد. تشکل های توده ای و متعارض* تنها جایگاهی است که می تواند بدانان آرامش خیال و هویت دهند. در همین تشکل های توده ای است که صفات و اخلاقیات حسنه انسان، سقوط کرده و مفهوم (( من برتر و پاک تر )) در وی زنده میشود و دیگران را ناپاک و کجرو و خود و نظرات خویش را حقیقت محض می پندارد. و باز در همین جوامع سری ( زیرزمینی و یا غیر زیر زمینی ) بی توجهی به حقوق دیگران تا حذف فیزیکی وجنایت ....تدریس میشود. دوم : زمانیکه تضاد فرهنگی و نظام حقوقی در بطن جامعه مخدوش و واژگون شود. حقی و حقوقی برای دیگرانی ( خودی و ناخودی ) که از خود نیستند متصور نخواهد شد. ساختار سیاسی ( تحت تاثیر ایدئولوژی ) منکر حقوق فردی و اختیار او است در نتیجه مجالی برای اخلاقیات و شناسائی حقوق و خصوصا احترام به حقوق دیگران نیست. رهبران توده ای یا یک سری تعابیر و شعارهای دهان پرکن به تزریق و ریاکاری و دروغ بافی افراد پرداخته و آنان را به مسیری که تنها " ایدئولوژی تعیین کننده است و نه فرد و اختیار وی " راهنمائی می کنند و با این عمل تضاد شهرشین و شهروند را اعیان تر میسازند.
می توان به جرات گفت در جوامعی که با الگوی ایدئولوژیک ( مذهبی و غیر مذهبی ) نظام حقوقی و اخلاق مدنی جامعه را بنیان نهادند ،هیچ گاه نتوانستند چارچوب عادلانه ای درکلیه شئونات اجتماعی بوجود آورند و عملا فرد و فردیت وحقوق و آزادی در حقوق اجتماعی پا وشکل نگرفته است. فرد برای نظام ایدئولوژیک عنصری از جامعه توده ای است که تکلیفش را رهبران توده ای تعیین می کنند . رهبران توده ای انسان را با هویت توده ای متصورند زیرا بخوبی می دانند زمانیکه انسان خود را از هویت توده ای و تسلط جدا کند، صاحب اصالت و استقلال فردی و حقوق سیاسی و اجتماعی در برابر حکومت خواهد بود و تعریف نوینی از خود بدست می دهد که در تضاد با ایدئولوژی حاکم خواهد بود. اول فوریه 09
* برای این نوشتار به د نیای ویلهلم رایش . فروید . مارشال . پارسونز. استونز. آرنت . پین و.. دیگران سرک کشیده شده است.
* در عصر فرمانروائی نازیسم مشاهده شده است که سربازان عادی در بازداشتگاه های مرگ نازی ها ، گوی آدم کشی را ازعاملین اس – اس ربوده و در یهودکشی با یکدیگر رقابت میکردند!
* متعارض . در کشور جمعیت هائی وجود ( بوجود آمده ) دارد که برای تعریف نظرات و برنامه خویش تشکیل نشده بلکه عموما برای معارضه و ضدیت با دیگران بوجود آمده اند.
كودتای 28 مرداد 1332 در ايران - قسمت اول
يرواند آبراهاميان
يرواند آبراهاميان (Ervand
Abrahamian)
مجلة علم و جامعه (Science and Society),
نيويورك, تابستان 2001
روزنامة نيويورك تايمز اخيراً گزارشي از سيا را به چاپ رساند كه به عمليات
مشترك امريكا و بريتانيا در سال 1953 (1332) براي سرنگوني مصدق, نخستوزير
ايران مربوط ميشد. نيويورك تايمز اين گزارش را بهعنوان تاريخچة سري يك كودتاي
سري معرفي نمود و آن را جايگزين ارزشمندي براي پروندههاي دولت ايالاتمتحده كه
هنوز قابل دسترسي نيستند قلمداد كرد.
اما بازسازي كودتا از ميان منابع ديگر, خصوصاً اسناد موجود در آرشيو
وزارتخارجة بريتانيا نشان ميدهد كه گزارش سيا بهشدت پاكسازي شده است.
اين گزارش از مسائلي همچون مشاركت مستقيم سفير امريكا در عمليات سرنگوني, نقش
مشاوران نظامي ايالاتمتحده, سركوب طرفداران حزب نازي و تروريستهاي مسلمان در
ايران و رويآوردن به عمليات ترور براي بيثباتكردن دولت, بهطور سرسري گذر
ميكند.
از آن مهمتر, گزارش سيا كودتا را بيشتر درقالب جنگ سرد تحليل ميكند تا بحران
نفت ايران و انگليس؛ يعني تقابل كلاسيك مليگرايي و امپرياليسم در جهان سوم.
«هنگاميكه در ماه اوت, مصدق با حمايت حزب كمونيست به چنان قدرتي دست يافت كه
ديكتاتور بلامنازع ايران به نظر ميرسيد, بحران در بدترين شكل خود اوج گرفت؛
حتي يك ديپلمات ارشد توصيه كرد كه ما به مقابلة او برخيزيم... ولي متأسفانه,
وفاداري ارتش و هراس از كمونيسم در آن زمان منجي وي شد.»
گذشتن يك شتر از سوراخ سوزن آسانتر از دستيابي يك تاريخنگار به آرشيو سيا
درخصوص كودتاي 1332 ايران است.
اگرچه نيمقرن از آن واقعه گذشته و سلسلة پهلوي سقوط نموده, جنگ سرد تمام شده,
بيشتر دستاندركاران كودتا جان سپردهاند و مطالب مربوط به ديگر عمليات سري
همچون گواتمالا منتشر گرديده است، اين آرشيو هنوز غيرقابل دسترسي است.
جالب آن است كه طبق بخشنامة سال 1995, دستگاههاي دولتي موظفاند پس از 25 سال
اسناد طبقهبنديشده را بهصورت خودكار از طبقهبندي خارج نمايند. در اوايل دهة
1990 سيا خواستار مهلت بيشتري براي خارجكردن اسناد كودتاي 1332 ايران از
طبقهبندي شد. چون بودجة لازم براي مجلدكردن و انتشار اين اسناد حجيم را نداشت.
با اين حال, در اواخر دهة 1990 سيا باز هم مدعي شد اين پرونده قابل آزادكردن
نيست، چون در اوايل دهة 1960 بهصورت غيرعمدي از بين رفته است.
هنگاميكه در ماه آوريل 2000 يكي از گزارشهاي سيا در مورد كودتا بدون هيچ
توضيحي پس از يك سكوت 45 ساله به بيرون درز پيدا كرد,
مسئله بغرنجتر شد. ابتدا خلاصة اين مقاله در نيويورك تايمز (16 آوريل 2000) به
چاپ رسيد؛ سپـس متـن كـامـلتـر ولـي خـلاصـه شـدة هشتـادصفحــهاي آن روي
وبسـايـت همـــان روزنـامــه قــرار گــرفـــت؛ و بـــالاخـــره متـــن
كمتـــر خــلاصهشدة آن در 169 صفحه در وبسايت ديگري
http://
cryptome.org/cia-iran-all.htm) ( منتشر
شد.
گزارش مزبور باعنوان «سرنگوني نخستوزير ايران,مصدق» در سال 1954 (1333) توسط
دونالد ويلبر (Wilber) مأمور
سيا نوشته شده كه در كودتا نقش داشت.
سفارش نوشتن آن توسط بخش تاريخي سيا داده شده و قرار بود از آن بهعنوان
راهنمايي براي كودتاهاي بعدي استفاده شود.
اين گزارش براي مقامات ارشد دولت امريكا در سيا و همچنين در پنتاگون,
وزارتخارجه, كاخ سفيد و كميتة روابط خارجي سنا تنظيم شده بود.
اين سند به سرعت از جايگاه يك متن معتبر برخوردار گرديد و روزنامة تايمز آن را
بهعنوان يك «تاريخچة سري» معرفي نمودكه اطلاعات بسيار مهمي را درخصوص
سازوكارهاي دروني كودتا ارائه ميكند (20 آوريل و 11 ژوئن 2000).
روزنامة گاردين چاپ لندن اين سند را بهعنوان «اولين شرح تفصيلي دولت امريكا از
ماجراي كودتا» توصيف كرد.
(17 آوريل 2000). در همين راستا «آرشيو امنيت ملي» كه يك سازمان غيردولتي(NGO)
است و در راه رفع طبقهبندي از اسناد دولتي تلاش ميكند، از اين سند بهعنوان
يك گزارش بسيار مهم از پيامهاي مبادلهشده در داخل سيا و مصاحبههاي بهعمل
آمده با شركتكنندگان عمليات در ايران كه پس از واقعه نگاشته شده تجليل ميكند.
اين اظهارنظرها سؤالاتي را در ذهن برميانگيزد. اين درست است كه گزارش مزبور
اندكي پس از واقعه به رشتة تحرير درآمده، ولي منابع اولية آن ـ يعني پيامهاي
مبادلهشده ميان واشنگتن, لندن و تهران ـ همچنان دستنيافتني است و اگرچه گزارش
بهدست يكي از شركتكنندگان در كودتا نوشته شده، ولي وقايع كودتا و منابع اولية
اطلاعات آن همگي از فيلتر نگاه نويسنده عبور كرده است.
بدين ترتيب, جنگ سرد در گزارش مزبور بر بحران نفت سايه افكنده و نقش سيا نيز بر
نقش MI-6 غلبه دارد. درست
است كه آن گزارش محرمانه تلقي ميشده، اما اين بدان معنا نيست كه ويلبر در
نگارش آن دچار خودسانسوري نشده است.
ويلبر كه اين گزارش را براساس يك سفارش مينوشت، دقت كرده تا چندان به نقش
پنتاگون و وزارتخارجه نپردازد.
البته روشِ تمركز بر نقش سيا صحيح است چون بالاخره اين سازمان از مسئولان اجراي
چنين عملياتي است، ولي اينكه سفيران و مشاوران نظامي سفارتخانه را بهعنوان
مجريان فعال عمليات سرنگوني دولت ميزبان معرفي نموده، مطلب ديگري است.
به همين ترتيب, گفتن اين مطلب صحيح است كه سيا عليه دولت مصدق جنگ تبليغاتي به
راه انداخت, به هزينة خود مزدوران را به خيابانها ريخت و به حقههاي كثيفي
متوسل شد و افسران را به كودتا تشويق نمود.
لكن بيان اين كه سيا با نازيهاي ايران رابطه داشت و در آدمربايي, قتل, شكنجه
و قتلعامهاي خياباني نقش مستقيم ايفا كرد، مسئله ديگري است.
شايد به همين دليل بتوان دريافت كه چرا آرشيو سيا در زمينة كودتاي ايران ـ
برخلاف پروندههاي مربوط به گواتمالاـ همچنان بسته باقي مانده است. نقش
ايالاتمتحده در ايران مستقيم بود, اما در مواردي همچون عمليات گواتمالا اين
نقش كمتر جنبة مستقيم داشت.
اگرچه اصل اسناد سيا در دسترس نميباشد, اما ميتوان قطعات اصلي معمّاي كودتاي
1332 را از منابع مختلف كنار هم چيد و كامل كرد.
اين منابع عبارتند از: آرشيو وزارتخارجة بريتانيا در ادارة اسناد دولتي لندن
(اگرچه اين بايگاني تا حدودي پاكسازي شده, ولي دربردارنده هزار سند در مورد
ايران است كه برخي از آنها فتوكپي اسناد دولت ايالاتمتحده ميباشد)؛ خاطرات
نوشتهشده توسط ايرانيها (پس از انقلاب 1979 ]1357[ بسياري از مليگرايان و
چپگرايان خاطرات خود را از كودتا به رشتة تحرير درآوردند)؛ دو پروژة تاريخ
شفاهي (يكي از آنها در رابطه با چپگرايان ـ احمدي,95ـ 1985 ]73ـ1363[؛ و
ديگري در رابطه با تعدادي از افراد برجستة قديمي ـ لاجوردي, 1993 ]1371([؛ شرح
نوشته شده توسط دو تن از برنامهريزان كليدي كودتا كه عبـارت بودند از كرميت
روزولت (1979) رهبر عمليات سيا, و مونتاگ وودهاوس, همتـاي وي در
MI-6 بريتانيا (1982)؛ و اطلاعات
پراكندة بهدست آمده از جاسوسان رده پايينتر سيا MI-6
و خصوصاً توسط محققان آكادميك مثل مارك گازيروفسكي (1979) و استفان دوريل
(2000). اين مقاله قصد دارد تا براي بازسازي كودتا از اين منابع استفاده كند.
ريشههاي بحران نفت (51ـ1948) ]30ـ1327[
ريشههاي كودتا به بحران نفت ايران و انگليس در سالهاي 53ـ1951 بازميگردد كه
به نوبة خود زاييدة مذاكرات ناموفق نفتي در پايان جنگ جهاني دوم بود.
در سال 1948, مجلس ايران پيشنهاد شوروي براي دريافت امتياز نفت استانهاي شمالي
ايران را رد كرد. اگرچه قرارداد پيشنهادي براي ايران در منافع, مديريت و توزيع
نفت, سهم مساوي قائل ميشد، وزارت سوخت بريتانيا به وزارتخارجة آن كشور اخطار
كرد:
«قدرت بريتانيا در عرصة نفت وابسته به آن است كه ما در تمام جهان از امتيازات
نفتي برخوردار باشيم و براساس آن خود به توليد نفت بپردازيم و توزيع آن را در
اختيار بگيريم. اگر كشورهاي ديگر خود شروع به توليد نفت نمايند، موضع ما تضعيف
خواهد شد.
اگر ايران بخواهد خود از نفت شمال بهرهبرداري نمايد, مدت زيادي نخواهد گذشت كه
در جنوب نيز تصميم به انجام همين كار بگيرد. ما نبايد آنها را تشويق نماييم كه
خود به توليد نفت بپردازند.»
محمد مصدق, سياستمدار اشرافزاده كه به نمايندة فسادناپذير مليگرايان مبدل شده
بود، بهشدت با پيشنهاد شوروي مخالفت كرد، چون آن را موجب افزايش نفوذ مسكو در
شمال و افزايش فشار كشورهاي غربي جهت اخذ امتياز در ديگر نقاط كشور ميدانست.
او هشدار داد كه نتيجة نهايي اين كار مثلهشدن ايران خواهد بود.
در سالهاي 1950 ـ 1949 ]29ـ1328[ شركت نفت ايران و انگليس در ايران صاحب
بزرگترين پالايشگاه نفت جهان, دومين منبع صدور نفتخام و سومين حجم ذخاير نفتي
در كل دنيا بود. اين منبع براي خزانة بريتانيا سالانه 24 ميليون پوند درآمد
مالياتي و 92 ميليون پوند درآمد ارزي به همراه داشت, 85% نياز سوختي نيروي
دريايي بريتانيا را تأمين ميكرد و 75% سود سالانه را نصيب شركت نفت ايران و
انگليس مينمود.
بيشترين سودِ اين درآمد نصيب سهامداران انگليسي شركت ميشد و بخشي نيز براي
سرمايهگذاري در كويت, عراق و اندونزي صرف ميگرديد.
موافقتنامة تكميلي (Supplementary Agreement)
كه مذاكره و انعقاد آن بهطور محرمانه صورت گرفته بود, مزاياي ناچيز و
ديرهنگامي را براي ايران قائل ميگرديد.
مطابق اين موافقتنامه سهم ايران از چهارشيلينگ به شش شيلينگ در هر تن رسيد و
سهم ايران از سود شركت نيز از 17درصد به 24درصد افزايش پيدا كرد.
ايران با الهام از قرارداد ميان امريكا و ونزوئلا بهدنبال كسب 50درصد سود شركت
بود، اما موضع شركت چنين بود كه ايران بايد از مأموريت شركت براي به ارمغان
آوردن تمدن, ممنون باشد، چون شركت مبالغ زيادي را در ايران سرمايهگذاري كرده,
صحراها را به شهرهاي پررونق مبدل ساخته و 75000 شغل بهوجود آورده ـ كه 70000
تاي آن متعلق به ايرانيهاست ـ و مردم را از نعماتي همچون استخرهاي شنا
برخوردار ساخته بود.
علاوه بر آن, شركت از عملكردن به وعدههاي خود مبني بر ارتقاي دانشِ كار
كاركنان ايراني به سطوح فني ـ مديريتي خودداري كرده بود، چون به اعتقاد شركت,
آنها از مهارت لازم براي قبول مسئوليت چنين مشاغلي برخوردار نبودند.
شركت همچنين در رسيدگي به شكايات ديگر ايران كوتاهي كرد كه مهمترين آنها عبارت
بود از مدت قرارداد (اين قرارداد تا سال 1992 ]1370[ اعتبار داشت)؛ پرداخت
حقالسهم بهصورت ارزي (اين كار ايران را به حوزة نفوذ استرلينگ متصل ميكرد),
فروش نفت به نيروي دريايي بريتانيا با تخفيف خيلي زياد؛ فروش نفت به ايران
براساس قيمتهاي بازار جهاني بهجاي قيمت توليد محلي (بين اين دو نرخ اختلاف
فاحشي وجود داشت)، خودداري شركت از بازكردن حسابهاي خود به روي حسابرسان
ايراني, سوزاندن گاز طبيعي بهجاي انتقال آن با لوله براي مصارف داخلي و ادارة
شهر آبادان بهصورت تبعيضآميز بهگونهاي كه فروشگاهها و باشگاهاي شهر بين
انگليسيها و افراد محلي فرق ميگذاشتند.
علاوه بر آن, شركت بهعنوان يك قدرت استعماري تلقي ميشد كه با عزل و نصب
وزيران, فرمانداران, شهرداران, فرماندهان نظامي, رؤساي پليس, نمايندگان مجلس و
البته, رؤساي قبايل محلي, حكومت ايران را تحت اختيار و سلطة خود گرفته بود.
ماكس تورنبرگ (Max Thornburg)
يكي از مديران شركت استاندارد اويل كه بهعنوان مشاور دولت ايران به آن كشور
سفر كرده بود, توصيه كرد كه موافقتنامة تكميلي ازسوي دولت ايران رد شود چون
مبتني بر اصل 50 ـ 50 نبود و متن آن به قدري مبهم تنظيم شده بود كه «هيچكس در
جهان نميتوانست مفهوم واقعي آن را درك كند.» شركت نفت ايران و انگليس علناً بر
اين موضوع پافشاري ميكرد كه پذيرش اصلي 50 ـ 50 عملي نيست، چون «محاسبة سود
شركت بينهايت دشوار است», اما در پشت پرده به كابينة بريتانيا اعلام نمود كه
اين پيشنهاد «بيمعني, غيراقتصادي و بسيار اغراقآميز است.»
سفير بريتانيا, سرفرانسيس شپرد (Shepherd)
در مكالمهاي بيپرده با نخستوزير ايران عنوان نمود كه ايران «حريص»شده و
تنها امتيازي كه شركت حاضر است به مزاياي قبلي دولت ايران اضافه كند, معالجة
رايگان برخي از نمايندگان ديوانة مجلس است كه همچنان با موافقتنامة تكميلي ـ
قرارداد الحاقي ـ مخالفت ميورزند.
شركت و همچنين دولت بريتانيا در ادامة مواضع انعطافناپذير خود از ايران انتظار
داشتند كه تسليم آنان گردد يا دستكم پيشنهادهاي تازهاي را مطرح كند.
در لندن كسي انتظار نداشت كه نفت ايران مستقيماً ملي شود، اگرچه تورنبرگ به
هنگام بازگشت به واشنگتن هشدار داد كه سرسختي بريتانيا ممكن است موجب تلاش
ايران براي اتخاذ چنين اقدام خطرناكي شود.
مجلس پس از رد قرارداد الحاقي گس ـ گلشائيان, صنعت نفت را ملي اعلام كرد و
دكترمصدق را بهعنوان نخستوزير برگزيد، زيرا وي تنها نامزد تصدي اين پست بود
كه تمايل داشت قانون مليشدن صنعت نفت را اجرا نمايد.
مصدق پس از تصدي اين مقام در آوريل 1951 [1330] قول داد كه غرامت عادلانهاي به
شركت پرداخت كند, بنابراين شركت ملي نفت ايران را تأسيس نمود و از كاركنان
انگليسي دعوت به همكاري با شركت تازه تأسيس نمود.
اگرچه طرفداران مصدق يعني اعضاي جبهةملي فقط تعداد كمي نماينده در مجلس
داشتند, موفق شدند بر ديگر نمايندگان غلبه نمايند، چون ديگر نمايندگان حاضر به
حمايت علني از شركت نفت ايران و انگليس نبودند.
شپرد با اكراه اعتراف نمودكه دكترمصدق قلوب ملت ايران را فتح كرده است و
جبههملي, سازي را مينوازد كه عواطف طبقات مختلف مردم ايران را برانگيخته است.
كاردار سفارت نيز اضافه كرد: «دليل اصلي آنكه نخستوزير توانسته افكار
نمايندگان پارلمان و مردم را در اختيار بگيرد اين است كه وي در ميان مردم از
محبوبيت فردي برخوردار ميباشد.»
در اوايل بروز اين بحران، دكترمصدق به ايالاتمتحده سفر نمود. گزارش
وزارتخارجة امريكا به ترومن حاوي اين نكته بود كه نخستوزير, مورد حمايت
اكثريت مردم ايران است و فردي است هوشيار, نكتهسنج, مهربان, صادق و مطلع.
به ترومن توصيه شد كه مكالمات خود را با وي بهسمت مباحث كلي در مورد كمونيسم,
بيعلاقهگي امريكا به موضوع نفت و حسن نيت ايالاتمتحده نسبت به ايران هدايت
كند.
سفارت امريكا در گزارش محرمانهاي كه پس از خاتمة كامل بحران تنظيم گرديد اذعان
نمود كه مصدق, بهعنوان يك فرد مقدس, هنوز به افكارعمومي غلبه دارد, سمبل
آرمانهاي مليگرايانه بهشمار ميرود و ساية بلند وي بر جانشينان او به شدت
سنگيني ميكند. در همين راستا, در گزارش وزارتخارجة انگلستان پس از پايان
بحران نيز آمده بود:
«از منظر جنگ طبقاتي, جنبش تحت هدايت دكترمصدق، يك حركت انقلابي بهشمار ميرفت
كه در طي آن سه طبقة پايين دست عليه طبقه بالادست و انگليسيهاي همدست اين طبقه
به جنگ برخاستند.
دوران نخستوزيري دكترمحمد مصدق (آوريل 1951 ]ارديبهشت 1330[ تا اوت 1953
]مرداد 1332[ )
اگرچه انگليسيها در پيشبيني مليشدن نفت از خود كُندي نشان دادند، اما
بهسرعت به سه نتيجة مغرورانه اما واقعي دست يافتند: نخست آنكه, مصدق در مورد
مليكردن نفت جدي بود و براي كنترل كامل صنعت نفت توسط ايران تلاش و مبارزه
ميكرد. ثانياً, انگلستان نميتوانست اجازة چنين كاري را به ايران بدهد.
ثالثاً, تنها راه حفاظت از منافع انگلستان, بركناري مصدق بود.
تا روز سقوط مصدق كه 28 ماه بعد اتفاق افتاد, لندن كم و بيش به اين
نتيجهگيريهاي خود وفادار ماند.
ارزيابي بريتانيا آن بود كه موضوع اصلي براي دكترمصدق افزايش حقالسهم نيست،
بلكه موضوع اصلي حاكميت ملي است, يعني اعمال كنترل نسبت به استخراج, توليد و
توزيع نفت.
از نظر مصدق, ايران فقط ازطريق رفع سلطة بريتانيا از صنعت نفت ايران ميتوانست
به استقلال واقعي دست پيدا كند.
مصدق اغلب به مردم يادآوري ميكرد كه سياستمداران قبلي, با دادن امتيازات
اقتصادي به قدرتهاي بزرگ, حاكميت ملي را تضعيف نمودند.
او ميخواست با پسگرفتن اين امتيازات ايران را به استقلال برساند.
او همچنين خاطرنشان ساخت كه وقتي قدرتهاي بزرگ اطمينان پيدا كنند كه به رقباي
آنها نيز امتيازي داده نخواهد شد، به حاكميت ايران احترام خواهند گذاشت.
او نام اين سياست را «موازنة منفي» گذاشت و آن را درمقابل سياست موازنة مثبت
قرار داد كه مورد علاقة سياستمداران متحد بريتانيا, روسيه، آلمان و
ايالاتمتحده بود.
اگرچه دولت بريتانيا درك مينمود كه ايران درصدد بهدستآوردن كنترل نفت است,
اصرار داشت كه اين كنترل را از دست ندهد يا دستكم به ايران واگذار نكند. دولت
انگلستان مايل بود به شركت نفت فشار بياورد تا امتياز خود را با ديگر شركتها
تقسيم كند و با «هفتخواهران نفتي», كنسرسيومي تشكيل دهد. اما انگلستان تحت هيچ
شرايطي حاضر نبود قدرت تصميمگيري را درخصوص ميزان و زمان توليد نفت و مقصد
فروش آن به ايران واگذارد.
اگر ايران اين قدرت را پيدا ميكرد, ميتوانست بر قيمت جهاني نفت اثر بگذارد
يا حتي تصميم بگيرد كه نفت را براي نسلهاي آينده ذخيره كند و فقط براي تأمين
نيازهاي ضروري نفت بفروشد.
در يكي از يادداشتهاي وزارت خارجة انگلستان بيپرده چنين آمده كه:
«توافق جديد هرچه باشد, بايد كنترل مؤثر اين دارايي در دست ما باقي بماند... ما
ميتوانيم در مورد ميزان سود, ادارة شركت يا حتي شراكت با دولت ايران از خود
انعطاف نشان بدهيم, ولي درخصوص موضوع "كنترل", هرگز.» وزارت سوخت بريتانيا نيز
در همين راستا به وزارتخارجة ايالاتمتحده هشدار داد: «مصدق از اينكه ببيند
صنعت نفت با بهرهوري پايين و بدون مديريت خارجي اداره ميشود, خشنود خواهد شد.
اين موضوع مشكلي را به همراه خواهد داشت: امنيت دنياي آزاد وابسته به حجم عظيم
نفتي است كه در خاورميانه توليد ميشود. اگر ديدگاه ايران به عربستان سعودي يا
عراق نيز سرايت كند, ممكن است كل اين ساختار به همراه تواناييهاي دفاعي ما
فروبريزد.
بدينترتيب, خريدن نفتي كه به ميزان كم توليد ميشود آثار زيانباري را به همراه
خواهد داشت.»
كنترل, موضوعي بود كه در يادداشتهاي متعدد وزارتخارجة انگلستان بهچشم
ميخورد, اگرچه اين موضوع، كمتر در اظهارنظرهاي علني مورد اشاره قرار ميگرفت.
اشاره به اين موضوع در اظهارنظرهاي علني بهقدري كمرنگ بود كه امريكاييها تصور
كردند ميتوانند با ميانجيگري, امتياز "منصفانهتري" را به توافق طرفين
برسانند.
به همين ترتيب, بسياري از تاريخپژوهان كه در اين خصوص به مطالعه پرداختهاند،
در اين دام افتادهاند كه تصور نمايند, اگر يكي از طرفين و مشخصاً مصدق,
آيندهنگري بيشتري از خود نشان ميداد, امكان مصالحه وجودداشت.
اما دولت انگلستان، خود هرگز در اين دام نيفتاد.
آنها از همان ابتداي اختلاف دريافتند كه اين يك مبارزه با حاصل جمع صفر است: يا
ايران كنترل صنعت نفت را بهدست ميآورد و يا بهدست نميآورد.
مصدق نيز از اين موضوع آگاه بود.
شپرد حتي بهطور خصوصي گفته بود كه اگر بريتانيا كنترل نفت را در اختيار داشته
باشد حتي به تقسيم 40ـ60 درآمد نيز ميتواند رضايت دهد.
او اضافه كرد: «بسيار بعيد است كه بتوانيم با مصدق به توافق برسيم... ما بايد
كنترل مؤثر را بهدست بگيريم.
ما ابزارهاي مختلفي را براي پنهانكردن اين حقيقت دشوار پيدا كرديم، ولي به
راهحلي نرسيديم كه بيش از اندازه خطرناك و بيش از اندازه آشكار ـ حتي براي
ايرانيهاـ نباشد.»
وزارت خزانهداري توصيه كرد در مورد برخي موضوعات حاشيهاي امتيازاتي داده
شود, ولي درخصوص مسئلة كنترل كه امري حياتي است, قاطعيت كامل حفظ گردد: «در
تمام طول بحران, موضع نخستوزير ايران كاملاً ثابت بوده است. در مورد هدف اصلي
وي هيچ ترديدي وجود ندارد... او پيش از هرچيز يك مليگراست.»
وزارتخارجة انگلستان مسئلة اصلي را براي وزارتخارجة امريكا چنين بيان كرد:
«اولين اثر مليشدن نفت آن است كه كنترل نفت را بهدست ايرانيها ميدهد.
از ديدگاه دولت بريتانيا, مسئلة حاضر فقط به سرنوشت داراييهاي بزرگ آن دولت
مربوط نميشود. اين مسئله به بزرگترين دارايي ما در زمينة موادخام مربوط است.
كنترل اين دارايي داراي اهميت اساسي است.
موضوع اهميت اين دارايي براي طراز پرداختهاي ما و برنامههايي كه در زمينة
بازسازي تسليحاتي در پيش داريم پيشتر توضيح داده شده، ولي در مذاكرات دوجانبه,
از دستدادن اين دارايي عظيم در عرصة موادخام, آثار فزاينده و غيرقابل
محاسبهاي در برخواهد داشت.
بهعلاوه, تصور اينكه بين جهان غرب و ايران در زمينة ميزان توليد نفت و مقصد
وشرايط فروش آن اشتراك منافع وجود دارد غلط است. ايرانيها ميتوانند تمام نفت
و ارز مورد نياز خود را با ميزان توليد بسيار پايينتر بهدست آورند.
به همة اين دلايل, دولت بريتانيا بايد كنترل منابع مزبور را در اختيار داشته
باشد.
بايد اين نكته را نيز در نظر داشت كه احساسات نمايندگان مجلس و مردم انگلستان
با اين موضوع كه ما كنترل مؤثر چنين دارايي عظيمي را از دست بدهيم همراه نيست.
سومين نتيجهاي كه انگليسيها به آن دست يافتند اين بود كه بحران فقط با حذف
مصدق از صحنه پايان خواهد يافت. در نخستين هفتهاي كه دكترمصدق به نخستوزيري
برگزيده شد, دولت بريتانيا ادعا كرد كه "وي فقط يك موج گذرا را رهبري مينمايد
و دادن امتياز به وي فقط او را جريتر خواهد نمود."
وزير خارجة انگلستان به وزير خارجة ايالاتمتحده, دين آچسون اطمينان د
وزير سوخت انگلستان گزارش داد كه شركت رويال داچ شل نيز به اندازة شركت نفت
ايران و انگليس نگران موضوع كنترل است و شركتهاي استاندارد اويل نيوجرسي و
سوكوني واكيوم (Socony Vacuum)
نيز حداكثر تلاش خود را به عمل ميآورند تا وزارت خارجه را قانع سازند كه اگر
تجربة مليكردن نفت در ايران موفق باشد, آثار مصيبتباري براي امتيازات نفتي
آنها به همراه خواهد داشت.
او به شركت نفت ايران و انگليس اطمينان داد كه شركتهاي بزرگ امريكايي, مصالحه
و كنارآمدن با ايران را در راستاي منافع خود نميبينند.
نمايندة انگلستان در سازمان ملل متحد گزارش داد كه هريمن, حتي پيش از مأموريت
خود به تهران, توسط شركتهاي امريكايي قانع شده بود كه دادن امتيازات زياد به
ايران براي ديگر كشورهاي توليدكنندة نفت خطرناك است.
هريمن به هنگام بازگشت خود به انگليسيها اطمينان داد كه حصول توافق با مصدق
امكانپذير نيست و دو قدرت بزرگ ـ انگلستان و آمريكا ـ بايد با يكديگر در
پيداكردن راهحل موضوع همكاري نمايند. در جريان مذاكرات مقامات رده بالاي
وزارتخارجة انگلستان و ايالاتمتحده, امريكاييها به انگليسيها اطمينان دادند
كه از سياست «حفظ كنترل» حمايت ميكنند. در مذاكرات بعدي, دوطرف به اين نتيجه
رسيدند كه «وضعيت ايران هر روز وخيمتر ميشود و دكترمصدق حاضر نيست از كنترل
نفت گذشت كند؛ دولت وي اساساً يك دولت مطلوب نيست و بايد شاه را تشويق نمود كه
يك ژنرال را جايگزين وي كند.»
در اين جلسات, يك گروه تحقيقاتي مشترك براي ارزيابي وضعيت ارتش ايران و ميزان
وفاداري ژنرالها به شاه تشكيل شد.»
اين گروه در فورية 1952 ]1331 [ تشكيل جلسه داد، يعني يازدهماه پيش از آنكه
آيزنهاور جايگزين ترومن شود, ولي سهماه پس از پيروزي چرچيل بر دولت حزب كارگر،
انگليسيها يك جنگ تبليغاتي به راه انداختند. آنها از بيبيسي خواستند كه
ميزان برنامههاي فارسي خود را دوبرابر كند و خبرنگار خود در تهران را كه حاضر
به همكاري نبود بركنار نموده, يك مخبر دائمي ويژه را جايگزين وي نمايد كه اين
شخص ميتوانست هركسي باشد بهجز پروفسور ال.پي.الول ساتن (Elwell-Sutton)
وابستة خبري اسبق سفارت كه به طرفداري از ايرانيها شناخته شده بود.
انگليسيها همچنين مقالاتي را در روزنامههاي مهم انگليسي و امريكايي منتشر
ميساختند.
بهطور مشخص, مجلة آبزرور, (Observer)مصدق
را يك فرد "متعصب روبسپيرمآب" و يك "فرانكشتين تأسفبرانگيز" تصوير نمود كه سري
بزرگ اما خالي از عقل دارد و سرشار از عقدة بيگانهستيزي است. مجلة تايم، مصدق
را بهعنوان مردي ترسو معرفي كرد كه وقتي عقدة شهادت بر وي غلبه ميكند، بهطرز
خطرناكي شجاع ميشود.
يكي از يادداشتهاي وزارتخارجه كه با دستخط نوشته شده بهصورت گذرا به اين
نكته اشاره ميكند كه سفارت انگلستان در تهران براي وابستة خبري سفارت آن كشور
در واشنگتن بهطور مرتب مطالب و مقالات زهرداري را ارسال مينمود كه طرح آن در
بيبيسي چندان به صلاح نبود.
اين يادداشت همچنين اضافه ميكند كه «واشنگتن از اين مطالب مسموم بهخوبي
استفاده ميكند.» درو پيرسون (Drew Pearson)
روزنامهنگار پرسابقة امريكايي در روزنامة واشنگتن پست به دروغ ادعا كرد كه
دكترحسين فاطمي, وزير خارجة ايران چندين بار بهخاطر سوءاستفاده از اموال
محكوم شده است. او با طعنه سؤال كرد, آيا امريكاييها مايلاند چنين فرد نابابي
همچنان زمام بحران نفت خاورميانه را در دست داشته باشد؟ اين فرد كسي است كه
تصميم ميگيرد آيا ما بايد از نفت سهم داشته باشيم و آيا بايد وارد جنگ جهاني
سوم شويم يا خير.
از وابستة خبري انگلستان در واشنگتن نيز خواسته شد با انتشار اين شايعه كه مصدق
معتاد به استفاده از ترياك است، مردم را به وحشت بيندازد.
مقامات بريتانيا به خود و به ديگران اطمينان ميدادند كه جبههملي چيزي نيست جز
يك دستة پر سروصدا از افراد ناباب و مصدق فردي است وحشي, بيمنطق, عجيب و غريب,
ديوانه, گانگستر مآب, متعصب, پوچگرا, ديكتاتور, آتشين مزاج و سرسخت و بيمنطق,
و ايرانيها ذاتاً همچون كودكان, خستهكننده و بيعقل, بيميل به قبول حقايق,
دمدمي مزاج و بيثبات, داراي عواطف عرفاني, ناتوان از تبعيت از منطق و عقل سليم
و پيرو احساسات خالي از محتوا هستند.
در يك سند چاپ شده باعنوان «مقايسة كلي ميان مليگرايي در ايران و آسيا», شپرد
به مقامات وزارتخانهها اعلام نمود كه مليگرايي ايران اصيل نيست و به شدت به
يك دست هدايتكننده نياز دارد.
نجات ايران، تنها در صورت اشغال بيستسالة آن كشور توسط يك قدرت خارجي
امكانپذير است (مثل اشغال هائيتي توسط ايالاتمتحده).
او افزود كه مصدق فردي است فريبكار, در معرض خطا, كاملاً بيكفايت, شبيه اسب
گاري, كه بوي تند ترياك ميدهد و كاملاً از تعادل رواني بيبهره است.
چون ازعنوان عاليجناب خوشش نميآيد, از سوارشدن به اتومبيل دولتي امتناع ميكند
و بالاخره بهعنوان آخرين اتهام اينكه دختر وي در يك آسايشگاه رواني در سوئيس
بستري است.
در يكي ديگر از يادداشتهاي چاپشدة سفارت انگلستان در تهران آمده است كه بيشتر
ايرانيها درونگرا هستند. تخيل آنها قوي است و طبعاً به شكل آرماني مسائل گرايش
دارند عاشق شعر و بحث و گفتوگو پيرامون مسائل كلي ميباشند. احساسات آنها قوي
است و به اندك تلنگري برانگيخته ميشود. اما آنها همواره از آزمودن تخيلات خويش
درمقابل واقعيتها عاجزند و نميتوانند احساسات خود را تابع عقل نمايند.
آنها فاقد عقل سليم هستند و نميتوانند بين عواطف و واقعيتها تفكيك قائل شوند.
ضعف شناختهشدة آنها بيشتر بياعتنايي به حقيقت است تا قبول عمدي راه اشتباه.
اين شدت تخيل و بيميلي به حقايق منجر به ناتواني آنها در بررسي دقيق جزييات
امور ميشود.
اغلب, هنگاميكه دنيا را به كام خود نمييابند به جاي پشتكار, تسليم ميشوند.
اين گرايش با مرگطلبي در مذهب آنها تقويت ميشود. آنها بهشدت فردگرا هستند،
يعني منافع شخصي خود را به هر قيمت طلب مينمايند, نه اينكه بخواهند بدون كمك
ديگران روي پاي خود بايستند. تقريباً همة طبقات مردم ايران درپي يافتن منافع
شخصي خويش هستند و آمادهاند تا براي پول هر كاري انجام بدهند. آنها از وجدان
اجتماعي بيبهرهاند و نميتوانند منافع شخصي را فرع بر منفعت جمعي قرار دهند.
آنها بيهدف و مغرورند و مايل نيستند اشتباه خود را بپذيرند.
آنها همواره ديگران را مقصر قلمداد مينمايند. برخلاف تصور برخي محققان فرهنگي,
اين ديدگاههاي نژادپرستانه دليل اصلي شكست مذاكرات بود.
اين مطالب فقط جزو آثار و محصولات جانبي شكست مزبور بهشمار ميرود.
دليل اصلي آن بود كه بريتانياييها آگاه بودند در مورد مسئلة كنترل نفت, بين
آنها و ايرانيها اختلاف نظر اساسي وجود دارد.
به عبارت ديگر, علت پيدايش بنبست را نميتوان وجود تعصبات نژادي قلمداد كرد،
بلكه موضوع, اختلاف ديدگاه اقتصادي و برخورد بين امپرياليسم و مليگرايي بود.
انگليسيها در عين انتظار براي سقوط مصدق, فشارهاي اقتصادي بر ايران را افزايش
دادند. آنها داراييهاي ارزي ايران در لندن را مسدود كردند, صدور تجهيزات به
ايران را منع نمودند و همچنين نظر واشنگتن را درخصوص كمك به ايران ـ خصوصاً در
رابطه با اعطاي يك وام 25 ميليون دلاري از بانك صادرات و واردات امريكا ـ عوض
كردند.
آنها پرسنل شركت را متقاعد ساختند كه ديگر براي ايران كار نكنند, و براي يافتن
اطمينان از استعفاي همة آنان, اعلام كردند كه درآمد آنها قابل تبديل به ارز
نخواهد بود.
ايران عليرغم از دستدادن اين پرسنل فني, توانست پالايشگاه آبادان و همچنين
چاههاي اصلي نفت را در حال كار و عمليات نگاه دارد.
انگليسيها همچنين ديگران را وادار كردند كه نفت ايران را نخرند و تهديد نمودند
كه از خريداران نفت ايران شكايت ميكنند و در عمل چند نفتكش ناقض تحريم
اقتصادي ايران را توقيف كردند.
اجراي اين تحريم اقتصادي آسان بود، چون بخش قابل توجه ناوگان نفتكش جهان متعلق
به شركتهاي بزرگ نفتي بود. بدينترتيب, ايران ميبايست با «اقتصاد بدون نفت»
به حيات خود ادامه ميداد.
براي اينكار, دولت اجراي تمام طرحهاي توسعه را متوقف كرد, رو به استقراض و
درخواست وام آورد, حقوق كاركنان دولت را كاهش داد و براي تأمين هزينههاي فوري
اسكناس چاپ كرد.
مبارزه ميان ايران و انگلستان در اواسط سال 1952 به بنبست رسيد، چرا كه
عليرغم تمام فشارهاي وارده, انگلستان موفق به بركناري دكترمصدق نشد و علت عمدة
اين امر آن بود كه نمايندگان مجلس شورا, سناتورها و شخص شاه از رويارويي علني
با تودة مردم واهمه داشتند. انگليسيها در ژوئية 1952 يكبار ديگر براي بركناري
مصدق تلاش نمودند.
آنها با حمايت ايالاتمتحده, شاه و حاميان وي در مجلسين را وادار ساختند كه
نخستوزيري را به احمد قوام بسپارد كه از سياستمداران كهنهكار بود و سالها با
سياست خارجي مصدق مخالفت كرده بود.
اما كل اين ماجرا به سرعت مبدل به يك رسوايي خونبار شد كه به نام سيتير شهرت
يافت. دكتر مصدق با خطاب قراردادن ملت اعلام نمود كه صنعت نفت دوباره بهدست
انگليسيها ميافتد و شاه نيز با اعمال كنترل بر نيروهاي مسلح در سياست، دخالت
غيرمجاز انجام ميدهد.
او با استناد به قانوناساسي استدلال نمود كه شاه بايد سلطنت كند، نه حكومت و
حق انتخاب رؤساي ارتش و وزير جنگ با نخستوزير است.
جمعيت زيادي كه ابتدا از طرفداران جبهةملي تشكيل ميشد و سپس طرفداران
حزبتوده نيز به آن پيوستند, به خيابانها سرازير شدند و بعد از سه روز درگيري
و خونريزي, شاه مجبور شد كه نهتنها مصدق را به سمت نخستوزيري برگرداند.
بلكه حق تعيين وزير جنگ را نيز به او سپرد.
يك روز پس از پايان درگيريها, كاردار سفارت بريتانيا اعلام كرد كه شاه كنترل
اعصاب خود را از دست داده بود, هرچند ارتش در تمام مدت نظم خود را حفظ نمود و
تعداد تلفات كمتر از 20 كشته و 200 نفر زخمي بوده است.
اما دو روز بعد, همين آقاي كاردار عاقل اعلام نمود كه "بينظمي در استانها بيش
از حد تصور ما بود, جمعيت كنترل شهر اصفهان را بهدست گرفت و فقط در همين شهر
تعداد كشتهشدگان به 200 تن رسيد."
او تأكيد نمود كه «اكنون انجام يك كودتا ضروري است، چون توهمات مصدق به حد
جنون رسيده و بايد مثل يك كودك بيعقل او را به سخره گرفت.»
او همچنين عنوان نمود كه لوي هندرسون, سفير امريكا نيز اكنون اعتقاد دارد كه
تنها راه خروج از بحران, كودتاست: «مصدق به حدي قدرت خود را وابسته به حضور
مردم نموده كه بعيد است بتوان او را از طريق شيوههاي معمول منطبق با
قانوناساسي بركنار كرد.» تا آن زمان, هندرسون نيز مانند بيشتر مقامات دولت
ترومن ترجيح ميداد براي بركناري مصدق از فشارهاي اقتصادي و شيوههاي قانوني
استفاده شود.
روز پس از خونريزي 21 ژوئيه 1952 (30 تير 1331), وزارت جنگ بريتانيا طي تلگرامي
كه براي وابستة نظامي آن كشور در تهران مخابره شد، درخصوص موضوعات زير از وي
سؤال كرد: روحية نيروهاي مسلح؛ وفاداري آنها در صورت برخورد شديد ميان شاه و
دولت؛ توانايي آنها براي اجراي كودتا؛ و رهبران احتمالي كودتا.
وابستة نظامي كه پيشتر گزارش داده بود يونيفورمهاي نظامي بهقدري در ميان مردم
منفور است كه در خيابانها به روي آن تف مياندازند, فوري پاسخ داد كه چهارنفر
را ميتوان براي رهبري كودتاي آينده نامزد كرد كه يكي از آنها ژنرال فضلالله
زاهدي بود .او با آرامش خيال, خاطرنشان ساخت كه سياست مصدق براي محدودكردن قدرت
ارتش و بازنشستهكردن 136نفر از افسران ارشد, موجب دورشدن فرماندهان عاليرتبه
از وي گرديده است.
او همچنين تأكيد نمود كه كودتا بايد بهنام شاه صورت گيرد.
كسانيكه با گزارش وابستة نظامي آشنايي داشتند تأمل بيشتر را جايز نديدند.
شاه از زمان رسيدن به تاج و تخت توجه بسيار زيادي به نيروهاي نظامي خود نشان
داده بود و ازجمله به وضعيت محل خدمت, يونيفورمها, پادگانها و مانورهاي آنان
رسيدگي ميكرد؛ دائماً بهدنبال دريافت كمكهاي نظامي و تجهيزات جنگي مدرن
بود, و با نهايت دقت بر انتصاب مقامات ارشد نظامي در وزارت جنگ, ارتش,
ژاندارمري, پليس و دستگاه اطلاعات نظامي مراقبت مينمود و از همه مهمتر آنكه
ترفيع درجات افسران ارشد را خصوصاً در رستههاي زرهي خود شخصاً انجام ميداد.
روشن بود كه اين نيروها ميتوانستند نقش مهمي در كودتا ايفا كنند ـ چه به سود
وي و چه به زيان وي ـ سفارت امريكا به اين نتيجه رسيد كه پس از حمام خون
سيتير, شاه همچنان از وفاداري شخصي تعداد زيادي از افسران برخوردار است، اگرچه
قدرت انتصاب مقامات ارشد را از دست داده بود و ديگر از فرماندهان ارتش, پليس,
ژاندارمري و سازمان اطلاعات نظامي, گزارشهاي هفتگي دريافت نميكرد.
پایان بخش اول
"دولت وحدت ملی" و انتخابات
گفتگویی با آقای کورش زعیم عضو شورای عالی جبهه ملی ایران
پرسشگر : فرشید یاسائی
پرسشگر: آقای زعیم با عرض سلام و تشکر از اینکه دعوت ما را پذیرفتید و به پرسشهایی که در جامعه مطرح است پاسخ فرمودید. همانطور که مستحضرید طرحی تحت عنوان "دولت وحدت ملی" در این شرایط حساس کشور مطرح شد که با دخالت آقای خامنه ای در روند شکل گیری آن مسکوت گذاشته شد. ایشان درمرحله نخست، هرگونه تبلیغات انتخاباتی را زودهنگا م متصور بود، اما عملا حمایت وی از دولت نهم به ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد، آغازی بود برای تبلیغات برای ریاست جمهوری آتی در کشور. در این مورد و روند انتخابات پرسش هایی مطرح است که با شما درمیان میگذاریم و مشتاقانه پای پاسخ های شما در این مورد می نشینیم.
1- پرسشگر: آقاي زعیم ارزيابي شما به طور کل، با طرح دولت وحدت ملي که به تازگی مطرح شده چيست؟ چرا چنين طرحي در آستانه انتخابات دهمین ریاست جمهوری آتی مطرح شده است؟
کورش زعیم: بخش عاقلتر نظام جمهوری اسلامی سرانجام بر این باور آمده که سیاستهای خودمحورانه، نابخردانه و خرابکارانه جمهوری اسلامی در طی سه دهه گذشته، بویژه در دوران ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد، نه تنها پایه های ثبات نظام را لرزان کرده است، بلکه شرایطی را نوید می دهد که به نافرمانی های مدنی، جنبش های مردمی غیرقابل کنترل، کودتای نظامی، دخالت خارجی مشابه یوگوسلاوی و یا حتا انقلاب منجر گردد. در هر کدام از این گزینه های احتمالی، سرنوشت سردمداران جمهوری اسلامی بسیار خطرناک و در بهترین شرایط بسیار مبهم خواهد بود. راه فراری برای آنان که مسبب این نابسامانی ها، غارت ها و کشتارها و ستمکاری های غیرانسانی